فصل یازدهم
زهرا –نخند بیشور
اما خندششو بیشتر کرد افتادم دنبالش بعد از کلی دویدن مامانم صدامون کرد و رفتیم تو ویلا شاممونو بعد از شام رفتم ایستادم تو تراس اتاقمون یکیم سرد بود شبا اما من تنبلیم شد برم یه چیز بپوشم در تراس باز شد فهمیدم امیده برنگشتم همیشه عاشق کردیا بوم زول میزدم به دریا اخه خیلی قشنگ بود گرمای چیزی رو روی خودم حس کردم
امید –سرما نخوره خانومم
خندیدم خودمو چسبوندم بهش امید دورمو پتو گرفته بود
زهرا –اخ اخ اخ
امید –چی شد
زهرا – موهامو کشیدی
امید –وااای ببخشید
زهرا –بذار از ریز پتو درشون بیارم
موهامو با کمک امید در اوردم بعد چند دقیه امید گفت:
امید –خوابم گرفت بیا بریم بخوابیم
زهرا –باشه
با امید رفتیم داخل لباساشو عوض کرد رفت رو تخت منم رفتم پیشش
امید –زهرا
زهرا – جونم
امید –تو بچه هارو دوست داری
زهرا –اره خیلی دوسشون دارم بامزه ان
امید –بچه میخوایی
برگشتم نگاش کردم
زهرا –بیشور عوضی
و با بالشت میزدم بش و فحشش میدادم فقط میخندید
امید –غلط کردم
عوضی عصابمو خورد کرد بالشتمو برداشتم رفتم بیرون اول رفتم اتاق اجیام
زینب – جا نیست برو
رفتم پایین تو اتاق مامانم اینا که نمیشد برم رو مبلاهم میخوابیدم میفهمیدن با امید قهرم بعدشم رو به رو در بود وووییی من میترسیدم ناچار برگشتم تو اتاق خودمون امید به نظرم خاب بودم اورو رفتم تخت خوابیدم امروز نمیخواستم قرص بخورم اما امید اعصابمو خورد کرده بود رفتم گوشه تخت خوابیدم اما خوابم نمیبرد برگشتم طرف امید رو به پهلو خوابیده بود و دوتا دستاشو دراز کرده بود طرفم یه دستشو گرفتم بالا قلت خوردم رفتم تو بغلش من و محکم گرفت در گوشم گفت :
امید –لووس
نمدونم چرا وقتی با امیدم خوابم میگیره نمیدونم چی شد که خوابم برد بدون قرص صبح با صدا فاطمه بیدار شدم
فاطمه – اجی پاشو بریم دریا اب بازی پاشو بمون شنا یاد بده
زهرا –باشه بذارید یکم دیگه بخوابم
یهو متوجه شدم امید نیس مث جن زده ها پریدم
زهرا –امید کو
فاطمه زد زیر خنده
فاطمه – امید پایینه داره صبحونه میخوره تو هم برو بخور
زهرا – باش
و چشم غره ای برا فاطمه رفتم
دست و صورتمو شستم و رفتم پیش امید
امید –صبح بخیر ساعت خواب
زهرا –سلام همگی
مامان – سلام
صبحونمونم که تموم شد سفره رو جمع کردم ظرفا هم شستم
امید –زهرا؟
زهرا –جانم
امید –بریم
زهرا – بریم
با هم رفتیم بیرون
امید –شنا که بلدی
زهرا –بله اگه یادم نرفته باشه
امید –اوکی
یه دفعه هولم داد افتادم تو ابا بلند نشدم صدا خنده هاشو میشنیدم دستمو پر اب کردم پاشیدم تو صورتش حالا من بودم که میخندیدم
رفتم داخل اب امیدم اومد پشت سرم شروع کردم به شنا کردن
زهرا – میایی مسابقه
امید –از کجا تا کجا
زهرا –بریم جلو تر تا ساحل
امید –باشه
زهرا –1-2-3
شروع کردم یه شنا کردن امید ازم جلو تر بود اما خیلی مونده بود تا ساحل من اروم میرفتم خسته نشم امید برگشت برام زبون در اورد منم تندش کردم و زود تر امید رسیدم ساحل امید همینجوری نگام میکرد خندم گرفت
امید – تو کی ازم کنارم رد شدی نفهمیدم
زهرا –رفتم زیر اب از زیر زدم جلو
خندید
فاطمه – داداش امید داداش امید
امید – چیه فاطمه
فاطمه – به من شنا یاد میدی
امید –اره بیا
دستشو گرفت بردش تو اب
