رمان عشق بعد از تنفر فصل دهم

خرید بک لینک

فصل دهم

رفتم با مامانم و بابام و اجی زینبم سلام کردن همون موقع ماشین بابای امیدم اومد شهرام از ماشین پرید که بره پیش امید تا منو دید راهشو کج کرد اومد پیش من و پرید تو بغلم

زهرا –سلام شهرام دلم برات تنگ شده بود

یه ماچ محکم ازش گرفتم و رفت پیش داداشش رفتم با مامان و بابای امیدم سلام کردم

بابام –نظرتون چیه بریم بشینیم تو پارک

همه موافقت کردن و رفتیم نشستیم تو پارک

افاطمه و شهرام حسابی با هم جور شده بودن و با هم رفتن تو پارک بازی کنن

بابای امید –خب دخترم چطور بود خوش گذشت این امید اذیتت که نکرد

دستمو کشیدم رو لبم و پایین لبم

زهرا – خیلی خوش گذشت جون خالی نه امیدم اذیتم نکرد

خندم گرفت به امید نگاه کردم که نشسته بود کنارم معلوم بود خند شو نگه داشته بود سرخ شده بود

بابا ی امید – امید راستشو بگو چیکار کردی؟

امید نتونست خندشو نگه داره و زد زیر خنده

امید –هیچی بابا

اجیم زینب – داداش امید خداییش تو زهرا رو چطور تحمل کنی؟

امید –مگه زهرا چشه ؟

زینب– خیلی بد اخلاقه

امید –نه خیرم از نظر ن خیلی هم مهربونو خوش اخلاقه

بابام با شیطنت گفت

بابام –الآن کاملا از لحن امید معلومه که زهرارو داره به زور تحمل میکنه نه

امید دستش دور گردنم حلقه کرد و منو کشید طرف خودش

امید –نه من زهرا رو خیلی دوست دارم

و گونمو بوسید با این کارش همه زدن زیر خنده

زهرا –منم خیلی دوسش دارم

بزرگا داشتن با هم میحرفیدن خسته کننده بود بحثشون امید پاشد دست منم کشید

امید –پاشو بریم قدم بزنیم

زهرا – باش

دستمو گرفت و رفتیم

امید –لبت خوب شد

زهرا –امید ببین چیکارم کردی تا الآن جاش درد میکنه من اینجوری گازت گرفتم که اینجوری تلفی کردی

امید –خب ببخشید من که معذرت خواهی کردم

همون موقع پلیس گشت ارشاد اومد و جلو مارو گرفت و با این بی سیمش به طرفمو اشاره کرد

اسمشو نگاه کردم فامیلش کریمی بود سروانم بود

کریمی –نسبتتون؟

امید –نامزدیم

یارو چشاش چهار تاشد

کریمی–نامزد ؟ شما که سنتون خیلی کمه

بعد به زنی که تو ماشین بود اشاره کرد

کریمی – شما باید با ما بیایی

امید –به چه جرمی

زهرا –جناب سروان ما میتونیم بهتون ثابت کنیم ما نامزدیم دوست نیستیم

تعجب کرده بود حسابی

کریمی –اولا چجوری دوما از کجا فهمیدی سروانم

منم اداشو در اوردم

زهرا – اولا خانواده هامون اینجا نشسیتن دوما درجه هاتون رو بازوتونه

کریمی – باشه بریم بیش خانواده هاتون ببینم

زهرا –بریم

تو راه بودیم که پلیسه گفت

کریمی – دختر تو خیلی باهوشی سر بازایی که میان درجه هارو نمیفهمی اصلا اما تو زود فهمیدی این رو از کجا بلدی

