رمان عشق بعد از تنفر فصل هشتم

خرید بک لینک

فصل هشتم

زهرا – بارووون میباره اروووم

امید –چقدرم ارووومه

خندم گرفت و به خوندنم ادامه دادم

زهرا –بهم وصلیم ما دوتامووون بارووون میباره اروووم نباشی من میشم داغووون

امید –زهرا

چشامو باز کردمو برگشتم طرفش

زهرا –جونم

امید –خیلی دوست دارم

خودمو لوس کردمو براش چشمک زدم و خودمو انداختم تو بغلش

زهرا – منم دوست دارم

بارون بند اومده بود و باد میومد ماهم که لباسامون خیس من لرزم گرفت

زهرا –امید بریم سردم شد

امید –بریم

خدارو شکر نزدیک خونمون بودیم سریم از پله ها رفتم بالا که متوجه شدم امید نیس برگشتم

زهرا –پس چرا ایستادی بیا دیگه

امید –نه میرم خونه یه دوش بگیرم لباسامم عوض کنم

زهرا – تو این سرما میخوایی بری خونه اونم پیاده بیا بریم بالا مگه ما تو خونمون حموم نداریم

اومدم پایین و دستشو گرفتمو بردمش بالا

مامانم تا مارو دید گفت

مامانم – وای خاک برسرم الآن که سرما میخوردی

زهرا –نه مامان جان

رفتمو امیدو انداختم تو حموم و ادرس چیزارو از پشت در بهش دادم حالا لباسشو چیکار کنم بابام که یکم تپله اما امید لاغره بود لباسا منم که براش کوچیکه حالا چیکار کنم به ناچار رفتم لباسایی رو که برا مامانم تنگ بودو برا من گشاد پیدا کردم سعی کردم بیشتر اسپرت باشه یه شلوار براش پیدا کردم اسپرت بودو مشکی حالا بلوزو چیکار کنم یادم اومد یه بار برا بابام یه تیشرت گرفتم که گفته بود من از چیزای چسبون بدم میاد بخواطر همین نپوشیده بودش همونو براش در اوردم حالا لباس زیرو چیکار کنم خاک برسرم ناچار رفتم به مامانم گفتم

زهرا –مامان میگم برا امید اینارو در اوردم لباس زیرو چیکار کنم

مامانم – یه بار برا بابات لباس زیر گرفتم اندازش نبود برو همونارو بردار

زهرا – کجان؟

مامانم بهم گفت کجان من دوویدمو رفتم براش اوردمش همون موقع امید صدا م کرد

امید –زهرا

زهرا – جونم

امید –بیا

زهرا –اومدم

زهرا –چیه

امید –برام لباس پیدا کردی؟

زهرا – اره بیا

لباسارو بهش دادم و پشت در منتظر شدم تا بیاد

امید –زهرا چشاتو ببند تا بیام

زهرا –باشه

چشمامو بستم

امید –باز کن

تا دیدمش با اون سرو وضع زدم زیر خنده ترکیده بودم از خنده

زهرا –اخ دلم درد گرفت

امید –زهرا تو لباساتو عوض نکردی الآن سرما میخوری خب

زهرا – نه داشتم برا تو ایان لباسارو پیدا میکردم

و دوباره زدم زیر خنده

امید –خب بسته دیگه بیا برو حموم

پریدم تو حموم و سریع یه دوش گرفتمو برگشتم دیدم امید بلند شده داره میره

زهرا –کجا کجا ؟

امید –برم خونه دیگه

زهرا –با این لباسا

زدم زیر خنده

امید –نه دیگه مزاحم نمیشم

زهرا – من جات بودم نمیرفتم بمون همین جا دیگه فردا صبحم برا سال تحویل مامانت اینا میان اینجا میمونی ؟

یکم مکث کرد

امید –اخه ...