زینب داشت نگاشون میکرد رفتم حولش دادم تو اب هنگ کرد میدونستم یه چیزایی از شنا بلده یکم شنا کرد منم تو ساحل نشسته بودم و رو شنا چیز مینوشتم بابام اومد منقل رو گذاشت ذغالا رو ریخت و اتیش درس کرد منم رفتم پیش امید همین که رسیدم نمیدونم پی شد که افتادم محکم امیدو گرفتم امید چون فاطمه رو گرفته بود نمیتونست منو بگیره خودم پاشدم امید نگام کرد و زد زیر خنده
امید –پ چته
زهرا –هیچی
امید –بیا اینجا
یه دستشو باز کرد رفتم تو بغلش
امید –فاطمه ببین اینجوری
داشت به فاطمه شنا یاد میداد فاطمه هم خیلی با هوش بود زود همه چی رو یاد میگرفت بابام صدامون کرد که بیایید ناهار واای چه زود گذشت رفتیم ناهارمونو خوردیم چون خیس بودیم بیرون خوردیم من زود ت همشون خوردم و رفتم پریدم تو حموم اتاقمون حموم کردم اومدم بیرون لباسامو پوشیدم خودمو پرت کردم رو تخت و شروع کردم با گوشیم بازی کردن که در باز شد
امید –افیت بشه
زهرا –سلامت باشه ........تو هم برو بپر تو حموم
امید –چشم
زهرا – یه لحظه وایسا
امید –جونم
زهرا –اون ریشاتم بزن چیه اینطوری
امید –چشم وسایلو کجان ؟
پاشدم و وسایلشو برداشتم
زهرا –من ریشتو میزنم
امید –نه بده من ببینم میزنی صورتمو میبری
زهرا – نه بلدم
امید –باشه
امید رفت تو حموم منم رفتم دنبالش فقط یه شلوارک باش بود تی شرتشو در اورده بود رفتم یه صورتش خمیرشو زدم زل زدم تو چشاش خندی تیغو گرفتم تو دستم اومدم بکشم رو صورتش خندم گرفت اروم کشیدم صورتش کل صورتشو اصلاح کردم
زهرا –حالا برو بشور صورتتو
امید –باش
رفت صورتشو شست اومد دست کشیدم رو صورتش
زهرا – اووم عالیه
خندید رو پنجه هام ایستادم اومد لپشو بوس کنم که سرشو چرخوند و لبامو گذاشت رو لباش و بوسید نفسم بند اومد خودمو کشیدم عقب امید یه لبخند زد سرمو گذاشتم رو سینش
امید –دستت درنکنه خانوم خوشگله .... الانم اگه اجازه بدین من برم حموم
زهرا –بفرمایید
امید رفتم حموم و شب بود دیگه رفتیم شام خوردیم خوابیدیم صب بیدار شدم سرو صدایی نبود گفتم شاید خوابن بلند شدنم اروم جوری که امید بیدار نشه رفتم اتاق اجیم اینا کسی نبود ساکاشونم نبود رفتم اتاق مامان و بابام اونجا هم کسی نبود وای یعنی من و امید اینجا تنهاییم رفتم یه صبحونه درس کردم امید بیدار شد
امید –سلام صبح بخیر
زهرا –سلام صبح شما هم بخیر
امید – به چه کردی
نشستیم صبحونمونو خوردیم ظرفارو شستم
امید – بدو بریم بازی کنیم
زهرا –چه بازی
امید – سی دی اوردم ... حدس بزن چه بازیه
زهرا –ماشین ؟
امید –اره بدو بریم
زهرا – حالا دسته هاش کجان
امید –تو کشو بیارشون
زهرا –باشن
امید نشسته بود رو تخت منم جلوش نشسته بودم و سرمو به سنش تکیه داده بودم
امید –خب چند دست بازی کنیم ؟
زهرا – سه دست ..... هر کی باختم باید بره بستی بگیره برام
امید –راحت گفتی می بازم دیگه اره
زهرا – اهووم
امید –باش
دست اول گذاشتم ببره دست دوم و من بردم سومم نزدیک بود ببازم که بردم یه جیغی کشیدم نگاه ساعت کردم اعه کی شد 1
زهرا –پاشو برام بستنی بگیر پاشو پاشو
امید – باشه باشه بپوش بریم یه ناهارم بخوریم تو که برام ناهار درس نکردی
زهرا –باشه شب برات یه شامی درس کنم انگشتات که هیچی بیایی منم بخوری
امید –اها فهمیدم گشنه پلو درس میکنی که من بیا تورو بخورم اینجوری
جیغ کشیدم و فرار کردم قیافش وحشتناک شده بود اومد منو از پشت گرفت
زهرا – منو نخور گناهدارم
محکم تر گرفتمو گونمو بوسی
