فصل پانزدهم
عشق بعد از تنفر
امید –درو باز کن
زهرا – باشه صبر کن
سریع لباسمو عوض کردم درو باز کردم
امید – پ چرا درش اوردی میخواستم ببینمش
زهرا –نوچ نمیشد تو کارات دست خودت نیس یه بلایی همینجا سرم میوردی
خندید
زهرا –والا
امید –حالا خوب بود اندزات بود
زهرا – عالی
یه جوراب شلواری و شال و کت همرنگشم خریدم که اگه جاای رفتیم پوشیده باشم
زهرا –حالا یه سوال اینو براچی خردی منم اصلا هواسم نبود بت بگم من براچیمه
امید –اولا که خانومم خوشش اومده بود دوما چند روز دیگه عروسی محمده
زهرا – اعه جدی مبارک باشه پ چرا چیزی نگفت
امید – یهویی شد
رفتیم ایستادیم جلو یه بوتیک که کت و شلوار داشت
امید –خب خانومم کدومو میپسنده
زهرا –اومممم.. اینو
اشاره کردم به یه کت و شلوار مشکی کهه براق بود رفتیم داخل دوتا مرد هیکلی نشسته بودن بش گفتم که کت و شلواره رو با یه پیرهن مشکی بیاره
زهرا – بیا اینارو بپوش
کت و شلوارو گرفت و و پیرهنو داد دستم
امید –اقا بی زحمت صورتیشو بیارید
زیر لب چشمی گفت و رفت
زهرا – صورتی؟؟؟؟ ... حالا چرا صورتی ؟؟0
امید –اعه یعنی من حق ندارم لباسم با خانومم ست باشه
خندم گرفت زیر لب بش گفتم دیوونه رفت داخل پوشید و اومد بیرون وااای چقدر بش میومد صورتیه پیرهنش خیلی کمرنگ بود به سفید میزد
زهرا –این عالیه
امید –هممینو برمیدارم
رفت داخل لباس خودشو پوشید و اومد پولو حساب کرد و اومدیم بیرون دستمو گرفت و بی هدف تاب میخوردیم
امید –زهرا
زهرا – جانم
یه نگاه بم کرد و سرشو برگردوند به رو به روش خیره شد
امید –شنیدم رفتی کنسرت
زهرا –اره
امید –چرا به من چیزی نگفتی
زهرا – میدونستم که به تو بگم نمیزاشتی برم منم نخواستم چیزی رو ازت پنهون کنم فیلم گرفتم که اومدی نشونت بدم
امید –نبایدم میزاشتم بری بی صاحب که نیستی
زهرا – حالا مگه چی شده
امید –هیچی
رفتیم وسایلا رو گذاشت تو ماشین بعدشم رفتیم داخل یه رستوران نگاه ساعت کردم اوه کی ساعت یک شد رفتیم کنار پنجره رو یه میز نشستیم امیدم رو به روم بود
امید –کو فیلما بده ببینم
زهرا – باشه
گوشی رو بش دادم همون فیلمه که رو اسیج زدم و براش گذاشتم اخماش تو هم بود معلومه عصبانیه
امید –اینا کین
زهرا – من فقط دو سه تاشونو میشناسم ... این استاد محبی استاد ویالون نگار این استاد هوشیانیه همسایه قبلیمون استاد دف بقیشونم نمیشناسم
زد فیلم بعدی همون که گیتار میزدم میخوندم امید از اعصانیت صورتش قرمز شده بود گوشی رو انداخت جلوم با لحنی که سعی داشت اروم بشه و داد نزنه گفت
امید – زهرا همش دو سال نبودما این برنامه ها چیه هااا؟؟؟ یعنی چی که چند تا مرد غریبه بخوان صدا تورو بشنون ؟؟ این قرتی بازی چیه خوب برا خودت ول گشتی نه ...
زهرا –امید بخدا ...
