فصل هفتم
امید –زهرا شب پیشم میمونی
زهرا –هاااا براچی ما صبح زود میخواییم بریم
امید –زهرا صبح میارمت در خونت خوبه ؟
زهرا –باشه
دستشو دور گرنم حقله و و گونمو بوسید
امید –قربونت برم
تا شب با هم بودیم ازش جدا نمی شدم کاش میشد امیدم میود
امید –من گشنمه بیا بریم یه چیزی بخوریم
زهرا –بریم
رفتیم داخل یه فست فودی
امید –چیزی میخوری
زهرا –نه
امید –چرا؟
زهرا –نمی خورم خودت بخور
امید –باشه
نشستم رو صندلی رفت یه چیز برا خودش گرفت در کمال ارامش خورد
زهرا –میترسم امشب بترکی رو دستمون بمونی
امید –تو نگران نباش
گوشی رو از تو جیبم درو وردم و شروع کردم تند تند تایپ کردن
امید –کیه ؟
خندیدم
زهرا – علی
امید –ببین با من از این شوخیا نکن
زهرا –باشه غلط کردم
بعد که حسابی خورد بالاخرع راضی شد که بریم
زهرا –بریم ؟
امید –بریم عشقم
مکث کرد انگار چیزی یادش اومده باشه ایستاد و گفت
امید –به مامانت اینا گفتی
زهرا –نه الآن بهشون زنگ میزنم
امید –باشه
زنگ زدم به مامانم و گزارشات رو دادم و با امید رفتیم خونه وارد اتاقاقش شدم خیلی قشنگ شده بود همونجا ایستاده بودم امید اومد از پشت دستشو دور کمرم حلقه کرد
امید – میترسم اینقدر به اینجا خیره بشی منو یادت بره
زهرا –وااای امید اینجا خیلی قشنگ ده
امید –بله دیگه سلیقه خودمو خودم چیدمش
برگشتم طرفش
زهرا – تو چیدی سلیقه تو عمرا
امید –جون تو
زهرا –جدی ؟
امید –اره حالا اینو بیخیال بیا سیخ کباب
وحشت زده گفتم :
زهرا – نه
امید –چرا میترسی
زهرا –نه ترس چیه
امید –پس بیا
زهرا –باشه
امید –دستا تو بیار جلو
زهرا – بیا
یکی محکم زد رو دستام
زهرا –آآآآآیییی
امید زد زیر خنده
زهرا –مرض
تا خود صبح بازی میکردیم اذیتش میکردم اذیتم میکرد صبح زودم منو رسید در خونه امید با همه خدا فظی کرد منو محکم گرفت تو بغلش
امید –دو باره نزنی زیر گریه
زهرا – نه این دفعه فرق داره
امید – چه فرقی
زهرا –فرقش اینه که دیگه به نبودت عادت کرد
زدیم زیر خنده سوار ماشین شدم و راه افتادیم امیدم بعد ما رفت
هر روز برا امید عکس میفرستادم تو عکسامم یه جای خالی بود
زهرا – سلام
امید –سلام زهرا
زهرا –خوبی
امید –نه زهرا زود بیا من مردم
خندیدم
زهرا –چون تو گفتی باشه
امید –کی میایید؟
زهرا –نمیدونم امید عکسارو دیدی
امید –اره
زهرا –ببین من با معرفت تر تو بودم همیشه تو عکسام جای خالی تو بود
امید –بله میدیدم
زهرا – عزیزم کاری نداری
امید –نه
زهرا –بوس بوس بابای
امید –لوس
زهرا –من لوسم اگه دیگه بوست کردم
امید –بای
گوشی رو قطع کردم
دیگه پاییز بود مدرسه ه باز شد بودنو امید هم مث سال های پیش میمد دنبالم پایین ساختمون ایستاده بود
زهرا – سلام
امید –سلام زهرا خانم چه خبر مدرسه ها باز شدن اره عزیزم درس بخون خوبه برات
زهرا –اره درس میخونم تا مث تو بی کار نشم
و خندیدم
امید –بچرخ
زهرا –براچی؟
امید –بچرخ
چرخیدم
امید –چقئر این لباسه بهت میاد چه با مزه شدی
خندیدم
زهرا –سوار شو بریم دیرم شد
سوار شدیم و راه افتادیم امید داره کجا میره
زهرا –کجا داری میری؟
امید –خب مدرسه دیگه
