رمان عشق بعد از تنفر فصل هجدهم

خرید بک لینک

فصل هجدهم

عشق بعد از تنفر

نگاش کردم

زهرا – نه لازم نکرده

ابنباتشو در اورد گذاشت تو دهن من

امید –پس حرف نرن

ابنبترو در اوردم

زهرا –ایی امید خدا نکشتت حالمو بهم زدی

ابنباترو پرت کردم طرف سطل زباله که نمیدونم این یارو از کجا اومد و ابنبات خورد به پشتش یه پسر حدودا سی ساله جنتل من بود لباسشم سفید ابنباته هم قرمز جاش رو لباسش موند برگشت منم نمیدونستم چیکار کنم تنها چیزی که به ذخنم رسید این بود شکموو باد کنم و بدمش جلوش مث حامله ها

زهرا –اعه امید دستو بذار داره تکون میخوده

دست امیدو گرفتم گذاشتم رو شکمم امیدم تعجب کرده بود نگام میکرد

پسره اومد طرفم و ابنباته رو گرفت جلوم

اقای جنتل من – شما اینو پرت کردی

زهرا – وا نه اقا من با این شکمم بچم ابنبات بخورم تازه پرتشم کنم شاید بچه ها که اونور بودن پرت کردن اقا

اقای جنتل من – ما همسن شما بودیم گل بازی میکردیم شما حامله ای؟

زهرا –اصلا کلا معلومه از سر و ریختتون چطور گل بازی میکردی

اقای جنتل من – ببخشید مزاحم شدم برم طرف اون بچه ها

گفت میره ولی همش نگاش سمت ما بود

زهرا –عزیزم بریم دیگه دیر شد

امید –بریم فدات شم

لبمو گاز گرفتم

زهرا – خدا نکنه

امید –من فدا این نینی گوگولیم بشم

بلد نبودم مث حامله ها راه برم ولی میتونستم مث پنگوئن راه برم مث اقای جنتل من شروع کردم راه رفتن رفتیم تو ماشین نشستیم خوب شد شیشه ها دودیه دوتایی با هم زدیم زیر خنده از بس خندیدیم اشک از چشامون میومد امید ادامو در اورد و ژست منو گرفت و گفت

امید – اقا من با این شکمم بچم ابنبات بخورم

زدیم زیر خنده دوباره

امید –خدایی از کجا به ذهنت رسید این کارو کنی

زهرا – نمیدونم فقط اون لحظه هول شده بودم تنها چیزی که به ذهنم رسید همین بود

امید – وای دل درد گرفتم تو عمرم به اندازه الآن نخندیده بودم

زهرا – روشن کن بریم

امید –چشم

ماشینو روشن و راه افتاد و از دریا چه خارج شد از جلو خونمون رد شد

زهرا –امید من همینجا پیاده میشد

امید –کجا به همین زودی؟؟

زهرا – دیر وقته دیگه مامانم نگران میشه

امید –نه کسی خونتون نیست

زهرا –تو از کجا کیدونی

امید –وقتی رفتم در خونتون دنبالت داشتن میرفتن

زهرا –راستی امید تو از کجا میدونستی من با دوستامم

امید –رفتم در خونتون مامانت گفت رفتی منم با ماشین گاز دادم که تو راه دیدمت خواستم سوارت کنم بعد گفتم نه بذار ببینم چیکار میکنی دیدم با دوستات رفتین نشستین و رفتی براشون چیز خریدی خواستم اون موقع که گفتی من شریکی ندارم بیام و بگم من شریکتم بیا با هم بخوریم

زهرا – کمو (همون شکمو به شیریازیا میگن کمو)

خندید

امید – باز جلو خودمو گرفتم

برگشت طرفم

امید –زهرا بت گفته بودم نمیخوام کسی صداتو بشنوه ولی تو بازم کار خودتو کردی

زهرا – او ن موقع تو فراموش ش ....