پریدم وسط حرفش

زهرا –اخه نداره دیگه بمون زنگ بزن مامانت بگو اینجایی بگو لباساتم بیاره

امد به ناچار گفت

امید –باشه

مامانم – شام خوردین

زهرا –نه مامان

مامانم –پس بیایید بخوریم

وای مامانم قرمه سبزی درست کرده اخ جون حمله کردم به غذا

امید –دستتون درد نکنه خاله خیلی خوشمزه بود

مامانم – نوش جونت پسرم

زهرا – دستت درد نکنه الهی شکر

از جام بلند شدمو و کمک مامانم ظرفارو شستم امیدم داشت با بابام حرف میزدند منم مث همیشه کل کل میکردم با اجایام کنار امید جلو تلویزیون نشستم اما اصلا حواسم به چیزی که پخش میشد نبود تو این فکر بودم که اگه یه روزی من از این خونه برم کی با اجیام کل کل میکنه با اینکه تو خونه منو اذیت میکنن ولی دلم براشون تنگ میشه اینقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی فیلمی که داشت پخش میشد تموم شد

امید –چی شده تو فکردی

زهرا –هیچی

امید –خوبی؟

زهرا –اره خوبم

کم کم همه شب بخیر گفتنو رفتن خوابیدن منو تشکمو پیش تشک امید پهن کردم و سرمو گذاشتم رو سینش دستشو انداخت دور گردنم

امید –خوش گذشت امروز

زهرا – اوهووم عالی بود

از سر جام بلند شدم که قرصامو بخورم

امید –کجا؟

زهرا –قرصامو نخودم

امید –نمیخواد بخوری

کشته مورده غیرتشم خخخخ

زهرا –خب خوابم نمیبره اینجوری

دستمو کشید طرف خودش افتادم تو بغلش

امید –من پیشتم خوابت میبره

هیچی نگفتم هی تو خودم وول میخوردم خستم شده بود منم دلم میخواست بخوابم

امید –چقدر وول میخوری بگیر بخواب دیگه

هیچی نگفتم وقتی حسم کردم امید خوابیده اروم جوری که متوجه نشه پاشدمو قرصامو خوردم کنارش خوابم برد

مامانم – زود باشید برید بپوشید دیرمون شد

ابجب فاطمه –مامان من اینو میخوام بپوشم

مامانم –باشه بپوش زودا

از جام بلند شدم و رفتم پیششون

زهرا – چه خبره خونه رو گذاشتین رو سرتون

مامانم –عزیزم ما میریم بازار یکم خرید دارم میایی تو هم

زهرا –نه مامان شما برید

مامانم – ناهارو گذاشتم بار بیزحمت ظرفارو بشور

دستامو گذاشتم رو چشمام

زهرا –چشم

مامانم – چشمت بی بلا

با هاشون خدافظی کردمو رفتم طرف ظرفا تقریبا آخراش بود که حس کردم چیزی خورد به پهلوم هین بلندی کشیدمو برگشتم دیدم امیده که دسمتشو گرفته جلو بینیش قک کنم با اون شدت که من برگشتم سرم خورده تو بینیش

زهرا – ببینم چی شد

امید –نمیدونم بیا ببین

دستشو از رو بینیش برداشت رفتم جلو چیزی نبود منو مسخره کرده بود دهنمو باز کردم که اعتراض کنم که گرما لباشو رو لبام حس کردم لبامو با ولع میبوسید منم چاره ای جز همراهی نداشتم نفس کم اوردم و خودمو کشیدم عقب لبخندی زدو گفت

امید –سلام صبح بخیر خانومم

زهرا –سلام ببینم اصلا تو کی بیدار شدی کی اومدی تو اشپز خونه منو ترسوندی

خندیدم

زهرا –برو دستو صورتتو بشور بیا صبحونه بخور

امید –تو خوردی

زهرا –نه منتظر تو بودم

اره جون عمه ام من که داشتم ظرف میشستم کی منتظر این بودم از افکارم خندم گرفت سفره صبحانه رو پهن کردم که امیدم اومد

امید –کاش همیشه اینجور بود صبح که بیدار میشدم فقط تو تو خونم بودی کاش هر روز تو بودی برام صبحونه میذاشتی