زهرا –مدرسم عوض شده خوشگله
امید –اااا
زهرا – نه بببب
امید –خب کجا بریم حالا
راهو بهش نشون دادم
امید هر روز منو میبرد مدرسه میومد تعطیلات نوروز رسیده بود و ما مراسم سال پدر بزرگمو گرفته بودیم روز اولی که تعطیل شدیم زنگ زدم امید تا بریم بیرون
زهرا –الو
امید –سلام
زهرا –سلام خوبی
امید –مرسی تو خوبی عزیزم
زهرا – بخوبیت
امید –برات یه خبر خوب دارم
زهرا –چی بگو
امید –پشت تلفن نمیشه بیا پایین متنظرتم
زهرا –باشه
سریع لباسامو پوشیدم پریدم پایین
زهرا – سلام زود تند سریع خبرتو بگو
امید –بوی فضولی میاد
زهرا –مگه هاپویی
زدم زیر خنده
زهرا –امید بگو دیکه
امید –اینجا نمیشه بریم یه جا دیگه سوار ماشین شو
زهرا – باش
سوار ماشین شدم امید داشت کجا میرفت دااشت میرفت طرف ترمینال
زهرا –امید کجا میری
امید –یکم دندون بذار رو جیگر دختر خودت میفهمی
هیچی نگفتم رسیدیم و رفتیم آژانس بابا بزرگش اینا با داییشو و باباشو بابابزرگش سلام و احوال پرسی کردیم
امید –خب بابا اینم زهرا چیکارمون داشتی
برگشتم طرف اومد و بدن اینکه کسی بفهمه براش چشم بازکی رفتم تو خودتم نمیدونستی اونوقت زنگ زده میگه برات خبر خوب دارم بیشور پس بگو که چرا برا جواب دادن تفره میرفت باصدای بابای امید به خودم اومدم
بابا امید –طعطیلات عیدو ما تصمیم گرفتیم تو و امید با هم دیگه برید سفر برا دوتان خوبه
چییییییی چشام چهار تا شد من؟ امید ؟مسافرت؟تنهایی؟شوخی میکنه
بابا امید –بیا دخترم اینم بلیطاتون
رفتم ازش گرفتم
زهرا –مرسی پدر جان
بابا امید –دایی جمال و زنشم باتون میان
گفتم امکان نداشت منو امید اونم تنهایی بریم مسافرت
امید –خب بابا ما میریم بریم یکم خرید کنیم
بابا امید –پول داری پسرم
امید –بله بابا
رفتیم بیرون من با اعصبانیت ساختگی نگاه امید کردمو دویدم طرفش اونم تا منو اینجوری دید فرار کرد
زهرا –امید مردی واستا
ایستاد
زهرا – تو خودتم نمیدونستی اونوقت منو سر کار میذاری
زد زیر خنده
امید –بابام گفت بیایید تابتون بگم
زهرا –حب همون اول میگفتی
شروع کردم به زدنشو در رفتم که چام گیر کرد تو گودال های شهر داری خوب شد چمن بود ولی شب داشت بخواطر همین قل خوزدم تا پاییم امیدم داد میزدم و امسممو صدا میکرد
امید –زهرا زهرا
من ترکیده بودم از خنده رسیده بودم پایین ولی برنگشتم و بلند نشدم امید اومد بالا سرم با نگرانی گفت
امید –زهرا
جواب ندادم دستشو گذاشت رو شونه هام و منو به طرف خودش برگردوند من داشتم میخندیدم
زهرا – امید خیلی با حال بود
امید دستشو کشید تو موهاش
امید –زهر مارو باحال بود زهرمو تر کوندی پاشو تا بریم یه عالمه کار داریم
زهرا –میخواییم بریم کجا ؟
امید –تو خرید عیدتو کردی
زهرا –نه
امید –پس پاشو دیگه
بلند شدم و دنبالش رفتم نشستم تو ماشین تو کل راه هیچی نگفتم رسیدیم اصفهان تو بازارا و بوتیکا میگشتیم اما چیزی به دلم من ننشسته بود تو راه یکدفعه استادم امید برگشت طرفم
امید –چی شد چرا ایستادی
لب و لوچمو اویزون کردم
زهرا –امید ؟
امید –هووم
زهرا –خستم شد گشنمه
امید –باشه بیا بریم یه چیز بگیریم بخوردیم منم گشنمه
