فصل اخر
عشق بعد از تنفر
امید –پس باید بشینیم درس بخونیم
زهرا –اره
با هم تو پارک قدم میزدیم که خاطرات پچگیم امد جلو چشمم همون جا ایستادم به اطرافم نگاه کردم
امید –چی شده چرا ایستادی
زهرا –یادمه اون موقع عمم مارو برده بود شهر بازی فاطمه کوچیک بود نیومد من و زینب رفتیم با پسر عمم اون موقع ریحانه و رضا هم هنوز به دنیا نیومده بودن
اشاره کردم به طرف راستم
زهرا – دقیقا اینجا گرگم به هوا بازی کردی قایم موشک
برگشتم و به پشتم اشاره کردم
زهرا –اون جلو تر یه پارکه که رفتیم بازی کردیم
امید –چه خوب یادته
زهرا – تازه یادمه شام چی خوردیم
امید –چی خوردین ؟
زهرا – سالاد الویه
امید –من خاطراتم یادم نیست
زهرا –منم که یادم نمیمونه مغز کاممپیوتر که ندارم ولی خب اینجا برام اشنا بود یادم اومد
امید –خوبه ... بریم دیگه ؟
زهرا –بریم
دسته همو گرفتیم رفتیم سمت ماشین نمیدونم میخواست کجا بره فقط میدونم داشت میچرخید بعد از چند دقیقه رو به رو یه ساختمون ایستاد و روشو کرد طرفم
امید – زهرا
زهرا – جونم
امید – تولدت مبارک
لبخند زدم
زهرا –مرسی
امید –فقط یه چیزی میخوام ازت
زهرا – جونم بگو
امید – الآن میری این بالا هیچ سوالیم نمیپرسی از کسی خب اگرم بپرسی کسی جوابت نمیده افرین حالا برو منم باید برم کار دارم
تعجب کردم
زهرا – ولی اخه چ...
دستشو گذاش رو لبام
امید – گفتم نپرس هیچی برو
زهرا – باش
پیاده شدم و رفتم ایفونو زدم و رفتم بالا اینقدر گیج و تو فکر بودم که از امیدم خدافظی نکردم. چند تا خانوم ایستاده بودن
زهرا – سلام
یکی از خانوم ها–سلام خوش اومدی بیا بشین اینجا
زهرا – چشم
نشستم که یکی یه چشم بند سفید اورد جلو چشمم و چشمامو بست
یکی از خانوم ها – ببخشید خانوم اقا دستو داده
منم هیچی نگفتم گیج و سرگردون بودم نشسته بودم رو صندلی و هر کدومشون یه کارو میکردند منم کاریشون نداشتم و فکر میکردم دیگه فهمیده بودم امید برام تولد گرفته چون تو ماشینم تولدمو تبریک گفت مثلا خواسته سوپرایزم کنه خخخ ضایع همینجور فکرای جور واجور میکردم حوصلم سر رفته بود خستم شده بود از یه طرفم چشمام بسته بود کلافه شده بودم که چشمام باز شد بی حرفم نشسته بودم که خانومه گفت:
خانومه – چشماتو ببند عزیزم
چشمامو بستم فهمیدم داره ارایشم میکنه اینقدر خسته بودم که حوصله نداشتم از یه طرفم حس میکردم موهام داره کشیده میشه خیس میشه سشوار میکشن اوووووف خدا بگم چیکارت کنه امید خب میگفتی خودم کارامو میکردم دیگه خودم حاضر میشدم بعد چند دقیقه دوباره چشمام بسته شد فقط میخواستم جیغ بزنم
خانومه – عزیزم پاشو بیا دنبالم
چقدر باهوش بود این خانومه عجب
زهرا – خانوم چشمام بسته است چجور بیام دنبالتون ؟
خانومه–اها ببخشید
اومد دستمو گرفت و کشید دنبال خودش . ووییی خو امید حد اقل میگفتی که خودم میرفتم ارایشگاه تو که میخاستی بفرستیم ارایشگاه حالا موندم چرا چشامو بستن اه ایستادیم یهو چند نفر شروع کردن به عوض کردن لباسامو حالا انگار دست ندارم من بعد از تعویض لباس که حس کردم لباس تقریبا پفیه میکِشن امیییییییییییید بخدا میکشتمت اخه چرالباس پفی بعدم یه چیزی نرم و شنل مانندانداختن روی شونه هام و یه کفش پاشنه بلد کردن پام وویی چطور راه برم ودوباره منو کشیدن اینگار کش تنبونم هی منومیکِشَن .بردنم پایین و کلاهه شنلو گذاشتن رو سرم و در باز شدم یکی دستمو گرفت