زهرا –به خواطر علاقمه جناب سروان از روی مجله دیدم یاد گرفتم

کریمی –میتونم اسمتونو بپرسم ؟

زهرا – بله من زهرا هستم

امید –منم امیدم

کریمی – کلاس چندمی زهرا خانوم

زهرا –سال دوم دبیرستانم

کریمی –موفق باشی چه رشته ای ؟

زهرا – کامپیوتر

کریمی –به چه خوب ......... و شما اقا امید

امید –امسال میرم سر بازی رشتمم مکانیکیه

کریمی –موفق باشید باید از کدوم طرف بریم

زهرا –از این طرف بفرمایید

چه پلیس با حالی بود

بابام که از مارو که دید بلند شد . نزدیک که شدیم با اقای کریمی شروع کرد احوال پرسی کردن حسابی هم گرم گرفتن

بابام –این دختر ما چه دست گلی به اب داده

کریمی –با این اقا پسر بود من فک کردم دوستن خودشونن گفتن که ما نامزدیم ولی خب خودتون که بهتر میدونید جامعه خراب شده

بابام – بله این اقا پسر گل نامزدشونه

کریمی – ایشالا خوشبخت بشم دخترت که ماشالا خیلی باهوشه سریع فهمید درجم چیه

بابام –بله دیگه به باباش رفته

همه زدن زیر خنده

کریمی – خب من مزاحم نشم با اجازتون

بابام –اقای کریمی میموندی حالا در خدمتتون بودیم

کریمی –نه دیگه من زحمت کم میکنم کار دارم خدانگدارتتون

بابام–خدا فظ شما

نشسته بودیم که فاطمه اومد

فاطمه – مامان امشب بخوابیم صبح میریم

مامانم –نه فاطمه

زهرا –مگه میخوایی برین کجا ؟

بابا – میخواییم بریم شمال هر کی هم دوست داره میتونه بیاد اقای چارتاق شما هم بیادیی

بابای امید – نه مرسی ما یکم کار داریم امید اگه بخواد میتونه باتون بیاد

زهرا – میایی

امید –اهووم چرا نیام

بابام و بابای امید رفتن فلافل گرفتم برا شام خوردیم و رفتیم خونه

فردا صبح زود قراره راه بیوفتیم فقط امید بامون میاد وسایل همه اماده استم و بعضیاشو بابام برده تو ماشین بعد شام شب بخیر گفتم و خوابیدم صبح با تکون های مامانم بیدار شدم و یه لباس راحتی پوشیدم و رفتم پاین سوار ماشین شدم . راه افتادیم طرف خونه امید اینا امید بعد دوو سه دقیقه اومد به همه سلام کردو کنار من نشست چشاش قرمز بود معلوم بود درست نخوابیده

زهرا –امید

امید –هووم

زهرا –خوابت میاد بگیر بخواب

امید –باشه عزیزم

سرشو به صندلی تکیه دادو خوابید خواهرام هرکدومشون یه طرف خواب بودن منم یکم با گوشیم ور رفتم بعدشم سرمو گذاشتم رو پا امید و چشامو بستم نمیدونم چقدر گگذشته بود که صدا بابام چشامو باز کردم

بابام– هر کی میخواد بره دستشویی بره

پیاده شدم رفتم به دست و صورتم اب زدم اومدم بیرون دیدم امید ایستاده اونطرف رفتم طرفش یه لبخندی بهم زد

امید –خانوم من چطوره

زهرا –اووممم خوبه

امید –خوب خوابیدی رو پا بنده

زهرا –خواب نبودم

امید –اوکی

زهرا – تو خوب خوابیدی

امید –اهووم

زهرا – بیا بریم سوار شیم بابام اینا دارن میرن

امید –باشه

رفتیم سوار شدیم امید دستشو گذاشته بود پشت گردنم منم گوشیمو در اوردم شروع کردم بازی کردن بازی که تموم شد امید گوشیمو گرفت پینمو که میدونست بازش کردو همه جاشو یه دور رفت دید از کارش تعجب کردم گوشیمو داد و گرفت خوابید دوباره

یه جا ایستادیم ناهارمونو خوردیم و دوباره راه افتادیم غروب بود که رسیدیم ویلا امید خواب بود همه پیاده شدن رفتن طرف دریا منم گونه ی امیدو بوسیدم چشاشو باز کرد به دور ورش نگاه کرد