رفتیم داخل یه فست فودی یه ساندویچ گرفتیمو خوردیم
امید –بریم؟
زهرا –بریم
رفتیم داخل یه بوتیک که لباسای مردونه داشت امید هر چی پرو میکرد بهش میومد نمیدونستم چی براش انتخاب کنم دیگه صدام در اومد
زهرا –امید یه فکری
امید –چی؟
زهرا – تو اصلا گونی بپوش
دوتاییمون با صاحب اونجا زدیم زیر خنده
آخرشم یه تیشرت بنفش تیره که به بادمجونی میزد برداشت و با شلوار کتون مشکی
از مغازه اومدیم بیرون و رفتیم تا برا امید یه کفش بخریم امید یه کفش اسپرت مشکی خرید
حالا دیگه نوبت من بود منم یه مانتو نفش روشن و یه شلوار لی ستش کردم کفش بنفش و کیف بنفشم خریدم بعدشم رفتیم تو مغازه لوازم و ارایش یه رژ لب که بین بنفش و صورتی بود و یه رژگونه و خط چشو سایه یاسی وریمل وکلی چیز دیگه خریدم
امید –اگه کارتون تموم شد رضایت بدین که بریم
زهرا –بریم کارم تموم
از مغازه اومدیم بیرون تو چشا امید خستگی رو میدیم
داشتیم میرفتیم طرف ماشین که چشمم خورد به یه پا بند طلا که ستاره های بنفش داشت سریع رفتم داخل مغازه امیدم دنبالم اومد داشتم با مغازه داره حرف میزدم اونم برام گذاشتش تو جعبه مخصوصش کارت بابامو که دستم بود در اوردم که حسابش کنم که مغازه داره گفت حساب شده برگشتم دیدم امید حسابش کرده
زهرا –امید چرا اینکارو کردی دوس داشتم خودم بخرمش
دستمو گرفت و منو از مغازه خارج کرد
زهرا – امید جواب منو بده
در گوشم گفت
امید –خانومم عیدیت بود دیگه
سرخ و سفید شدم اخه با یه لحنه عجیبی گفت
سوار ماشین شده بودیم اصفهان خیلی شلوغ شده بود گیر کرده بودیم تو ترافیک کلافه شدم اصلا ترافیک رو دوس نداشتم سرمو به صندلی تکیه دادم و چشامو بستم
با تکونی که بهم خورد چشامو باز کردم
امید – خانومی نمیخوایی پیاده شی
زهرا –اه امید صد دفعه گفتم به من نگو خانومی بدم میاد
امید –چشم
دور تا دورمو نگاه کردم
زهرا –امید اینجا که خونمون نیس
امید –میدونم
با دقت بیشتری نگاه کردم این پارکه نزدیکیه همون بازاره است که ما توش بودیم
زهرا – امید یعنی ما از اون موقع تا حالا تو ترافیک بودیم
امید –اره حالا پیاده شو یکم قدم بزنیم خستم شده
پیاده شدم امید دستشو طرفم دراز کرد دویدم دستشو گرفتم و کنارش راه رفتم پارک خیلی خلوت بود چشمم خورد به تاب و سر سره ها
زهرا –امید ؟
امید –جونم
زهرا –بریم تاپ بازی
چپ چپ نگام خودمو براش مظلوم نشون دادم که خندش گرفت سرمو کج کردمو گفتم
زهرا – بریم
امید –بریم
دویدم طرف تاب و نشستم امیدم اومد تاب کناریم نشست
امید – همیشه عاشق این بچه بازیاتم
زهرا –امید
امید –باز چیه
زهرا – بیا هولم بده
پق زد زیر خنده
زهرا –پس چته
امید –هیچی
پا شد و منو هول داد جیغم رف هوا
زهرا –امید اروم من میترسم
امید خندید و با خنده گفت
امید – تو که میترسی چرا سوار میشی
از اون طرف چند تا پسر داشتن میومدن من شالم افتاده بود امید چشم غره ای رفت و گفت
امید –شالتو سرت کن بعدشم بسته دیگه پاشو بریم
از تاب پیاده شدم و رفتیم طرف ماشین و راه افتادیم طرف فولاد شهر اینقدر خستم بود که تا رفتم خونه افتادم رو تخت تا چشمام گرم شد صدا جیغ اجیام اومد