لبخندی زدم که امید اه بلندی کشید اما بعدش یه لبخند زد و سریع جمعش کرد که من نبینم من جوری نشون دادم که چیزی ندیدم

نشستم باش صبحانه خوردی

امید –دیشب خوابیدی تو ؟

زهرا – اوهووم

متعجب گفت

امید –بدون قرص

زهرا –نه تو که خوابیدی رفتم قرص خوردم

چشم غره ای رفت

امید –راستی مامانت بابات بچه ها کجا رفتن

زهرا –مامان بابام یکم خرید داشتن برا امشب اون دوتا جوجه هم راه افتادن دنبالشون

امید زد زیر خنده

امید –زری حسابشو بکن مامانت راه بیوفته دنبال بابات خواهراتم پشت مامانت حالا اینارو به ترتیب خروس و مرغ و جوجه حساب کن

و دوباره زد زیر خنده

یه مشت بازوشو مهمون کردم ولی بعد که خودم تصورش کردم خندم گرفت

صبحانمون که تموم شد امید رفت رو کاناپه دراز کشید منم کارام که تموم شد رفتم پیشش بالا سرش نشستم که خودشو کشید بالا تر و سرشو گذاشت رو پاهام و غرق تماشای فیلم بود منم دستمو توموهام میکشیدم خوشم میومد با هموها یکی بازی کنم

امید –زهرا مامانت اینا کی میان؟

زهرا –نمیدونم اینجور که معلومه حالا حالا ها که تنهاییم

امید –اااا پس ایول

خندم گرفت سرمو خم کردم رو صورتش

زهرا –تو همه از خدا ته

امید –اره پس چی بایدم از خدام باشه

گوشه لبشو یه بوسه زدم و لبمو گرفت به دندونش یه نشوگون از پهلوش گرفتم که ولم کرد

زهرا – اخ بیشور دردم گرفت

خندید و ادامه فیلمشو دید

ظهر بود گشنم شده بود دیگه که صدا دویدن اومد میدونستم فاطمه است رفتم قبل اینکه در بزنه درو باز کردم و اومدن داخل و با همه سلام کردم بعد که ناهار خوردیم خونه رو با مامانم یکم مرتب کردم درحال جمع کردن خونه بودم که دیدم بابامو امید دارن پچ پچ میکنن کنجکاو شدم اروم اروم رفتم پشت سرشون

امید –اره اینجوری خونه منم اخرا اردیبهش تو خرداد میرم سربازی

یکی زدم پس گردن امید با این کارم بابام خندید

زهرا –میخوای منو تنها بذاری بری

امید –شندی ؟

زهرا –اره

امید –همشو

زهرا – نه همون تیکش که میخواستی بری سربازی

امید نفسی بیرون دادو زیر لب گفت

امید –خدارو شکر

زهرا –مگه داشتین چی میگفتین

بابام –دختر این کارا به تو نیومده برو به کارا خودت برس

زهرا –باش

رفتم کارامو کردم یک ساعت دیگه تا سال تحویل مونده بود امیدم زنگ زده بود مامانش تا لباساشو بیارن خانواده امیدم دیگه اومدن خواهرام لباساشانوپوشیده بودن بهشون میومد قشنگ بودن منو امیدم رفتیم لباسامونو پوشیدیم و رفتیم پیششون نشستیم پای سفره ی هفت سن

شهرام–وای زن داداش چقدر ناز شدی

زهرا – مرسی عزیزم تو هم خیلی خوشتیپ شدیا

سال تحویل شد به همه سالو تبریک گفتیم عیدی هامونو گرفتیم رسیدم به امید نمیدونم چرا همیشه امید اخره جلوش ایستادم زیر لب گفت

امید –لبات

سرخ شدم و سریع گفتم

زهرا –نچ

امید که متوجه سرخ شدن من شد لبخندی زد و گونمو بوسید

تا شب چرت و پرت های همشگی دیگه کلافه شده بودم که مامان امید گفت

مامان امید – ما دیگه بریم کلی کار دارید که انجام بدن

رو کرد به امید و گفت

مامان امید – مگه نه امید

امید –بله

رو کردم به امید که داشت نگام میکرد با سرو چشمو لبو همچی هرچی که فکرشو بکنید بهش علامت دادم که