دستشو گذاشت رو لبام

امید –هییس هیچی نگو ... اون موقع که گریه کردی خواستم بیام ولی بازم گفتم نه و نیومدم رفتی بالا کوه من نیومدم و پایین منتظرت بودم بات حرف بزنم ولی موقعی که خواستم بیام جلو دوستات صدات کردن و رفتی اون موقع که دیدمت با اون پسره همون استادت دیگه جوش اوردم و اومدم جلو

زهرا – جالبه همه این دت یکی ساپورتم میکرده من نفهمیدم

امید –ولش کن چیزی خوردی

زهرا –نه

امید –پس بری یه شامی بخوریم

رفت جلو یه پیتزایی ایستاد با هم پیاده شدیم و رفتیم داخل نسشستیم رو صندلی ها یه مرده با لباس مخصوص اومد طرفمون

گارسون –چی میل دارید

امید رو کرد به من

امید – چی میخوری

زهرا –مخصوص

رو کرد به گارسون

امید –دوتا مخصوص مینو سالاد و سیبزمینی سرخ کرده و دلستر

گارسون رفت و امید رو کرد به من

امید –خب چیکار میکردی من نبودم خوش گذشت

زهرا –هیچی همش تو خونه بودم فقط با مامانم رفتیم ازمایش دادم و...

گارسون اومد و دوتا سیب زمینی رو گذاشت رو میز و رفت

زهرا –امروزم که اینجوری خودت لحظه به لحظه دیدی

امید –خب جواب ازمایشت اومد

زهرا – نمیدونم مامانم فک کنم رفت گرفت خبر ندارم ... امید نگفتی کجا رفته بودی ؟نکنه تو مجازی با یکی دوست شده بودی رفته بودی خواستگاری ؟شایدم اونجا که سربازی بودی ی زن گرفتی رفته بودی ببینیم

امید چپ چپ نگام کرد

امید –زهراااا

بش خندیدم

امید –صبر کن میفمی دیگه خو ای بابا

زهرا –خو ادم کنجکاو میکنی

امید –سیب زمینیتو بخور حرف نزن

سیب زمینی هارو خوردیم بعدشم پیتزا هرو خوردیم امید رفت حساب کرد و برگشت منم بلد شدم رفتیم

زهرا – دستت درد نکنه

امید –نوش جان ... خب کجا بریم

زهرا –خونه دیگه

امید –خونه کی

زهرا – منو برسون خونه خودمون تو هم دوست داشتی بیا دوست نداشتی برو خونه خودتون

امید – خب پس میریم خونه ما

نگاش کردم

زهرا –امید من میخوام برم خونه

امید –کسی خونتون نیست خونه ما هم کسی نیست اینجور نه تو تنهایی نه من

درغ نگم ترسیدم و سریع گفتم

زهرا – نه

برگشت طرفمو خندید

امید –چته میترسی؟

هیچی نگفتم و فقط نگاش کردم اونم رفت در خونشون ایستاد و پارک کرد و با هم پیاده شدیم اومد طرفم دستشو گذاشت دور گردنم

امید –نترس کاریت ندارم قول میدم

سوار اسانسور شدیم براش چشم نازکی رفتم خندید و گونمو محکم بوسید

زهرا –ببینم قول دادنت چطوره

رسیدیم بالا امید درو باز کرد و رفتیم داخل کفشامو باز کردم

امید –برو تو اتاقم الان منم میام

زهرا – باش

رفتم سمت اتاقش و درو باز کردم از چیزی که دیدم گفتام الآن چشام در میاد اتاقش ریخت و پاش هر یکی از لباساش یه طرف بود ظرف غذا رو تختیش به هم ریخته بالشتش یه طرف اصلا یه وضعی بود امید اومد پشتم

امید –ببخشید این چند روز خونه نبودم میومدم خونه دوش میگرفتم لباس عوض میکردم و میرفتم

زهرا –پس مامانت ...

