فصل هفدهم
عشق بعد از تنفر
فاطی –نه بای
زهرا – بای
دیگه کی مونده اها مریم
مریم –بله بفرمایید
زهرا –اوووو چه با کلاس
مریم –شما ؟
زهرا –وا زهرا خو
مریم –وای زهراا ببخشید نشناختمت
زهرا – وا تو گروه داشتم بات شوخی میکردم
مریم –تو بودی
زهرا –ن پ عمم بود میایی بریم دریاچه ؟
مریم –چرا که نه ؟کی کجاش ؟
زهرا –ساعت هفت رو به رو پارک بادی
مریم –باشه حتما
زهرا – به اق امینم بگو بیاد
مریم – سر کاره
زهرا –اوکی بای
مریم –بای
ساعتد شش و نیم شده بود لباسامو پوشیدم وسایلم گذاشتم تو کولم ورفتم دم درگفتم بذار گیتارمم ببیرم گیتارمو بر داشتمو پیاده رفتم تا دیاچه هیچکس هنوز نبود بعد چند دقیقه دیدم نگین با دوس پسرش محسن و ندا هم با پسر عمو باباش محمد که دوس پسرش میشد دارن میان براشون دست تکون دادم اومدم طرفم
زهرا –سلام همگی
نگین–سلام عزیزم خوبی دلم برات تنگ شده بود
زهرا – منم همینطور
ندا – سلام زهرا جونم خوبی
زهرا –شما خوب باشید منم خوبم
محسن –سلام
زهرا –سلام
محمد –سلام
زهرا – سلام
نگین و ندارو بغلشون کردم ولی با دوس پسراشون دست دادم
نگین – پس امید کجاست ؟ از سر بازی که برگشته بود
زهرا –اره برگشت ولی چند روزه ازش خبر ندارم
نگین –وا چرا
زهرا – چمیدونم کجاست چند روزه نه زنگ میزنه نه جواب میده حتما فراموشم کرده یکی رو پیدا کرده دیگه منم بیخیالش شدم
ندا –چه بد
زهرا –اعه فیل و فنجونم اومدن
همه زدن زیر خده
مریم –به چی میخندین
زهرا –اولا که سلام به تو و نامزدت میخندیدیم
مریم–وا مگه خنده داریم
مریم – اره فیل و فنجونید تو کوتوله اون درزار
دوباره همه زدن زیر خنده مریم اومد طرفمو بغلم کرد
مریم –چقدر دلم برات تنگ شده بود
زهرا –منم
به نامزدشم که پسر عموش بود دورا دور سلام دادم بشم دست ندادم چون مریم اینا از یه خانواده مذهبی بودن
زهرا –سلام خوب هستین
امین – سلام ممنون
محسن –هنوز کسی مونده
زهرا –اره فاطی ...
حرفم نصفه بود که گوشیم زنگ خورد
امید –الو سلام زری
زهرا – سلا کجایید شما
فاطی –زری ما نمیاییم الآن بابام اومد یهو گفت بریم اصفهان
زهرا –باشه فدات شم اشکالی نداره سلام برسون
فاطی –شرمنده ها
زهرا –دشمنت عزیزم
فاطی –من رفتم بای
زهرا – بای ... خب بچه بریم کجا ؟ فاطی بود گفت نمیاد
امین –بریم کنار دریاچه
زهرا –چشمم شما بزرگ مایی
راه افتادیم طرف دریاچه من و نگین و مریم ندا که دوستای راهنماییم بودن همسنیم و هممون 18 رو هستیم محمدم20سالش بود دوسال از ندا بزرگ تر بود قد بلند پوست سبزه بود موهاش مشکی چشاشم مشکی بود ندا هم همینطور چشم ابرو مشکی قدشم خوب بود پوستشم تیره بود نگین پوست گندمی داشت و موهای خرمایی و چشماشم قهوه ای سوخته محسن چشاش تقریبا به طوسی میخورد زیاد سفید نبود ولی سفید تر نگین بود موهاشم بور بود ولی نه زیاد چهار سال از نگین بزرگ تر بود و 22 سالش بود مریم قد کوتاه سفید چشم و ابرو مشکیه مشکی جوری که برق میزد موهاشم مشکی مشکی بود ولی برعکسش امین قد بلند بود و چشم عسلی و موهاش مث مریم مشکیه مشکی بود و بزرگ تر همه بود حدودا 26 27 بود
محسن–همین جا خوبه دیگه چقدر میری
زهرا –اره خوبه بشینیم
چند تا صندلی کنار هم بود همون جا نشستیم
زهرا –الآن من میام
ندا –کجا
زهرا – زود میام فقط مواظب گیتارم باش
رفتم طرف مغازه ها چهار تا چیپس و پفک و هفت تا کیک و رانی گرفتم
محسن –میگفتی منم بات میومدم خودم میگرفتم
زهرا –نه پولتو بذار جبیت بچه پولدار بازی در نیار
محسن –بچه پولدار بازی در نمیارم خب واقعا پولدارم تازه دلتم بخواد
زهرا –ایش نمیخواد بعدشم جلو زیدت از این حرفا خوبیت نداره
از پلاستیک یه چیپس و یه پفک در اوردم دادم بش
زهرا – این برا تو و دوست خوبم
محسن –مرسم
زهرا –خواهش ... اینم برا تو و دوست صمیم
محمد –چرا زحمت کشیدی
زهرا –نوش جان بخور ... اینم برا شما دوست مثبتم
امین –دستتون درد نکنه
زهرا – قابل نداره .... اینا هم برا خودم
محمد – ما دوتا یکی شما تک
زهرا –اره دیگه شما با زیدتو منم تکم خب شریک ندارم باش بخورم تازه دلتم بخواد شریک به این خوبی داری بات بخوره
محمد – من دیگه حرفی ندارم
زهرا –خب گناهداری بیا برات کیک و رانی خریدم تنهایی بخور
محسن –پ ن پ بیایم اینم شریکی بخوریم
زهرا – همچین بدم نیستا حال میده
همه زدیم زیر خنده کیک رانی ها همم بشون دادم بخورن
ندا – زهرا پ گیتارتو الکی اوردی برا قشنگی خو بزن برامون
زهرا –رو چشم ابجی
درش اوردم و گرفتمش تو بغلم
زهرا –خب چی بزنم
نگین –هر چی دوست داری
شروع کردم به خوندن
زهرا – از دست تو نیست / دل من از گریه پره
مث تو طاقت نداره / واسه تو هر دم میباره
دیگه اشکای من /طاقت موندن ندارن
نباشی بی تو باز میمیرن میریزن /بی تو هم درم میبارن
تو تموم دنیامی /تو تمام حرفامی
تو همه ی لحظه ی /گرم عاشق بودنی
یه ستاره داره چشمک میزنه از اسمون
داره ...