امید –سلام
امید بود جوابشو ندادم
امید –خانومم نمیخواد جوابمو بده
زهرا –نه
امید –باشه خودت خواستیا
دستمو گرفت و ی چیزی گذاشت تو دستم با اون یکی دستم دست کشیدم ببینم چیه فهمیدم گله لبخند زدم بعدشم منو کشوند با خودش صدای باز شدن در اومد
امید –بشین
نشستم در بسته شد و بعد چند دقیقه در سمت راننده باز و بسته شد و ماشین حرکت کرد
زهرا – امید داری کجا میری؟
امید –مگه قرار نشد چیزی نپرسی
زهرا – باش
بعد چند دقیه دیگه اعصابم خورد شده بود
زهرا –امید خو این کارا یعنی چی خب کلافه شدم دیگه این مسخره بازیا چیه در اوردی؟
امید –زهرا!!؟؟؟
زهرا – خب چیه میخوایی مثلا برام تولد بگیری سوپرایز شم ؟نمیخوام خستم شد
امید –خستت نشده چون چشات بسته است اینو میگی بعدشم از کی بت گفت برات تولد گرفتم
زهرا –خودم حدس زدم
امید –خب تا یه جایی درست حدس زدی
دیگه چیزی نگفتم که بعد چند دقیقه ماشین ایستاد در امید باز و بسته شد بعدشم در سمت من امید دستمو گرفت و پیاده شدم دستمو ول کرد و با اون یکی دستش دستمو گذاشت رو بازوم
زهرا – ای خدا امید بگم خدا چیکارت نکنه
من که چیزی نمیدیدم فقط با باد خنکی ککه بهم خورد فهمیدم وارد جایی شدیم امید کلاه شنلمو انداخت و چشمامو باز کرد سرم پایین بود چمام که باز کردم اولین چیزی که دیدم لباس سفیدی که تنم بود خشکم زد سرمو گرفتم بالا انبوهی از جمعیت داخل سالن بودن و همه با هم شروع کردن به دست زدن منم که کلا هنگ بودم یعنی چی؟؟؟؟؟؟ برگشتم طرف امید با لبخند نگام میکرد پریدم بغلشو اشکام سرازیر شد محکم گرفته بودمش
امید –بسته دیگه زهرا
از بغلش اومدم بیرون اشکامو پاک کردم بازوشو گرفتم و رفتیم طرف جایگاه نشستیم یه سالن خیلی بزرگ بود و پر از مهمون و میز های گرد و صندلی های دورش بود نگاه سفره عقدمون کردم خیلی قشنگ بود و یه کیک بزرگ چند طبقه که ی طرفش نوشته شده بود تولدت مبارک ی طرف دیگشم پیوندتان مبارک تو فکر بودم که امید کلاهمو گذاشت سرم
امید –عاقد داره میاد
بعد چند دقیقه عاقد اومد امیدم قرآن و باز کرد و گذاشت بینمون عاقدم شروع کرده بود به خوندن و در اخر گفت؟
عاقد – خانوم زهرا فرحانی ایا بنده وکیلم شمارا به عقد اقای امید چهار طاق در بیاورم؟
صدایی با لحجه انگلیسی از پشت سرم اومد
انیس– عروس رفته گل بچینه
نمیتونستم برگردم انیسم اینجاست واااای
عاقد دوباره شرع کرد بازم ازم پرسید ایندفعه صدای دختر دایی امید مریمو شنیدم
مریم – عروس رفته گلاب بیاره
عاقد – خانوم زهرا فرحانی برای بار آخر ایا بنده وکیلم شمارا به عقد اقای امید چهار طاق در بیاورم؟
پس از کمی سکوت
زهرا –با اجازه بزرگتر ها پدر و مادرم بله
صدای کل کشیدناشون و ههله و شادیشون رفت بالا با دست حاج اقا که اشاره کرد ساکت همه ساکت شدند
امید –شما اقای امید چهار طاق ایا بنده وکیلم شمارو به عقد خانوم زهرا فرحانی در بیاورم
بدون مکث گفت
امید –بله