امید –مامانم از همون اول یادمون داد کارامونو خودمون بکنیم

زهرا –خوبه

رفت تو اتاق لباساشو عوض کرد با یه شلوارک تیشرتم که هیچوقت نمیپوشید تو خونه منم که عادت کرده بودم . مانتومو در اوردم خدارو شکر شلواری که پا بود راحتی بود بعدشم امید شروع کرد جمع کردم منم رفتم کمکش

امید –نه زهرا تورو بشین منم میام

زهرا – نه

امید –لجباز

باش لباساشو جمع کردیم

زهرا –بده من بندازم تو لباس شویی

امید –بیا

رفتم گذاشتمون تو لباس شویی برگشتم طرفش دیدم داره میاد ظرفا هم دستشه

زهرا – بده من برم بشورم

امید –نه خودم میشورم

زهرا –خو میام کمکت

رفتیم تو اشپز خونه

زهرا – بدشون من

داد دستم ظرفارو ریکا ریخت رو اسکاج و شستم و گذاشتم برا امید تو سینک تا اب بکشه داشت تند تند اب میکشید نگاش کردم خیلی مظلوم و با حال شده بود اسکاج که کفی بودو نالیدم به صورتش برگشت طرفم نتونست جلو جودمو بگیرم و زدم زیر خنده اونم بشقابی که دستش بودو پر اب کرد پاشید بم منم ساکت شدم و به ابایی که ازم میچکید نگاه کردم

امید –نوچ نوچ نوچ موش اب کشیده شدی

و زد زیر خنده منم چاره ای نداشتم باش خندیدم ظرفا تموم شد

امید –بیا بریم تلوزیون ببینیم

زهرا –بریم

رفتیم تلوزیون و روشن کرد به هدف کانال عوض میکرد تا رسید به یه شبکه ای که تازه فیلمش شروع شده بود بعد از تهیه کننده و گارگردانش شروع شد رو مبل نشسته بودم زانو هامو بغل کردم و فکمو گذاشتم و زانو هامو نگاه کردم فیلمش در باره یه دختر و پسر عاشق بود که پنج سال هر دو خانواده مخالف ازدواج بودن بعد پنج سالم بالاخره به زور راضی میشین که این دوتا با هم ازدواج کنن شب عروسیشون بود امید که کنارم نسشته بود دستشو گذاشت دو کمرم منم زانو هامو گذاشتم پایین سرمو گذاشتم رو سینه امید دختره تو ارایشگاه بود داشت با پسره حرف میزد اومد کنار پنجره پسره رو دید که داره میاد همون موقع یه ماشین اومد و زد به دومادو ایجاش امید محکم بغلم کرد بعدشم ماشینه فرار کرد پسره فرداش میمیره و ختره دیوونه میشه میبرنش تیمارستان و تموم شد

زهرا – اخ تموم چقدر غمگین بود

امید –من خوابم گرفت بریم بخوابیم

زهرا –بریم

بلند شدیم رفتیم تو اتاقش رفت رو تختش خودشو پرت کرد با دستشم بهم اشاره کرد که برم بغلش منم خودمو پرت کردم تو بغلش

امید –چقدر تولوسی

زهرا –دختر اگه خودشو ب ...

نذاشت حرفمو بزنم

امید – برا باباشو شوهرش لوس نکنه برا کی لوس کنه

بش خندیدم

زهرا – حفظ شدیا

امید –اره دیگه از بس گفتی

چند دقیقه در سکوت گذشت

زهرا –امید

امید –هووم

زهرا – من که خوابم نمیبره

امید –حرف نزن چشاتو ببند خوابت میبره

بعدشم دستشو برد بالا چراغو خاموش کرد موهامو صورتمو نوازش میکرد بعد از مدتی صورتم خیس شد قطره اشکی چکید رو صورتم چشمامو باز نکردم که فک نکنه بیدارم با دستش قطره اشکو پاک کرد و بوسم کرد و بعدش محکم بغلم کرد بعد از مدتی خوابم برد اون ارامش و امنیتی که میخواستم همشو تو بغل امید حس میکردم کاشکی زود تر میرفتیم سر خونه زندگیمون تا دیگه منم از این قرصا مسخره نخورم . صبح با نوری که خورد تو صورتم بیدار شدم هنوزم تو بغل امید بودم دیدم امیدم چشاش اذیته اروم بلند شدم که بیدار نشه پرده رو کشیدم . دست و صورتمو شستم و رفتم تو اشپزخونه کتری رو گذاشتم اب جوش بیاد تو این مدت رفتم میزو چیدم ابم جوش اومد و چایی درست کردم و رفتم بالا سر امید دستمو کشیدم تو موهاش