زهرا – چی چه کاری

اونم مث خودم گفت

امید –فردا شب بلیطا مسافرت

این قسمت مسافرتشو شیطنت امیز گفت منم که تازه دوهزاریم افتاده بود بهش گفتم

زهرا –اوکی

بعد که رفتن لباسامو در اوردم ورفتم بخوابم

مامانم –زهرا پاشو مگه نمیخوایی شب بری پاشو وسایلتو جمع کن

زهرا –وایی مامان بذار بخوابم تورو خدا حالا کو تا شب

مامان – زهرا تنبلی نکن دیگه پاشو

زهرا – باش

چون میدونستم حتی اگر خواببم میومد نمیتونستم بخوابم

با خواب آلوگی رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم صبحانمو که خوردم رفتم وسایلمو جمع کردم هرچی به ذهنم میومد و لازم بودو میذاشتم دیگه همهوسایلمو جمع کردم بودم و گذاشته بودم دو در از صبح تا عصری داشتم جمع میکردم همش شد یه ساک کوچولو داشتم شام میخوردم که صدای زنگ موبایلم اومد

زهرا –الو

امید –سلام زهرا

زهرا –سلام

امید –آماده ای

زهرا – دارم شام میخورم

امید –خب باشه بخور بیا پایین اومدی پایین یه تک بهم بزن

زهرا –باشه

امید –میبینمت بای

زهرا –بای

شامم که تموم شد لباسامو پوشیدم رفتم پایین دیدم امید پایینه داره ساکارو میزاره تو صندق ماشین داییش رفتم پیشش

امید –اومدی؟

زهرا – اره

امید –ساکتو بده

ساکمو دادم دستش

زهرا –بیا

همه اومده بودن پایین با همه که خدافظی کردیم رفتیم سوار ماشین شدیم دایی و زن داییش جلون نشستن منو امیدم پشت نشستیم و رفتیم ترمینال اتوبوس اومده بود امیدو داییش پریدن تو اتوبوس و یکم تمیزش کردن منم داشتم با ذولیخا زن دایی امید حرف میزدم

ذولیخا – از امید راضی هستی اذیتت نمیکنه

زهرا –نه بنده خدا چیکارم داری خیلی ارومه

ذولیخا – خب خدارو شکر

مکث کرد و ادامه داد

ذولیخا –میگم زهرا اون روز نامزدی یادته

براش سر تکون دادم یعنی اره

ذولیخا –نگاه من کردی یه چیز به امید گفتی

خندم گرفت

زهرا – اره یادمه

ذولیخا –چی به امید گفتی این سوال تو ذهنم بود که ازت بپرسم

زهرا –بهش گفتم شما کلا عادتتونه که یکی رو به زور زن خودتون کنید

ذولیخا چشاش چهارتا شد

ذولیخا –تو ازکجا میدونی

زهرا –مارو دست کم گرفتیا

ذولیخا –نه جدی میگم کی بهت گفته مطمئنم که امید نگفته

زهرا – نه امید نگفته

ذولیخا –پس کی بهت گفته

پوز خنددی زدمو گفتم

زهرا –اقا امیدتون که کل شجرنامتونو به رضا گفته بود رضا هم به اجیش رضوان ااونم میومد به من میگفت اولا برام مهم نبود باخودم میگفتم خب به من چه .چه ربطی به من داره ولی بعد نامزدیم با امید این چیزا یکی یکی یادم اومد

ذولیخا –زهرا تو امیدو دوس داری عاشقش هستی

زهرا –وا این چه سوالیه خب معلومه که دوسش دارم خیلیم دوسش دارم تو چی تو جمالو دوس داری از زندگیت راضی هستی