امید –هیچی نگو زهرا هیچی نگو
کم مونده بود اشکام سرازیر بشه اما خیلی اروم بودم خیلی عادی
زهرا – نه بذار بگم وقتی تو رفتی قبلشم که اون برنامه من تنها تر اونی که بودم شدم فقط برا اینکه به چیزی فک نکنم رفتم گیتار گرفتم تا بلکه بتونم خودمو اروم کنم دو سالی که نبودی خودمو با گیتارم سرگرم میکردم استادم همزمان دو تا کنسرت با هم داشت به من گفت من جاش برم اولش قبول نکردم چون تا حالا تو جمع نزدم فقط برا تو زده بودم به اصرار استادم قبول کردم رفتم زدم چون اروزو ی هر کسیه که بعد دو سه سال موسیقیی کار کردن بره یه کنسرت اونم از طرف استادش و به جای استادش اینم که میگی قرتی بازی در اوردمو ول گشتم اینجوری هم نیس من همش خونه بودم حتی با دوستام یا بعضی وقتا با خانوادمم نمیرفتم بیرون خودتم که میدونی من اهل این برنامه ها نیستم
بلند شد
امید – پاشو
بلند شدم دستشو طرفم گرفت دستشو گرفتم و رفت سمت چپ رستوران
امید –برو دست و روتو بشور سر و وضعتو درس کن بیا
زهرا –چشم
به صورتم که دست کشیدم دیدم خیسه رفتم دست و صورتمو شستم یه ارایشم کوچولو هم کردم برگشتم امید پشت در بود
امید –اووو نگاش کن چه خوشگل شده
لبخند زدمو خودمو براش لوس کردم
زهرا –چشات خوشگل میبینه
امید –لوووس
زهرا – دختر اگه خودشو برا باباش و شوهرش لوس نکنه پس برا کی لوس کنه
امید –غلط کرده
دوتایی با هم خندیدیم رفتم نشستیم سر جامون
امید –زهرا ببخشید ناراحتت کردم
زهرا –نه بهت حق میدم درکت میکنم اشتباه از منم بود باید قبلش بت میگفتم
دستمو گرفت رفتیم سر میزمون نشستیم اومد کنارم نشست و دستشو انداخت دور گردنم
امید –ببین اشکال نداره بری خب ولی قبلش بم بگو
زهرا – چشم
سرشو اورد نزدیک گوشم
امید – از این به بعدم حق نداری صداتو برا کسی به نمایش بذاری زهرا صدات خیلی قشنگه
به روش یه لبخند زدم که گارسون غذامونو اورد امیدم رفت رو به روم نشست غذامونو خوردیم و از رستوران زدیم بیرون
امید – من خستم شده بریم یه جا استراحت کنیم
زهرا –باشه
رفتیم پارک صفحه امید یه قالیچه کوچیک از ماشین اورد و نشستیم تو سایه
امید –واااای
خودشو انداخت و سرشو گذاشت رو پاهام
امید – ااااخخخیییششش
زهرا –جات راحته
امید –اووومممم عالیه خیلی خستم شد
زهرا –بعد دوسال یه بازار درس حسابی رفتم .... میگم امید عروسی محمد کیه
امید –یکم تیر
زهرا – اوکی
داشتم با موهاش بازی بازی میکردم چشاشو بسته بود چشمم خورد به دکه ای که قلیون کرایه میداد
زهرا –امید
امید –جانم
زهرا –پاشو برو قلیون بگیر
چشاشو به شدت باز کرد
امید –چی؟
لب و لچم اویزون شد
امید –قیافتو اینجوری نکن خانوم یادت رفته همین صبحیه از حال رفتی
زهرا –باشه
خودمو مظلوم کردم بلند شد
امید –باید قل بدی فقط یه ذره بکشیا
زهرا –باشه
امید –خب چیه میخوایی
زهرا – اممممم ... سه سیب
امید –به به
و دستشو تکون داد خندیدم داشتم به رفتن امید نگاه میکردم که صدایی رو شنیدم
– حیف نیس یه دختر خوشگل اینجا تنها بشینه
برگشتم سمت صدا یه پسر هم سن و سال امید بود محلش ندادم و رومو برگردوندم اومد رو به روم ایستاد
– میشه اسمتونوو بدونم
دیدم امید داره میاد
زهرا –برو
– کجا برم تازه پیدات کرد
وای خدا خودت بخیر کن امید چقدر اعصبانیه
زهرا – اصلا نرو تا یه دل سیر کتک بخوری
پوزخند زد
امید – هی چ میخوایی اینجا
برگشت طرف امید
– داشتم با این دختر خانوم ...