خندم گرفت همه براش دست و جیغ و کل میزدن بعد از اینکه امضا و اینا کردیم و شاهدامون که دوست امید بودو دوست من که تازه دیدمش اونا هم امضا کردن که عاقد با گفتن مبارک باشه رفت امید برگشت طرفم و تورو از رو صورتم زد بالا و پیشونیمو بوسید اهنگ پخش شد رومو برگردوندم دیدم دوتا با لیاسایی مث هم دارن میان طرفمون همونجور ک میرقصیدن تو دستشونم جعبه ها کوچک بود یکیشون اومد طرف منو جعبه رو داد دستم یکی هم داد ب امید اول در جعبه رو باز کرد و ازش ی انگشتر خیلی خوشگل در اورد که روش سه تا نگین ریز بود دستمو گرفت و گذاشت تو دستم به روش لبخندی زدم بعدش من جعبه رو برداشتم و انگشتر مشابه در اوردم و دست امیدو گرفتمو گذاشتم تو دستش
زهرا – امید
امید –جونم
زهرا – دوست دارم
امید –من بیشتر خانومی
جام عسل رو برداشت و انگشت کوچیکشو کرد داخلش و دستشو گذاشت دور گردنم داد ک بذار دهنم دهنمو باز کرد گذاشت تو دهنم ک صدا ی دفعه اومد ک میگفتن
- گاز گاز
شیطون نگام امید کردم صورتشو مظلوم کرد اومدم گازش بگیرم دلم سوخت بعدش من دستمو کردم تو عسل بعدشم انداختم دور گردن امید گذاشتم دهنش هیچ کاری نمیکرد فقط شیطون نگاه کرد
زهرا – نامردی اگ گاز بگیری
و محکم گاز گرفت دستمو از دهنش اوردم بیرون ک گرفتش و بوس کرد انگشتمو با این کارش هه هوو کشیدن
اول پدر مادر امید اومدن طرفمون ب احترامشون پاشیدیم دست مامان و باباشو بوسیدم امیدم همینطور
مامان امید – خوشبخت شی عروسم
زهرا – مرسی مامان جان
شهرام –زن داداش خیلی خوشگل شدیا
زهرا –مرسی قربونت برم تو هم خیلی خوشتیپ شدی
هممون ایستادیم و عکاس ازمون عکس گرفت
بعدشم پدر و مادر خودم اومدن برامون ارزوی خوشبختی کردن مامانم محکم بغلم کرد و گریه کرد
بابام – یادته چهار سال پیش چی بت گفتم و چه قولی دادی ؟
امید –بله
امید –مرسی که به قولت عمل کردی ار الآن دیگه ازادی دخترمو به تو سپردم
امید –مرسی
با هم عکس گرفتیم و رفتن
ب همین ترتیب همه فامیلا امید و فامیلا خودم اومدن و عکس گرفتیم امید همه فامیلا منو میشناخت ولی من ن معرفی میکرد ولی من ذهنم دگیر بود بعدشم دوستام اومدن خیلی از دیدنشون خوشحال شدم جوری که به کل همه چی یادم رفت نگین ندا مریم همه از میدونستن که امید قراره سوپرایزم کنه حتی اونشبی که با هم رفتیم بیرون با اونا هم عکس گرفتم امیدم اونطرف با دوستاش داشت عکس میگرفت دگ خستم شده بود دوستام ک رفتن امید اومد پیشم
امید –عروس خانوم ما چرا تنهاست
زهرا – خستم شد
امید –الهی ... ب همین زودی خستت شد تا اخر شب کل بات کار دارما ...
وسط حرفش بود که یادم اومد ی حرف بابام و حرفشو قطع کردم
زهرا –امید چ قولی ب بابام داده بودی
مکث کرد
امید – شب بت میگن
زهرا –ن الان بگو
امید –قول داده بودم ک بت دست نزنم
اینو ک گفت همه وقتایی ک ب هم تنها بودیم اومد جلو چشم حس کردم عشقم بش چندین برابر شد امید ب خاطر من بخاطر عشقش جلوب غریضه ی مردونشو گرفته بود اشک تو چشام جمع شد نمیدونم ب خاطر امید بود یا ترسی ک داشتم
زهرا –مرسی
برام ی چشمک زد
امید – پاشو شمعارو فوت کن و کیکتو ببر
زهرا – باش
اهنگ تولد تولد پخش شد انگار همه چی برنامه ریزی شده بود همه هم باش میخوندن شمعی که رو کیک بود و عدد 18 بودو فوت کردم ولی قبلش ی ارزو کردم ارزو کردم ک بچه هام دو قلو باشن ی پسر مث امید و ی دختر مث خودم همه دست زدن برام اهنگ عوض شد و تو پیست رقص فقط اجیمو دیدم ک داره رقص چاقو میره و میاد طرفم و چاقو رو دادم دستم منم شروع کردم ب قصیدن همون جا ایستادمو چاقو رو بردم طرف کیک امید دستشو گذاشت رو کمرم و اون یکی دستشم گذاشت رو دستم و با هم کیکو بریدیم ی تیکه گذاشتم تو ظرفی که کنار کیک بود