زهرا –امید

امید –هووم

زهرا – نمیخوایی بیدار شی

امید –نه بذار یکم دیگه بخوابم

خم شدمو بوسش کردم که منو گرفت انداخت کنار خودشم و محکم بغلم کرد

زهرا –اعه امید... پاشو برات صبحانه درست کردم

امید –تو ؟

زهرا –پ کی؟

امید –باشه الآن بیدار میشم

از بغلش اومدم بیرون رفتم دوتا چایی ریختم امیدم حوله به دست اومد لبخند زدم

زهرا – صبح بخیر

امید –صبح تو هم بخیر

نشست رو صندلی و در سکوت در حال خوردن صبحانه بودیک که یه دفعه یادم اومد امروز تولدمه یعنی امید یادش نیست که چیزی بم نگفت امکان نداره

امید –دستت درد نکنه

زهرا –نوش جان

امید –من برم یه دوش بگیرم

زهرا – برو

رفت حموم منم سفره رو جمع کردم ظرفا هم گذاشتم تا وقتی اومد بیرون بشورم بعد از ده دقیقه اومد بیرون منم ظرفارو شستم لباس پوشید اومد پیشم

زهرا –افیت باشه

امید –مرسی تو هم بیا برو یه دوش بگیر تا بریم

زهرا – کجا ؟

امید –میخوایی تا شب تو خونه بمونی بریم اصفهان

زهرا – باش

رفتم یه دوش ربع ساعته گرفتم و برگشتم لباسامو پوشیدم و از حموم اومدم بیرون حوله ای هم که امید بم داده بود دستم بود داشتم موهامو خشک میکردم

امید –نه نکن اینجوری

زهرا –چجوری

امید –خرابشون کردی همینجوری فر فری قشنگه من بیشتر دوست دارم باز بذارشون

زهرا –امید بعد به هم گره میخوره

امید –نمیخوره بیا بشین اینجا

کنار تخت نشسته بود رفتم کنارش رفت یه شونه اورد و اروم شونش کرد جوری که پیچای فرش باز نشه

زهرا – مرسی

امید – وایسا تا ژلم برات بزنم

زهرا –ول کن امید میبندمشون

امید – یه خانوم خوب حرف اقاشو گوش میده

اومد جلوم وایستاد

امید –من میگم باز بذار میگی میبندمشون

زهرا – خب باش فقط کچلم نکنی

با پاش زد به پام

امید –نه خیر

رفت ژلشو اورد به کل موهام زد و جلو موهامو یه طرف شد

امید –چه خوشگل شدی

زهرا –کار ارایشگر امیده

دوتامون خندیدیم

امید –بپوش تا بریم

زهرا – باشه

لباسمو پوشیدم امیدم رفت بپوشه و برگشت

امید –چطورم

نگاش کردم خیلی خوشتیپ شده بود بلند شدم رفتم طرفش دستمو گذاشتم دور گردنش

زهرا –خیلی خوشتیپ شدی

لپشو بوسیدم اونم دستشو دورکمرم حلقه کرد

امید –ولی به خوشگلی خانومم که میرسه ... حالا هم بیا بریم

زهرا – باش بذار رو سریمو بیارم

رو سریمو برداشتم یه رو سری بزرگ بود که موهامو که باز بود تا جایی میپوشید رفتم بیرون و کفشامو پوشیدم امیدم اومد و با هم رفتیم پایی و سوار ماشین شدی

امید –خب کجا بریم

زهرا – هر جا

امید – باشه

در سکوت گذشت داشت حوصلم سر میرفت دستمو دراز کردم اهنگ بذارم که همش اهنگا قدیمی بود پشیمون شدم و خامو شش کردم یه دفعه یاد دیشب افتادم