امید –نمیشه خانوم کوچولوعه من خیلی خوشمزست
برگشتم نگاش کردم دوتایی با هم خندیدیم
زهرا –من برم لباسامو بپوشم
امید –برو
لباسامو پوشیدم امیدم حاضر شده بود
امید –اماده ای
زهرا – اره
امید –بیا تو ماشین
ها کجا ؟ ماشین؟ رفتم پایین دیدم اعه این که ماشین بابامه نشستم تو ماشین
زهرا –میگم امید
امید –جونم
زهرا –بابام اینا کجان چرا ماشینشون اینجان
امید –رفتن
زهرا – کجا
امید – اصفهان
زهرا –جدی ؟
امید –اره
زهرا –با چی رفتن
امید –با اتوبوس
زهرا – اوکی .....پس ما چی؟
امید –امشب و اینجاییم فردا هم اگه دوس داشته باشی میریم مشهد دو روز اونجا میمونیم 13 بدرم اصفهانیم خویه؟
زهرا –اهووم عالیه
امید راه افتاد
امید –خب اول ناهار یا اول بستنی
زهرا –
امید –اول ناهار
زهرا – چشم
امید –بی بلا
رفتین تو یه فست فودی یه پیتزا سفارش دادیم با هم خوردی خیلی بد مزه بود
زهرا –امید خداییش اینجا کجان اوردیمون خیلی بد مزست
خندید یکم خوردم دیگه نخوردم امیدم نخورد
امید –بریم
زهرا –اره بریم
امید –خب الان کجا بریم ....بریم بستنی بخوریم
زهرا – نه اصلا حالم خوب نیس بریم ساحل
امید –باش
رفتیم ساحل رو یکی ز صندلی ها نشستیم هوا گرفته بود بعدم یه رعدو برق زد ترسیدم خودمو چسوندم به امید امید زد زیر خنده
امید –ترسو
خودمو براش لوس کردم که قطه های بارونو دیدم وای همیشه عاشق بارون بودم
زهرا –بیا بریم زیر بارون
امید –نه نه بدو بریم تو ماشین امروز حسابی اب بازی کردی
زهرا –باش
رفتیم ویلا لباساما با یه لباس راحتی عوض کردم و گرفتم خوابیدم کنار عشقم نمیدونم این امید اصلا چی بود که هر وقت پیشش بودم بدون قرص خوابم میبرد شاید قبلا به خاطر ترس بوده خوابم نمیبرده شایدم به خاطر شوکی که یهو بهم وارد شد نمیدونم ولی هر چی بود الان احساس ارامش میکردم . غروب بود ساعت هشت بود که بیدار شدم نگاه امید کردم خواب بود وای خدا من این بشرو چقدر دوسش دارم ارو بلند شدم اقا بیدار نشه رفتم تو اشپز خونه در یخچالو باز کردم حالا چی درست کنم اها فهمیدم ماراکانی همه چیزاشو داشتیم خدارو شکر ماکارانی رو درس کردم داشتم ظرفایی رو که کثیف کردمو میشستم که صدا پا اومد میدونستم کسی جز امید نیس گرمای دستشو دور شکمم حس کردم
زهرا – بیدار شدی
امید –بله .... این دفعه نترسیدی
خندیدم
زهرا –چون صداتو شنیدم .... الانم شام حاضر میشه
امید –بله بوش میاد چه کردی
خندیدم
زهرا –الان اگه میشه منو ول کن
گونمو بوسید
امید –چشم
میزو چیدم غذارو کشیدم تو ظرف برا من و امید شروع کردیم خورن امید خورد خورد بعدشم افتاد به نفس نفس زدن من چون از ظهر حالم بود بود زیاد نخوردم دلم بد جور درد میکرد دل پیچه داشتم و حالت تهوع فک کنم از همون پیتزا هست داشتم ظرفارو جمع میکردم یه یهو .... اووووق دویدم طرف دستشویی (گلاب تو روتون)
امید – زهرا زهرا خوبی؟
دست و صورتمو شستم اومد بیرون
زهرا –اره خوبم ... فک کنم ممال پیزا هست
امید –شاید چون منم دلم درد میکنه .......میخواستم یعنی بت بگم امشب راه بیوفتیم که دیدم حالت خوب نیس ..... میخوایی بریم دکتر
زهرا – نه خوبم
امید – بدو لباس بپوش بریم منم حالم داره بد تر میشه
زهرا – باش
لباسامو پوشیدم سوار ماشین شدیم راه افتادیم با هزار بد بختی و از این و اون ادرس بپرس یه درمانگاه پیدا کردیم رفتیم تو من بهتر بودم اما امید انگار داشت بد تر و بد تر میشد