امید با مشت یکی زد تو صورتش
امید – گمشو این خانوم بی صاحب نیس
پسره مث فرفره فرار کرد
امید –چی بت میگفت
زهرا – میگفت چرا تنها نشستی و بعدم پرسید اسمت چیه منم تورو که دیدم گفتم برو گفت تازه پیدات کردم گفتم باشه بمون کتک بخور بعدشم که تو اومدی
امید –اوکی بیا اینم قلیونت فقط قولت یاد نره
زهرا –چشم
امید –بی بلا
دوتا نی داشت یکی امید میکشید یکی من چندباری قلیون کشیده بودمو خوشم اومده بود اما هیچوقت مامانم نمیذاشت بکشم پنج دقیقه گذشت
امید –بسه دیگه زیادی کشیدی
زهرا – امییید؟
امید –نه بده ببرمش
تو چشاش نگاه کردم یه پک عمیق کشیدم یه قیافه ای گرفت نتونستم جلو خودمو بگیرم زدم زیر خنده و سرفه ام گرفته بود
پرید طرفم زد پشتم
امید –زهرا زهرا خوبی؟
با سر تکون دادم اره اینقدر خندیدم اشکام سرازیر شده بود
امید –پاشو بریم صورتتو بشور
زهرا – باشه
رفتیم دستشویی و من رفتم اب زدم به صورتم و برگشتم دیدم امید رفته قلیونه رو پس داده
امید –بریم ؟
زهرا –بریم
رفتیم سوار ماشین شدیم
امید –زهرا
زهرا –جونم
امید – تو اگه نامزد من نبودی دوس داشتی چندسالگی عروسی کنی
وا پ این سوالو از کجا اورد
زهرا –اممم بعد درسم
امید –یعنی وقتی دیپلمتو گرفتی
زهرا –نوچ
امید –پس کی
زهرا –بعد که استاد داشگاه شدم
امید –اوکی
قیافشو یه جوری کرد خندم گرفت ماشینو روشن کرد و رفت جلو یه پاساژ
زهرا – وای امید خستم شده
امید –پیاده شو
پیاده شدم دستمو گرفت وارد یه پاساژ شدیم وای خدا اینجا چقدر شیکه همش داشتیم میتابیدیم و نگاه مغازه ها میکردیم کفری شدم دگه
زهرا – اه امید خستم شد چقدر میتابی
امید –باشهه میخوایی برگردیم خونه؟ولی پشیمون میشیا
زهرا –خب باشه اینقدر بتاب تا ببینیم اخرش به کجا میرسی
دستمو گرفت و میتابیدید سر بوتیک هایی که لباس عروس داشتن می ایستاد تا نظرمو بپرسه و من هیچی بش نمیگفتم چون نمیخواستم ازدواج کنم و اگه ازدواج میکردم سرم به شوهر و خونه داری بعدشم بچه گرم میشد به درسم نمیرسیدم
امید – ببین زهرا این چطوره
زهرا – امید بیا بریم خونه تورو خدا
امید –باشه
رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه
زهرا –بیا بریم خونه
امید –نه برو کار دارم بای
زهرا –بای
امید –راستی زهرا
زهرا – جونم
امید –پس فردا ساعت پنج اماده باش
زهرا –چرا پنج
امید – میخواییم بریم عکس بگیریم
خندم گرفت
زهرا –دیوونه باشه
گازشو گرفت و رفت
خیلی خسته بودم دراز کشیدم رو تخت و بعد شام قرصامو خوردم خوابیدم
صبح بیدار شدم تو خونمون همه مشغول یه کاری بودن
زهرا – سلام صبح بخیر
مامان –سلام صبح تو هم بخیر
زهرا –مامان میگم میدونستی عروسی محمده
مامان – اره مامان امید برامون کارت اورد
زهرا –پ چرا زود تر به من نگفتین
مامان – هواسمون نبود ..... تو با امید میری
زهرا – اره قبلش میخواییم بریم اتلیه عکس بگیریم
مامان –خوبه