امید –خب عروس خانوم ی تیکه کیک بذار دهن شوهرت کامشو شیرین کن
چپ چپ نکاش کردم
زهرا –خیلی پرویی ها ... اول کام خودمو شیرین میکنم بعد تو
امید – ی خانوم خوب هرچی شوهرش میگه ، میگه چشم
شیطون نگاهش کردم و گفتم
زهرا –چشم
امید – افرین
ی تیکه کیک گذاشتم تو چنگال و بردم طرف دهنش اونم دهنشو باز کرد چنگالو این و اونور بردم با چنگال سر امیدم تکون میخوردم و میرفت دنبال چنگال خندم گرفت چنگلو بردم طرف خودمو گذاشتم تو دهن خودم ی دفعه تالار منفجر شد بر گشتم نگاشون کردم همشون ی طرف داشتن میخندیدن نگا امید کردم همونجور دهنش باز ب من نگاه میکرد قیافشو ک دیدم خودمم زدم زیر خنده
زهرا – کیکش خوشمزه بودی
امید با اخم نگام میکرد ی تیکه کیک دوباره گذاشتم تو چنگال و بردم طرفش دهنش
امید –وای ب حالت این دفعه نذاریا
خندیدم
زهرا –باشه
ی صدایی از تو جمعیت گفت
– این دفعه بذاریا
زهرا – چشم ... اولیشو خودم خوردم ببینم سمی چیزی توش نباشه پیش مرگ عشقم بشم یا اگه بد مزه بود بش ندم
همشون با هم گفتن
– اووووو
و دست زدن چنگالو گذاشتن دهن امید با لذت خورد
امید –اره خوش مزه است
براش خنده ی امید کش رفتم زیر لبش ی چیز گفت ک نفهمیدم چنگالو ازم گرفت و ی تیگه کی برداشت و نگام کرد
امید – تلافی کنم ؟
زهرا – دلت میاد
مظلوم نگاش کردم
امید – ن من اهل تلافی نیستم خانومم خیلی دوس دارم تازه خودشم اول خورده پیش مرگم شده معلومه منو بیشتر خودش دوس داره
سرمو تکون دادم و دهنمو باز کردم و کیکو گذاشت تو دهنم بعدشم مسدختما اومدن کیکو بردن تا تقسیم کنن بین مهمونا منم نشسته بودم ب کسایی ک میرقصیدن نگاه میکردم
امید –خب ... اول کدوماشو تبریک بگم
بش لبخندی زدم
زهرا – امید خیلی سوپرایز شدم ولی کاش ب منم گفته بودی شاید دلم میخواست برا عروسیم کارایی میکردن ... بعدشم من هنوز جهزیه ام کامل نیس
امید – عزیزم مگه الان چیزی کم داری؟... منم بت گفتم تو قبول نمیکردی مگ شب عروسی محمد بت نگفتم قبول نکردی بعدشم من قبل اینکه برم سربازی برنامه ریخته بودم از اونجا تلفنی کارارو درس میکردم ... یادته اومده بودی پشم رفتم بیرون گفتم بعد خودت میفهمی رفتم تلفن میزدم ب این و اون بشون میگفتم دلم میخواد چیکار کنم ... عشق من تو نگرا جهیزیه ات هم نباش
سرمو تکون دادم دوباره اشکا سرازیر شد اشک شوق بود خدایا من خوشبخت ترین فرد رو زمینم هیچوقت ازم این خوشبختی رو نگیر
امید –قربونت برم گریه نکن
زهرا – ن امید چیزی کم ندارم تو برام سنگ تموم گذاشتی
اشکامو پاک کردو منو محکم گرفت تو بغلش
امید –تازه اولشه خانومی بات کار دارم بذار برن مهمونا
خجالت کشدم و از بغلش اومدم بیرون
امید –نگا قیفاش
لپمو محکم بوسید
زهرا – امید زشته
امید –نوچ هیچم زشت نیست
رومو کردم اونطرف میدونستم حالا هی میخواد ادامه بده
امید دتشو گذاشت پشت کمرم
امید –خوشت اومده ؟
زهرا – اوهووم
امید –چرا نشستی حالا ؟
زهرا – به نظرت چیکار کنم
امید – پاشو برقصیم
زهرا –باشه