امید – سلام خانوم دکترن هستن
منشی– بله هستن اما یه مریض توشه
امید –ببخشید خانوم دستشویی کدوم طرفه
منشی – انتها سالن سمت چپ
امید –اوووق
و دوید من پشت سرش
زهرا –امید خوبی
امید –اره خوبم
اومد بیرون رفتیم ایستادیم پیش اتاق دکتر
زهرا – همینجا بشین الان میام
امید –وایسا
کارتشو از تو جیبش در اورد
زهرا –خودم دارم
امید –زهرا ل ج نکن حالم خوب نیس
بدون حرفی یا اینکه کارتو ازش بگیرم رفتم پیش منشی و وزیتو دادم
منشی–بفرماییید برید داخل
رفتیم داخل سلام کردیم یه دکتر نسبتا جوون پشت میز نشسته بود
دکتر –بفرمایید بشینید ... خب چی شد
زهرا – اقای دکتر ما ظهر رفتیم با هم پیتزا خوردیم الانم دوتامون حالمون بده دل پیجه داریمو اسفراغ
دکتر – دوتاتون؟
زهرا –بله
دکتر – دفتر چه دارید
زهرا –بله بفرمایید
دکتر – براتون چند تا قرص نوشتم که حتما باید به موقع بخورید دوتاتونم یه ساعتی مهمونمونید
زهرا – دستتون درد نکنه
اومدم بلند شم که دکتره گفت
دکتر –ببخشید
زهرا –بفرمایید
دکتر –میشه بپرسم نسبتتون چیه
زهرا –نامزدیم
دکتر فوق العلاده مهربونی بود یه لبخند زد
دکتر –خوشبخت شید
زهرا – ممنونم
از اتاقش اومدیم بیرون باز دل پیچم شروع شد
زهرا –بشین همینجا تا برم دارو خونه و بیام
امید –تو شهر غریب تنها بفرستمت چیکار خودمم بات میام
زهرا –مگه کجان همین طبقه پایینه
امید –گفتم منم میام
زهرا – بیا
رفتیم پایین دارو هارو خریدیم برگشتیم بالا درمونگاه خلوتی بود
پرستار –بفرمایید اینجا
امید – خانوم پرستار میشه تختامون پیش هم باشه
پرستار –بله چرا که نه بفرمایید
رفتیم خوابیدیم رو تختا خانوم پرستاره هم مث دکتره مهربون بود برا من سرمو زد یه امپولم زد تو سرم همینجور برا امید
زهرا – دستتون درد نکنه
امید –مرسی
پرستار – خواهش میکنم
خانوم پرستاره از اتاق رفت بیرون
امید –زهرا
زهرا –جونم
امید –اگه خوب شدیم همین امشب بریم
زهرا – اخه شب ؟
امید –نکنه میترسی
زهرا –اره یه وقت خوابت ببره پشت فرمونی چیزی
خندید
امید –نترس بهم اطمینان نداری ظهر خیلی خوابیدم الانم میخوابم خیالت راحت بشه
زهرا –باشه بخواب
سرمامون داشت تموم میشد امیدم خواب بود خانوم پرستارو صدا زدم اومد سرمو از دستم کشید داشت میرفت طرف اومید که بش گفتم صبر کنه رفتم بالا سر امید تو گوشش گفتم
زهرا– بیدار شو خانوم پرستار میخواد سرمتو در بیاره
امید –باشه
زهرا –بفرمایید
خانوم پرستار سرمشو در اورد
زهرا –بریم
امید –اره بریم
سوار ماشین شدیم
امید –تو حالت خوبه ؟
زهرا –اره خوبم
امید –منم خوبمبیا همین امشب راه بیوفتیم
زهرا –نمیدونم هر جور راحتی
امید –من اینجور راحتم الانم بیا بریم بالا وسایلامونو جمع کنید
رفتیم بالا همه وسایلو جمع کردیم یکمم ویلا ریخت و پاش بودم تمیزش کردم و با هم سوار ماشین شدیم
امید –میخوایی برو عقب بخوابا
زهرا –ببین تا وقتی تو رانندگی میکنی من چشم رو هم نمیزارم
رمان عشق بعد از تنفر...ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال میکنید
برچسب: رمان عشق بعد از ازدواج,رمان عشق بعد از دعوا,رمان عشق بعد دعوا,دانلود رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد از خیانت,رمان درباره عشق بعد از ازدواج,رمان درباره عشق بعد ازدواج,دانلود رمان عشق بعد از ازدواج,رمان شروع عشق بعد از دعوا, نویسنده: بازدید: 2074