زهرا – چقدر میخوابی پاشو رسیدیم با هم پیاده شدیم وسایلو بردیم تو ویلا یه ویلای بزرگ با دوتا طبقه و یه هم کف بود هر کدوم از طبقه ها حمام و دستشویی جدا داشت طبقه همکف یه سالن بزرگ و اشپز خونه بود و حمام و دستشویی دور تا دور مبل بود و یه ال سی دی بزرگ که به دیوار نصب بود رفتم طبقه بالا ونجا یه اتاق بیشتر نداشت اتاق بزرگی بود و یه تخت دو نفره طبقه بالاشم دوتا اتاق داشت یکیش بزرگ تر بود و یه تخت دو نفره توش بود اون اتاق کوچیک تر بودو دوتا تخت یه نفره توش بود

بابام –زهرا وسایلا من و مامانتو بذار اتاق پایینیه خودت و امیدم برید بالا

زهرا – باشه بابا

مامانم مشغول پختن شام بود وسایلارو با کمک امد و بابام گذاشتیم تو اتاقا اون دوتا اجیامم که رفته بودن دریا همینجور که از پله ها میمودم پایین صدا بابامو شنیدم

بابام – امید دیگه تاکید نکنما خودت که دیگه حواست هست چی گفتم خودت خوب مدونی گوش نکنی چی میشه ها

امید –چشم هواسم هست

زهرا – چه خبره خونه رو گذاشتین رو سرتون

امید –هیچی بین من و بابات بود

زهرا – منم اینجا غریبه نه

امید –نه تو که غریبه نیستی ما حرفامون مردونه بود

زهرا – اوووووو

مامانم– بچه ها شامه بیایید شام زهر برو اجیاتم صدا کن

زهرا – باشه

رفتم صداشون کردم و اومدیم با هم شام خوردیم مامانم کتلت درست کرده بود زیاد اشتها نداشتم اما خوردم یکم بعدش کمک مامانم ظرفارو جمع کردم و شستم همه نشسته بودن رو مبلا رفتم کنار امید نشستم دستشو گذاشت دور گرنم سرشو اورد نزدیک تر

امید – میایی با هم بریم بیرون کنار دریا

زهرا – اهووم چرا که نه

امید –برو لباس بپوش متنظرتم

رفتم لباسمو عوض کردم اومدم پایین امید تا منو دید بلند شد

زهرا – بابا منو امید میریم ساحلو میاییم

بابام سرشو تکون داد

با امید از ویلا خارج شدیم یکم میترسیدیم تو شهر غریب من و امید تنها بیرون باشیم هر چند مردم بیرون بودم اما زیاد نبودن دست امیدو محکم تر گرفتم و خودمو چسبوندم بهش امید پوز خندی زد برگشت نگام کرد

امید –چته ترسیدی ؟

نگاش کردم سرمو تکون دادم

بلند خندید

امید –پ من اینجا بوقم

دستشو دورگردنم حلقه کرد و گونمو بوسید

دست تو دست هم داشتیم کنار دریا قدم میزدیم خیلی رمانتیک بود موج میزد و دریا در حال جزر و مد بود و اومده بود بالا نمیدونم چقدر گذشته بود چقدر از ویلا دور بودیم که رسیدیم به جایی که خیلی شلوغ بود یه عالمه زمین بازی داشت از همه نوع

زهرا – وااای اینجا چقدر قشنگه

امید –اره

یه عده مشغول والیبال بازی کردن بودن یه عده فوتبال یه عده پینگ پونگ و ....نسیم خنکی هم میوزید