امید رفت منم رفتم پیش دوستام که ریختن سرم همشون بودن چه ها بام شوخی میکردن و سر ب سرم میذاشتن ی اهنگ خیلی شاد گذاشتن همشون جیغ زدن و دستمو گرفتن بردن رو پیست و دروم حلقه زدم منم در حال رقصیدن شدم اهنگ ها پشت سر همه میذاشتن دیگه خستم شده بود با چشم دنبال امید گشتم ک دیدم دورش حلقه زدن داره میرقصه خندم گرفت رفتم طرفش در گوشش گفتم
زهرا – من خستم شد میرم بشینم
امید –منم میام ... نمتونم تورو تنها بذارم
ب روش لبخند زدم نشسته بودیم ک یکی از خدمتکارا برامون شربت اورد وای ب موقع بود همشو لاجرعه سرکشیدم و بعدش ی اخیش گفتم صدای دی جی اومد
دی جی – این اهنگ اهنگ درخواست شادوماد
امید دستمو گرفت برد رو پیست همه اونجا رو خالی کردن ی اهنگ اروم گذاشته بود جون میداد برا تانگو دستامو دور گردنش حلقه کردم اونم در کمرم شروع کردیم ب رقصیدن زل زده بودم تو چشامای عسلیش خدایا هیچوقت این چشمارو ازم نگیر
امید – خوشگل شدیا
لبخند زدم
زهرا – بودم شما چشم نداشتی ببینی
خندید
امید – شما همیشه زیبا بودی بانو
خودمو لوس کردم و بیشتر تو بغلش چپوندم سرمو گذاشتم رو سینش
امید – زهرا ... ببنمت
نگاش کردم
امید –مگ بت نگفته بودم دگ رژ لب قرمز نزن منو دیوونه نکن
زهرا – ببخشید ک من چشام بسته بود و چیزی رو نمیدیدم
امید – من بش گفته بودم رژ قرمز نزنه حتما یادشه رفته ... حالا من چیکار کنم
نگاش از چشام رفت رو لبام و سرشو اورد نزدیک رفتم عقب ولی محکم منو گرفت و لباشو گذاشت رو لبام صدا همه بلند شد داشتم از خجالت اب میشدم بازم خواستم عقب بکشم ک لبمو ب دندون گرفت دردم گرفت منم با پاشنه کفشم گذاشتم رو پاش لباشو از رو لبام برداشت سرخ شده بودم همه داشتن با ی لبخند زکوند نگام میکردن
زهرا – تو نمیتونی جلو خودتو بگیری
ابروشو داد بالا در گوشم گفت
امید – شب ک تلافی میکنم
ترسیدمو و چیزی نگفتم بعد ک اهنگ تموم شد رفتم نشستم امید همش پیشم بود ی لحظه هم تنهام نمیذاشت موقع شام شد خیلی گرشنه شده بودم برای من و امید ی میز جدا گذاشته بودن همه چی توش بود امید یکم غذا گذاشت تو ظرف و با هم خوردیم کلی هم خندیدیم بعد شاممم من همش وسطی بودم و میرقصیدم دگ خستم شد نفس نفس میزدم رفتم نشستم ک اهنگو قطع کردن مادرم اومد طرفم دوباره برام ارزوی خوشبختی کرد و بم ی تک پوش طلا داد خاله کوچیکم کنار ایستاده بودو اعلام میکرد کادو هارو بابامم اومد پیشم و بم 18 تا سکه بهار ازادی داد
بابام – هرسال تولدت برات ی سکه خریدم تا روز عروسیت بت بدم زود عروسی کردی دخترم
اشک تو چشاش جمع شد بغلش کردم و دوتایی گریه کردیم بعدشم مادر امید اومد و ی سرویس صلای سفید بم داد پدرشم ی خونه مبله تو تهران بقیه هم یا سکه دادن یا پول کادو ها ک تموم شد همه نگاه کردن ب امید ، امیدم شونه ای بالا انداخت
امید – خیلی دلتون میخواد ببینید چیه
همه با هم گفتم
–بله
امید –پس بپوشید تا بریم ببینیم
همون مشغول پوشیدن بودن خیلی خستم شده بود دست امیدو گرفتم و نگا ساعتش کردم اوه ساعت یک و نیمه شنلمو پوشیدم و منتظر نشستم بعد نیم ساعت تقریبا همه حاضر شده بودن و با هم رفتیم بیرون بقیه زود تر ما رفتن بیرون و ی نیم دایره جلو ی در گرفته بودن با تعجب نگاهشون کردم
یکی از فامیلا امید ک اسمش الناز بود گفت
الناز – اجی باید دسته گلتو پرت کنی