نصف روزو نشستم یکی برا خودم گیتار زدم و تمیرین میکردم اینقدر زدم دستام درد گرفت بلند شدم نگاه ساعت کردم اوه ساعت یکه
زهرا –مامان ناهار حاضر نیست
امید –چرا عزیزم بیایید بخورید
ناهارمو خوردم و رفتم حموم بعد که اومد به کل موهام ژل زدم و جلوشو فکل دادم موهای فر فریم تا رونم بود و حالا حسابی خالت خودشونو دارم تا موهام خشک بشه رفتم سراغ لوازم ارایشم خیلی ارایش ملایم کردم چون امید دیروز گفته بود عروسی تو باغه و مختلطه اول کرم و پنکیک و این چیزارو زدم بعدشم یه خط چشم نازک و ریمل و سایه صورتی ملایم و رژگونه صورتی و رژ صورتی اوووف چه جیگری شدم
زهرا – موش بخورتت دختر
و زدم زیر خنده دیوونه شدم رفت موهام خشک شده بود دیگه تافتو برداشتم و به کلش زدم تا همینجور بمونه نگاه ساعت کردم ساعت چهارو یک ساعت وقت داشتم رفتم مانتو شلوارمو انتخاب کردم پوشیدم لباس صورتی خوشمله هم گذاشتم و بردم با خودم رفتم پایین امید پایینبود همون لباسه که اونروز گرفتیمو پوشیده بود واقعا بش میومد تیکه ای شده بود برا خودش تا منو دید برام سوت کشیید
امید – میخوایی منو دیوونه کنی امشب دختر
خندیدم
زهرا – سلام
امید – سلام خوشگلم ... زنگ بزنم ايژانس بیاد
زهرا –باشه
منتظر شدم اژانس اومد سوار شدیم امیدم نشست عقب پیشم
تاکسی ران –کجا برم اقا
امید –برو اتلیه (.)
زهرا – اتلیه چرا
امید – یعنی من حق ندارم با زنم یه عکسه دو نفره داشته باشم
خندیدم
زهرا –چرا نتونی
رسیدیم پیاده شدیم رفتیم داخل یه خانوم با خوشرویی اومد طرفمون و منو به سمتی راهنمایی کرد تا لباسامو عوض کنم سریع لباسمو پوشیدم برگشتم تو اتاق کسی جز امید نبود
امید – زهرااااا؟
زهرا –جونم
اومد نزدیک تر و دستاشو درو کمرم حلقه کرد
امید –خیلی خوشگل شدی ... ساده بگم دیوونه کننده شدی امشب از دست تو دیوونه نشم یه بلایی سرت نیارم شانس اوردیم
خندیدم از حرف اخرش خجالت کشید سرمو انداختم پایین
زهرا – مرسی
امید –نگاش کن چه سرخم میشه
خندیدیم و گونمو محکم بوسید با تقه ی در از امید جدا شدم اما نذاشت زیاد فاصله بگیرم و با یه دست منو نگه داشت
عکاس– اماده اید
امید –بله
عکاس– وای ماشالا زهرا خانوم چقدر موهات قشگه کجا فرش کردین؟
زهرا –من موها خودم فره خدادادیه
عکاس– ماشالا بزنم به تخته چشتون نزنن
بعد از چند تا عکس بالا خره اجازه داد بریم ژشت هایی که میگفت واقعا قشنگ بود دیگه لباسمو در نیوردم میخواستیم بریم تالار باید دوباره عوض میکردم تا تالارهم که راهی نبود فقط مانتومو پوشیدم روش بعد از تشکر سوار تاکسی شدیم و رفتیم تالار خیلی ها اونجا بودن وهنوز عروس و داماد نیومده بودن
امید –بیا بریم مامان اینا اونجا نشستن
زهرا –بریم
دسمتو گرفت و دنبال خودش کشید سر سری یه نگاه به تالار کردم مهشر بود خیلی قشنگ بود و گارسون ها با لباس های زیبا مشغول پذیرایی بودن یکی میوه دستش بود یکی انواع اب میوه و شربت یکی شامپاین و ...