همون لحظه یه صدایی اومد

- امید امید

امید برگشت یه پسر که تقریبا همسن و سال امید بود اومد طرفمون

امید –به داداش محمد چطوری کم پیدایی

محمد – ما اینجاییم زیر سایتون داداش امید شما نیستی

امید –تو هم اومدی شمال ها ناقلا

براش یه چشمک زد

محمد – اره من با دختر و پسر عموهام و دختر پسر عمه ها اومدم

امید –پس جمعتون مجرده

محمد – اره تو با کی اومدی

امید –منم با خانوممو و خانوادش اومدم

محمد – خانومت ؟؟؟

امید –اره

محمد –اووو پس بگو این خانوم خوشگگل کیه ن فک کردم خاهرته

امید –نه بابا

محمد – سلام زهرا خانوم من محمد هستم رفیق اقا امید

زهرا – خوشبختم منم زهرا هستم

محمد – بچه ها میایید بازی

امیر روشو کرد طرف

امید –بریم؟

زهرا –بریم

شش تا دختر بودیم شش تا هم پسر بودن

اولین سرویسو من زدم که یه امتیاز به نفع ماشد من وسط ایستاده بودم حدود یه ساعت گذشته بود که با صدای زنگ گوشیم بازی استوپ شد

زهرا –بله بابا

امید –کجایید

زهرا – با امید اومدیم پار داریم والیبال بازی مکنیم

بابام–خب ما میخواییم بخوابیم شما کلید دارید

زهرا –یه لحظه گوشی

زهرا –امید کلید داری؟

بابام– –اره دارم بابات بم داد

زهرا –اره بابا داریم شما بخوابید

بابام–– باشه مواظب خودتون باشید خدافظ

زهرا –چشم خدافظ

رفتم اداممه بازی سه تا امتیاز مونده بود تا ما ببریم سه تاشم تیم پسرا اوت کردن و ما بردیم رفتم با همه دخترا دست دادم و پیروزیمونو تبریک گفتم

امید –محمد ویلاتون کجا

محمد –یکم بالاتره

امید –اوکی

محمد – بچه ها ساعت 12 است زود وسایلو جمع کنید بریم

من و امید رفتیم رو صندلی ها نشستیم رو به دریا

امید –چطور بود خوب بود خوش گذشت

زهرا –اهووم عالی بود

امید –بله دیگه زدین مارو ترکوندین میخوایی بدم باشه

خندیدم

زهرا –امید بریم

امید –اره بریم

با محمد اینا رفتیم به سمت ویلامون اتفاقا ویلا اونا هم نزدیک ویلا ما بود به اصرار دخترا محمد فت گیتارشو اورد ونشستیم کنار دریا رو شنا شروع کرد به زدن و خوندن

رفتو تنها شدم تو شبا با خودم

دلهره دارمو از خودم بیخودم

اونکه دیر اومدو زود به قلبم نشست

رفتو با رفتنش قلبه من رو شکست

انگاری قسمته فاصله از همو هر جا میری برو ول نکن دستمو

نذار باور کنم رفتنت حقمه نذار دور شم از خدا از خودم از همه

دستمو ول نکن که زمین میخورم

تو بری از همه آدما میبرم

تو خودت خوب میدونی که آرامشی

باید با من بمونی با هر خواهشی

انگاری قسمته فاصله از همو

هر جا میری برو ول نکن دستمو

نذار باور کنم رفتنت حقمه

نذار دور شم از خدا از خودم از همه

تو که دل بردیو رفتی من که افسرده و خستم

من که واسه کنارت بودن رو همه چشمایه خیسمو بستم

رفتو تنها شدم تو شبا با خودم دلهره دارمو از خودم بیخودم

اونکه دیر اومدو زود به قلبم نشست رفتو با رفتنش قلبه من رو شکست

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

متوجه نگاه سنگینی رو خودم شدم برگشتم دیدم یکی از پسرا داره بد نگام میکنه نگاه امید کردم که اعصبانی بود منو کشوند طرف خودش و دستشو دور کمرم حلقه کرد