اعه پ دسته گلم کو برگگشتم نگاه امید کردم ک از پشت سرش دسته گلو در اورد بم داد
امید – عروس خانوم گیج
خندیم پشتمو کردم ب همه خواستم دسته گلمو پرت کنم ک امید اومد در گوشم گفت
امید –برگرد دسته گلو بده خواهر مهرزاد (دوستش ) حرفم نزن فقط زود
برگشتم و کاری ک امید گفتو کردم و دسته گلمو گرفتم طرف مهسا ک جیغ زدو دسته گلو گرفت ک اراد دوست امید و مهرزاد جلو مهسا زانو زد و جلوش ی جعبه ک توش حلقهی خوشگلی بود گرفت همه جیغ زدن براش منم شکه شده بودم خیلی براشو.ن خوشحال بودم و اروزوی خوشبختی کردم مهسا جلو دهنشو گرفته بود و گریه میکرد
اراد – با من ازدواج میکنی بانو
مهسا سرشو تکون داد اراد بلد شدو دستشو گرفت و حلقه رو گذاشت تو دستش و هم دیگه رو محکم بغل کردن امیدم دستشو انداخت دور گردنم و منو محکم ب خودش فشار داد اون دوتا هم از بغل هم در اومدن امید صورتمو گرفت طرف خودش و گفت
امید – نمیخوایی کادوتو ببینی
زهرا –میخوام
روشو کرد طرف بقیه منم برگشتم همون موقع تو اسمون اتش بازی راه انداخته بودن فشفشه کنار ی 206 البالویی و ک تزیین شده بود بود جیغ زدمو بالا پاین پریدم و خودمو انداختم تو بغل امید سویچو گرفت طرفم
امید –برو سوارش شو
زهرا – من ک گواهی نامه ندارم
امید –اهان راستی خب خودم میشینم
با هم رفتیم طرف ماشین امید درو ماشینو بازکرد نشستم بعدشم خودش رفت نشست همه رفتن نشستن تو ماشیناشون و ما جلو تر همه راه افتادیم بقیه هم پشت سرمون
زهرا –امید امشب سکته نکردم خیلی
با حالت اعتراض گفت
امید –اعه
زهرا – مرسی بابات همه چی
امید – جبران میکنی
با ترس و تعجب و هر کی بود نگاش کردم برگشت طرفمو پقی زد زیر خنده بقه پشت سرمون بوق بوق میکردن رسیدین ب اتوبان فولادشهر اصفهان همه ایستادن و اومدن بیرون شروع کردن رقصیدن من تو ماشین موندم بعد ک رقصیدنشون تموم شد از ماشین اومدم بیرون همه سوار ماشیناشون شدن و رفتن براشون دست تکون دادم ولی چرا ما نرفتیم
زهرا –امید ما کجا میریم حالا
امید –سوار شو تا بریم
سوار شدم و چشامو گذاشت رو هم بعد چند دقیه ماشین ایستاد نمیخواستم چشامو باز کنم ببینم امید چیکار میکنه ک کاری نکرد فقط سنگینی نگاهشو حس کردم
زهرا – خوشکل ندیدی
امید –فرشته ندیده بودم ... پاشو بریم رسیدیم
چشامو باز کردم اعه ما که اومدیم همون جا جلوی تالار سرمو بالا گرفتم اوه این ک هتله امید درو باز کرد و دستشو گرفت جلو با لبخند دستشو گرفتم و ب طرف لابی هتل رفتیم امید کلیدو گرفتو رفتیم تو اسانسور سرمو گذاشتم رو شونش اسانسور ایستاد با هم پیاده شدیم و رفتیم طرف اتاقمون امید درو باز کرد و رفت کنار اتاقو دیدم خیلی قشنگ و رمانتیک بود رفتمم داخل
زهرا – خیلی قشنگه اینجا
امید –قابل شمارو نداره پرنسس
ست اتاقش قرمز و سفید بود ی تخت دو نفره و میز توالت و کمد و حمام دستشویی رفتم طرف میز توالت تازه داشتم خودمو با دقت میدیدن امید راست میگفت خیلی خوشگل شده بودم اقعا مث پرنسسا بودم از تو ایینه دیدم امید داره لباساشو در میاره نشستم و شروع کردم ب باز کردن موهام و گیره هایی ک توش بودو باز کردم دیدم امید داره میده طرف حمام
زهرا – امید
امید –جانم خانومم
با خواهش نگاش کردم میترسیدم حرف بزنم سرشو تکون داد ینی چیه
زهرا –اممم ... میشه ...