زهرا –امید ؟

امید –جانم

زهرا –دیشب چت بود

برگشت طرفم

امید –چطور

زهرا – گریه میکردی

خیره شد به خیابون

امید –دلم گرفته بود قبلنم بت گفتم فک کنم

زهرا –چی رو

امید –دیشب داشتم با خودم میگفتم کاشکی همیشه پیشم بودی هیچوقت نمیرفتی دلم برات خیلی تنگ شده بود

دیگه حرفی نزدم بش حق میدادم رفتیم با هم اکواریم اصفهان پر از ماهی های مختلف و رنگا نگ بود دست تو دست هم غرق تماشای ماهی هایی شدیم که در حال شنا کردن بودن بکدومشون صورتی خوشگل بود و و مربع بود خیلی جالب بود تا اخر اکواریم هیچکدوممون با هم حرف نمیزدیم فقط نگاه میکردیم اومدیم با هم بیرون

زهرا – خیلی خوش گذشت مرسی من تاحالا نرفته بودم

امید –منم نرفته بودم

زهرا – امید من گشنم شد خستمم شد اکواریم به او بزرگی را رفتم

امید –خب بریم یه چیزی بخوریم

زهرا –باش

سوار ماشین شدیم

امید –خب کجا بریم ... چی میخوری

زهرا –من بریونی میخوام

امید –اخ گفتیا منم دلم خواست بریم بخوریم

رفتیم یه رستوران سنتی خیلی قشنگ بود موسیقی سنتی زنده هم داشت رو یکی از تختا نشستیم امید دستشو برد بالا یه مرد با لباس سنتی اومد طرفمون

گارسون – خوش اومدید بفرمایید چی میل دارید

امید –دوتا بریونی

گارسون –بله حتما

رفت و منم مشغول نگاه کردن به کسانی بودم که داشتن اهنگ سنتی میزدن امید کنارم نشسته بود که یهو زد تو پهلوم

امید –زهرا زهرا

زهرا – چیه

امید –همون پسره که دیشب ابنبات بش پرت کردی

زهرا – هیییی چیکار کنیم ... این اینجا چیکار میکنه

امید –نمیدونم

شکممو باد کردم و دادم جلو و گوشیمو در اوردم و به امید نزدیک شدم و اروم بش گفتم

زهرا – من که نمیتونم جلو خندمو بگیرم بیا مثلا داریم جوک میخونیم

دستمو گذاشتم رو شکمم و خندیدم امیدم میخنندید که نشستن رو به رومون

زهرا –وای حالا چیکار کنیم نشستن رو به رومون

امید –میبریم بیرون میخوریم

بلند شد و رفت طرف گارسونا و چیزی بشون گفت و اومد طرفم

زهرا – چی گفتی

امید –گفتم برامون بذاره میریم بیرون میخوریم حالا هم پاشو بریم

زهرا –باشه

دوباره راه رفتن ضایع من رفتیم طرف صندوق و پولو حساب کرد غذارو بمون داد و رفتیم بیرون

امید –تو چیز دیگه ای یادت نمیومد

خندیدم

زهرا –نه اون لحظه اصلا نمیدونم چم شد همین به ذهنم رسید

امید –حالا بریم من گشنمه

با هم رفتیم تو یه پارک نشستیم همون جا خوردیم

زهرا – وای خیلی خوشمزه شده بود مرسی

امید –نوش جونت خانومم

زهرا –بریم قدم بزنیم

امید –بریم

زهرا –امید

امید –جانم

زهرا – وقتی رشتتو انتخاب کردی هدفت چی بود

امید – هدفم این بود که بتونم بهترین مکانیکی رو تو تهران بزنم

زهرا –چه جالب ... منم دوست داشتم استاد دانشگاه بشم تو تهران

امید –من امسال برا کنکور ثبت نام کردم

زهرا – اعه چرا نگفته بودی

امید –اصلا یادم نبود

زهرا – منم ثبت نام کردم


برچسبها: فصل هجدهم رمان عشق بعد از تنفر رمان عشق بعد از تنفر...

ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 278 تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 15:24

صفحه بندی