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

تورو دیدم انگار دلم لرزیدو واسه اولین بار از ته دل خندیدو

با خودم گفتم دیگه تنهاییا تمومه با خودم گفتم آره خدایه من همونه

همون دیوونه که حالمو عوض کنه همون که واسه من وجود اون تولده

نمیدونم چرا از وقتی فهمید دوسش دارم عوض شده

دیگه حتی امروز اسم منم یادت نیست

واست مهم نیست میشن چشام به یادت خیس

دیگه انگار واقعا به حالو روز من حواست نیست , حواست نیست

دستمو ول نکن که زمین میخورم

تو بری از همه آدما میبرم

تو خودت خوب میدونی که آرامشی

باید با من بمونی با هر خواهشی

انگاری قسمته فاصله از همو

هر جا میری برو ول نکن دستمو

نذار باور کنم رفتنت حقمه

نذار دور شم از خدا از خودم از همه

تو که دل بردیو رفتی من که افسرده و خستم

من که واسه کنارت بودن رو همه چشمایه خیسمو بستم

رفتو تنها شدم تو شبا با خودم دلهره دارمو از خودم بیخودم

اونکه دیر اومدو زود به قلبم نشست رفتو با رفتنش قلبه من رو شکست

(اهنگ اشوان – تنها شدم )

همه براش دست زدیم داشت سردم میشد رومو کردم طرف امید

زهرا – امید من سردمه

امید –پاشو بریم ویلا

زهرا –باشه

امید –محمد تا کی اینجایید

محمد –ما فردا صبح داریم حرکت میکنیم میرم اصفهان

امید –اعه چه بد

زهرا – بچه ها خوشحال شدم از اشناییتون بای

- همچنین عزیزم بای

امید –بای بچه ها

رفتیم تو ویلا تو اتاقمون لباسمو عوض کردم و قرصمم خوردمو خوابیدم تو بغل امید

با نوازش های یه نفر بیدار شدم چشمامو باز کردم دیدم امیده اولش یکم تعجب کردم اینجا کجاست امید چرا اینجاست بعد یادم امد لبخندی بش زدم

زهرا –سلام صبح بخیر

امید –سلام صبحر تو هم بخیر

امید گونمو بوسید

امید –پاشو بریم پایین

زهرا – باشه

رفتم درست و صورتمو شستم و با امید رفتیم پایین اعه همه بیدار بودن فقط ما بودیم که خواب بودیم

امید –سلام صبحتون بخیر

زهرا –سلام

مامانم– سلام بیایید صبحنتونو بخورید

زهرا –شما خوردین

مامانم – بله ما خوردیم

نشستم با امید صبحنمونو خوردیم

بابام – بچه ها اماده شید بریم بیرون

زهرا – کجا میریم بابا

بابام – میریم بازار

زهرا –اوکی

رفتم لباسامو عوض کردم بعدشم امید رفت لباساو عوض کرد با هم رفتیم پایین سوار ماشین شدیم و رفتیم یه بازار تقریبا بزرگ کلی خرت و پرت برا خودمو امیدو مامانش خریدم ظهر بود هممون گرسنه بودیم یه مرغ سخاری گرفتیم و همه با هم خوردیم بابام وسایلو گذاشت صندق و رفتیم نشستیم تو ساحل

فاطمه – بابا بابا میشه قلعه درست کنیم

زهرا –اره فاطمه بیا با هم درست کنیم

امیدم اومد با ها مو درست کرد تقریبا دیگه غروب بود که کستلمون درست شد بلند شدم و گفتم

زهرا – اخیییش

ازش یه عکسم گرفتم اومدم عکس بعدی رو بگیرم که یهو یه توپ اومد خورد وسطش و همش خراب شد

زهرا –نهههه

امید زد زیر خنده

رمان عشق بعد از تنفر...

ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال می‌کنید

برچسب: رمان عشق بعد از ازدواج,رمان عشق بعد از دعوا,رمان عشق بعد دعوا,دانلود رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد از خیانت,رمان درباره عشق بعد از ازدواج,رمان درباره عشق بعد ازدواج,دانلود رمان عشق بعد از ازدواج,رمان شروع عشق بعد از دعوا, نویسنده: بازدید: 900 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 8:39

صفحه بندی