زهرا –مرض خفه شید دو دقیقه خواستیم طبیعی بخوابیما
هر چی با خودم کلنجار رفتم خوابم نبرد پاشدم قرصامو خوردم و رفتم خوابیدم
صبح با لزرشی که حس کردم از خواب پریدمو جیغ زدم
زهرا –زلزله
همه از خواب پریدن بابام با دیدن من زد زیر خنده و بقیه هم پشت سرش شروع کردن خندیدم منم که اونا رو دیدم مات نگاخشون کردم
مامان –گوشیتو جواب بده
من که تازه فهمیده بودم چی شده زدم زیر خنده و گوشی رو برداشتم
زهرا – بله
امید –سلام
زهرا –سلام
امید –شاد و شنگول به نظر میرسی چه جب من صبح زنگ زدم تو بیدار بودی
دوباره زدم زیر خنده
زهرا –امید گوشیم زیر سرم بود تو که زنگ زدی لرزید فک کردم زلزله است خونه رو گذاشتم رو سرم همه رو بیدار کردم
دوتایی زدیم زیر خنده
امید –قربونت برم دیوونه
زهرا – حالا بگو اول صبحی چیکار داری زنگ زدی
امید –جوصلم سر رفت بیا بریم یه جایی
زهرا –نه امید حوصله ندارم
امید –بیا دیگه
زهرا –خونمونم ریخت و پاشه میخوام کمک مامانم کنم
امید –خب باشه
لحنش یه جوری بود که دلم لرزید توش یه ناراحت که میخواستم پنهان کنه دلم براش سوخت
زهرا – کارام تموم شد بهت زنگ میزنم
با ذوق گفت
امید –جدی ؟
زهرا –اره میام
کارامو کردم خیلی خسته بودم ولی خب رفتم
امید پایین ساختمون منتظرم بود رفتم پیشش با دستش بینیمو گرفت
امید –سلام کد بانو
زهرا –اخ اخ ولم کن دردم گرفت
بینیمو ول کرد
زهرا – سلام خ...
یه رعد و برقی زد که ترسیدمو خودمو چسبوندم به امید .امید دستاشو دوردم حلقه کردو زد زیر خنده
امید –فک نمیکردم این قدر ترسو باشی
سرمو بالا گرفتم براش چشم نازکی کردم
امید –ببخشید
از بغلش اومدم بیرون
همون موقع بارون زد هیچوقت بارونو دوست نداشتم اخه منو یاد تنهایی هام مینداخت ولی این دفعه بارونو دوس داشتم چون قرار بود منو امید زیر اون بارون قدم بزنیم
امید –یادته اون روزی که به من گفتی دوست دارم برف میومد
زهرا –اره یادمه
کمی مکث کردم
زهرا –موقعی هم که بابابزرگم حالش بد شد داشتن میبرنش بیمارستان باشت بارون میومد
قطره ای اشک از چشمام ریخت امید که متوجه شده بود دستشو گذاشت رو صورتمو اشکامو پاک کرد و منو محکم گرفت تو بغلش
امید –خدا رحمتش کنه جای بابا بزرگت خوبه اینطوری نکن بابابزرگتو ناراحت میکنی حالا هم بسته بیا ادامه راهمونو بریم
زیر بارون کلی مسخره بازی کردیم بارونم تندترو تند تر میشد میدویدمو چرخ میزدم زیر بارونو سرمو میگرفتم طرف اسمون امیدم پشت سر من بود خستم نشستم رو صندلی ها و سرمو تکیه دادم بهش خیس خیس بودم یاد اهنگ بارونتو ای اف ام افتامو زیر لب زمزمه کردم
رمان عشق بعد از تنفر...ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال میکنید
برچسب: رمان عشق بعد از ازدواج,رمان عشق بعد از دعوا,رمان عشق بعد دعوا,دانلود رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد از خیانت,رمان درباره عشق بعد از ازدواج,رمان درباره عشق بعد ازدواج,دانلود رمان عشق بعد از ازدواج,رمان شروع عشق بعد از دعوا, نویسنده: بازدید: 249