امید –سلام
زهرا –سلام
همه سرشونو برگردوندن
مامان امید – ماشالا عروسم چه خوشگل شده بزنم به تخته چشش نزنن
زهرا – مامان جون اختیار داری شما هم خیلی خوشگل شدین
یه لباس زرشکی پوشیده بود که پشتش خیل قشنگ گیپور بود و همچننین جلو یقش
بقیه هم ازم خیلی تعریف کردن و ما هم نشستیم رو صندلی ها پیششون
مامان – چقدر دیر کردین دخترم کجا بودین شما که زود تر ما رفتین بیرون
زهرا –مامان جان رفتیم عکاسی
امید اومد در گوشم گفت :
امید – افتخار میدین خانوم
نگاش کردم
زهرا –چرا که نه
دستمو گرفت بلند شدیم و داشتیم میرفتیم که گفتن عروس داماد اومدن و ما هم رفتیم استفبالشون عروس خیلی زیبایی بود محمد خیلی سلیقش خوبه ولی چقدر آشناست
امید – اسم عروسم مث خانوم خودم زهراست
زهرا – واقعا
امید –بله
زهرا –اینجحوری پیش بره اسم کل زن نوه ها مادر بزرگت زهرا میشه
با هم خندیدیم
عروس و داماد اومدن داخل و نشستن روی جایگاهشون منم داشتم میرفتم طرف میزمون که بشینم که امید دستمو کشید
امید – کجا کجا ؟ اول با ید بام برقصی
زهرا – رو چشمم
با هم رفتیم تو پیست رقص دختر و پسر داشتن میرقصیدن همون موقع آهنگ سلنا گومز اه ای لاو یو گذاشت و همه جیغ کشیدن و پیست رقص شلوغ تر شد منم شروع کردم رقصیدن جلو امید یه کارایی میکرد پوکیده بودم از خنده دیگه نتونستم طاقت بیارم دست از رقصیدن برداشتم و دلمو گرفتمو شروع کردم به خندیدن اشکام سرازیر شده بود برگشتم رفتم نشستم سر میزمون و هنوز میخندیدم
مامان امید – چی شده دخترم اینجور میخندی
زهرا – وای مامان با ید اونجا بودی اداها پسرتو میدی
امید – دارین غیبت منو میکنی ها
دوباره زدم زیر خنده امیدم میخندید
امید – پاشو بریم به عروس و داماد تبریک بگیم
زهرا –باشه صبر کن
از تو کیقم دستمال و آینه در اوردم و اشکامو پاک کردم
امید –بریم ؟
زهرا – بریم
دسته همو گرفتیم و رفتیم طرف عروس و داماد
امید –سلام داش ممد مبارک باشه ایشالا به پا هم پیر شد
با هم دست دادن و همو بغل کردن
محمد – ایشالا روزی شما به همین زودیا
امید –محمد ما خیلی وقته رفتیم قاطی مرغا شما تازه کاری
و خندیدیم
ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 1023