ذولیخا –اره دوسش دارم ولی از زندگیم راضی نیستم دلم میخواد بریم خونه خودمون

زهرا – به همین زودیا میبیرتت نگران نباش

ذولیخا –زهرا یه چیز بهت بگم نمیری به جمال بگی

زهرا –چیزی شده ؟

ذولیخا –نری بهش بگیا

زهرا –نه بگو

ذولیخا –زهرا من حاملم یه جوجه تو شکمم دارم

بعدشم دستشو گذاشت رو شکمش

زهرا – وا خبر به این خوبی رو نمیخوایی بهش بگی اصلا خودم بهش میگم

ذولیخا –میترسم بهش بگم تو هم بهش نگو

دیدم جمال داره میاد امیدم پشت سرش

زهرا –ببین من بهش میگم جوری که اون خودش میدونه باشه ؟

ذولیخا –باشه

جمال نزدیک شد و گفت

جمال – خانوما اماده اید

زهرا –بله

یه نگاه به ذولیخا کردم که سرش پایین بود

زهرا – راستی دایی جمال تبریک بتون میگم باباشدنتونو

جمال و امید خشکشون زده بود جمال رو کرد به ذولیخا که سرش پایین بود گفت

جمال – اره؟

ذولیخا –اره

جمال پریدو ذولیخارو بغل کرد و گونشو بوسید نگاه سنگسنی رو روی خودم احساس کردم برگشتم طرف امید دیدم داره مظلومانه نگام میکنه بعدشم دیدم داره طرف داییش اینارو نگاه میکنه خندم گرفت این چقدر حسوده داشت میومد طرف

زهرا –حسود

خیلی اروم گفتم که فقط خودمو خودش فهمیدیم امید خندید

امید –میخوام ساکارو بزارم تو ماشین

ارواح دلت جون عمت

زهرا –بیا ببر

رفتیم سواراتوبوس شدیم ما چهار تا چهار صندلی اول نشستیم دایی جمالم بلیطارو از مسافرا میگرفت و بهشون میگفت که برن کجا بشینن بعد نیم ساعت حرکت کردیم

امید –بگیر بخواب

زهرا – خوابم نمیاد خودت بخواب

امید –خب من میخوابم

زهرا –بگیر بخواب

سرشو گذاشت رو پامو گرفت خوابید با موهاش بازی بازی میکردم سرمو که برگردوندم دیدم جمال داره قربون صدقه ذولیخا و جوجش میشه پز خندیزدمو صندلیمو به عقب خوابودم اما خیلی کم که پشت سریه اذیت نشه و چشمامو گذاشتم رو هم دیدم نه اینجوری فایده نداره حالا کو تا برسیم بخواطر همین از تو کیفم قرصمو در اوردم نصفش کردمو خوردم و گرفتم خوابیدم

چشمامو که باز کردم دیدم هوا روشنه نگاه ساعت کردم ساعت شیش بود نگاه امید کردم خیل مظلوم خوابیده بود طاقت نیوردم خم شدمو گونشو بوسیدم الهی زهرا فدات شه

امید –خدا نکنه

ااا این از کجا فهمید

زهرا –بیداری تو

امید –اره

زهرا – از کجا فهمیدی من چی گفتم نکنه ذهن خوانی بلدی

همون جور کهه چشاشا بسته بود گفت

امید –نه بلد نیستم خودت بلند گفتی

و بعد تکونی به خودش داد من که خوابمو کرده بودم دیگه خوابم نمیومد افتاب زده بود رسیده بودیم ترمینال هوا گرم شده بود خم شد رو صورت امیدو یواشکی گونشو بوسیدم

زهرا –امید

امید –هووم

زهرا –نمیخوایی بیدار شی رسید یما

امید –بذار یکم دیگه بخوابم

رمان عشق بعد از تنفر...

ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال می‌کنید

برچسب: رمان عشق بعد از ازدواج,رمان عشق بعد از دعوا,رمان عشق بعد دعوا,دانلود رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد از خیانت,رمان درباره عشق بعد از ازدواج,رمان درباره عشق بعد ازدواج,دانلود رمان عشق بعد از ازدواج,رمان شروع عشق بعد از دعوا, نویسنده: بازدید: 702 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 8:39

صفحه بندی