امید –میشه چی !؟
زهرا – زیپ لباسمو باز کنی
تند گفتمو و نفسمو بلند دادم بیرون امید خندید
امید –پشتتو کن
پشتمو بش کردم موهامو کنار زد نفسای داغشو پشت گرنم حس کردم ی حالی شدم اروم زیپو باز کرد ب تهش ک رسید سریع برگشتم و لپشو بوسیدم
زهرا –مرسی... حالا برو دوشتو بگیر
اونم بوسیدمو رفت تا رفتم طرف کمد همش لباس خواب بود از اونا ک از همه طرفش بازه س تا بیشتر نبود سفید مشکی و قرمز سفیده رو برداشتم سریع لباسمو عوض کردم تمام پاهام و ... همه جام پیدا بود و با ارایش پاک کن صورتمو تمیز کردم و ارایشما مو پاک کرد ک امید اومد زل زد بم
زهرا – افیت باشه
امید – مرسی
داشت میومد طرفم ک سریع گفتم
زهرا –منم برم ی دوش بگیرم
امید –باش
تقریبا از کنارش دویدم ب سمت حمام زیر دوش هی لفتش دادم اخرش ب خودم گفتم زهرا اخه تا کی میخوایی دری فرار کنی امید دگ رسما شوهرته بخوایی هم در بری نمیتونی سرع دوشو بستم و پریدم بیرون ک دیدم امید نشسته رو تخت داره نگام میکنه ی شلوارکم پوشیده بود
امید – موهاتو خشک میکردی کولر روشنه
زهرا –باشه
با حوله خشکشون کردم حال نداشتم سشوارشون کنم رفتم طرف تخت قلبم خیلی تند تند میزد انگار میخواست بزنه بیرون اروم نشستم رو تخت امید اومد طرفم مث فشفشه پریدم
امید –چته زهرا
سرمو تکون دادم داشتم میلرزیدم امید از رو تخت اومد پایین عقب عقب رفتم اونم میومد طرفم
امید –زهرا کاریت ندارم ازم نترس
دستشو باز کرد نگاش کردم اروم و ب سختی رفتم جلو من گرفت تو بغلش موهامو گذاشت پشت گوشت
امید –قربونت برم مگ من لولو ام ک میترسی ازم
خندم گرفت همونجور ک تو بغلش بودم اروم رفت طرف تخت و نشست خواستم از بغلش بیام بیرون محکم تر گرفتم
امید – گفتم کاریت ندارم ... زهرا بابات بم گفته بود تا تورو عقدت نکنم حق ندارم بت دست بزنم منم بش قول دادم ک اینکارو نمیکنم خیلی وقتا خیلی جاها بت نزدیک شدم میخواستم دگه کامل مال خودم بکنمت ولی یاد بابات افتادم و عقب کشیدم نمونش دیشب ، دیشب تو پیشم بودی کسی همخونه نبود فرداشم میخواستیم عقد کنیم ولی این کارو نکردم ... زهرا الان ک وقتشه الان ک دگ مال خودمی ازم دوری میکنی ازم میترسی
ای تیکه اخرشو حس کردم با بغض گفت بعدشم محکم تر گرفتم سرمو ک رو سینش بود بلند کردم و نگاش کردم اشک تو چشام جمع شد
زهرا – مرسی ... ن ازت معذرت میخوام ... نب
نذاشت ادامه حرفمو بگم لباشو چسبوند ب لبام
****
الان چند ساله از ازدواج من و امید میگذره بعد اون بوسه من شدم مال امید از همه نظر بعدشم ک با هم ی ماه عسل کوچولو ب یاسوج رفتیم ک خیلی خوش گذشت تا قبل اینکه بیاییم تهران تو خونه امید زندگی میکردیم من رفتم گواهی ناممم گرفتم بعدشم با هم کنکور دادیم و دوتامون تو ی داشنگاه قبول شدیم و اومدین تهران دوری از خانوادم برام سخت بود ولی امید هیچوقت نذاشت کمبود اونارو حس کنم هر لحظه پیشم بود الانم درس دوتامون تموم شده امید بزرگترین مکانیکی رو تو تهران داره منم تا قبل اینکه حامله شم تو همون دانشگاهی ک درس خوندم تدریس میکردم ولی وقتی حامله شدم امید نذاشت دگ برم یاد اون روز افتادم ک میخواستم خبر پدر شدنشو بدم امید همیشه وقتی میومد خونه در میزد تا من برم استقبالش ولی اون روز در نزد کلید زد اومد تو خونه
زهرا – سلام خوبی چرا در نزدی
معلوم بود عصبانیه جوابمو نداد
زهرا – امید چیزی شده
امید – زهرا مگ من بت تگفته بودم حق نداری با اون دوستت اوا دگ حتی حرفم نزدی چرا دوباره رفتی باش هان
زهرا – امید ارون باش اون فقط اومده بو...
ی کشیده خابوند تو گوشم این اولین دعوای جدی من و امید بود اولین بارم بود امید رو من دست بلند میکرد اشک تو چشام جمع شد دویدم سمت اتاق سرع کیمو بر داشتم وسایلی ک نیاز داشتمو گذاشتم توش لباس نیاز نداشتم خونه بابام داشتم سوییچو برداشتم و از خونه رفتم بیرون امیدم جلومو نگرفت راه افتادم طرف اصفهان غروب شده بود من همش داشتم گریه میکردم موبایلمم هی زنگ میخورد امید بود جواب ندادم اشک تو چشام جمع شد و جلوم تار شد نوری دیدم و صدای بوق بلند فرمون گرفتم طرف مخالف ک ب ی چیزی برخورد گردم ایبر بکا باد شد و من چیزی نفهمید امید میگفت خیلی بت زنگ زدم اما جواب نمیدادی تا اینکه گوشیت دگ خاموش شد خیلی نگرانت بودم نمیدونستم کجایی شب شده بود داشتم میمردم از طرفی هم میترسیدم ب خانوادت زنگ بزنم تا اینکه خودت زنگ زدی پریدم رو مبایلم و جواب دادم
امید –الو
ی خانوم – سلام شما با این خانوم ک من از گوشیش ب شما زنگ زدم نسبتی دارین
امید –بله من همسرشم
خانومه– ایشون تصادف کردن هرچه سریع تر خودتونو برسونید ب (.) بیمارستان
اون لحظه دنیا دور سرم چرخید نفسم بالا نمی اومد نمیدونم چجوری خودمو رسوندم با اون بیمارستان بعد چند دقیقه از اتاقت ی پرستاری اومد دویدم طرفش
امید –حالش چطوری
پرستار –خوشبختانه هر س نفرشون سالمن
امید –س نفر... اما من فقط ی مریض داشتم
پرستار – خانومتون دو قلو باردارن تبریک میگم
اون لحظه خیلی خوشحال شدم هم اینکه تو سالمی هم اینکه پدر شدم
بعد ک بهوش اومدم امید اومد بالا سرم
امید –خوبی عشقم
جوابشو ندادم
امید – زهرا قهری ... معذرت میخوام تند رفتم
زهرا –امید تو حتی محلت توضیح دادنم ندادی فقط خوابوندی تو گوشم
امید –ببخشید غلط کردم اشتباه کردم
زهرا – خواهش میکنم بخشیدمت
ی بوسه نشوند رو پیشونیم و دستشو گذاشت رو شکمم
امید –حال این فسقلیا بابا چطوره
ب روش لبخند زدم خم شد لباسمو زد بالا و شکمم بوسید
زهرا – هوی هوی هنوز نیومدنا اینجوری میکنی ب دنیا بیان چیکار میکنی اون موقع منو کلا فراموش میکنی ... ببین از حالا دارم بت میگما اول من بعد اینا فهمیدی
امید – ن عشقم هیچوقت من تورو فراموش نمیکنم چشم اول تو بعد اینا
بعد دو س روز مرخص شدم و این هفت ماهی ک حامله بودم امید مث پروانه دورم میچرخید بچه هام هفت ماهه ب دنیا اومدن ب خاطر اینکه دو قلو بودن خدا بم ی دختر داد ی پسر اسم دخترمو گذاشتم آرشین اسم پسرمم گذاشتم آرسین پسرم همه پیش مث باباشه چشماش ابی ب رنگ ابی دریا فقط موهای فر و مشکیش ب من رفته دخترمم کپی خودمه فقط چشماش ب باباش رفته عسلیه
ن کنار امید سال سال های سال ب خوشبختی در کنار دو فرزندم زندگی کردم و خواهم کردم
پایان
مرداد 96
ساعت 6:45 دقیه بعد از ظهر
مرسی از همه ی دوستانی ک تا اینجا مارو حمایت کردن خیلی معذرت میخوام اگ بد بود و غلط املایی و تایپی زیاد داشتم این اولین رمانم بود منتظر رمان های بعدی از من باشید دوستان همه ی رمان های من تخیلیه و اصلا واقعی نیست دوستانی ک مایل ب همکاری هستن میتونن در دایرکت اینستاگرامم پیام بدن اینم ای دی اینستا گرامم tirmahy81
نویسنده: زهرا فرحانی
ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 3028