(اهنگ ستاره از سون باند )
به اینجاش که رسید بغضی که از اول آهنگ تو گلوم بود شکست و اکشکام سرازیر شد
زهرا – نمیتونم دیگه بچه ها ببخشید
ندا –وا زهرا اجی چی شد خوبی؟
زهرا –اره خوبم چیزی نیست
اشکامو پاک کردم
ندا – اجی خودتو اذیت نکن غرورتو نگه داری کاری کن به پات بیوفته
زهرا –مهم نیست برام بذار هر غلطی بخواد بکنه
رفتم طرف دستشویی ها دست و صورتمو شستم ارایشمم تمدید کردم و برگشتم
زهرا –ا لآن برتون یه اهنگ شاد میزنم
نگین – جوون بزن
براشون یه اهنگ شاد زدم ولی چیزی بلد نبودم باش بخونم شش و هشت بود
نگین – بخون خو باش
زهرا –بلد نیستم
بلند شد خودشو تکون دادن و قر دادن همه بش میخندیدن
زهرا – محسن پاشو اینو بگیر ابرومونو برد
محسن –نگین بشین
نگین – چشم
زهرا – چه حرف گوش کن
زدم زیر خنده کلی با بچه ها خوش گذشت
مریم –من و امین بریم قدم بزنیم
زهرا –راحت باشید
ازمون دور شدن
محسن – بهتر خیلی بی روح بودن بی بخار و ساکت اه
زهرا –خیلی مذهبین فک کنم نگین غر داد ترسیده گناه کنه
زدن زیر خنده
زهرا – مریم قبلا اینجوری نبود خوب بود نامزد کرده مذهبی تر شده
محمد –ول کنید اینارو بیایید بریم بالا کوه
زهرا –بریم
گیتارمو جمع کردم و کولمه برداشتم و رفتیم ندا و محمد جلو تر بودن پشت سرشونم نگین و محسن دست تو دست هم منم آخره همشون تک و تنها یاد خااطراتم با امید افتادم بغض کردم ولی نباید بشکنه نگرش داشتم تا نشکنه رسیده بود بالا کوه البته نمیشه بگیم کوه یه کوه خیلی کوچیک بود یا همون تپه هوا هم داشت تاریک میشد
محمد –چه دیدنی است لحظه ی غروب افتاب از این جا
زهرا – ره خیلی قشنگه
محسن گوشیشو در اورد و کلی عکس گرفت اونجا بودیم و به کسانی که پایی بودن نگاه میکردیم اون جفتای عاشقم دلو قلوه رد و بدل میکردن هوا کاملا تاریک شده بود فقط اسمون هنوز یکم رو شن بود
زهرا – بچه ها من برم دیگه میخوام پیاده برم خونه دیر میشه خدافظ
با هشون دست دادم و و از کوه اومدم پایین خیلی سخت تر بالا رفتن بود هم کولم و گیتارم تو دستم چند بار نزدیک بود بیوفتم ولی بالا خره رسیدم پایی از پیادهه رو کتار دریاچه اروم اروم قدم میزدم که صدا صوتی شنیدم محل ندادم گفتم حتما مزاحمان ولی تعداد نفراتی که صوت میزدن بیشتر شدن و یه دفه همشون با هم داد زدن زهرا زهرا برگشتم دیگه به به استادم اقا صالحی و بچه ها هم کلاسیام وقتی برگشتم همشون برام دست تکون دادن منم دست تکون دادم و رفتم طرفشون
زهرا –سلام
همشون جوابمو دادن منم باشون دست دادم
صالحی –کجایی دختر چرا گوشیتو جوای ندادی خاموشش کردی
زهرا –استاد شما بودی
صالحی –بله پ کی بود
زهرا – بخدا نشناختم فک کردم امیده جواب ندادم
صالحی –چرا دیگه کلاس نمیایی
زهرا –نامزدم امید از سربازی برگشت دیگه نیومدم
صالحی –به سلامتی
زهرا –سلامت باشید ایشالا از هفته بعد میام
صالحی –چرا هفته بعد گیتارت که باته ما این هفته تمرین گروهی داریم اینجا گرفتی تو هم بمون خو
زهرا – نه استاد حالم خوب نیست از هفته بعد میام اموزشگاه
صالحی –اتفاقی افتاده
زهرا –نمیدونم شاید
رو کردم به زهرا که بین اون جمع بود گفتم
زهرا – تو خبری از امید نداری
زهرا –نه
صالحی–زهرا از کجا بدونه اون چه میدونه امید کجاست
زهرا – استاد ما با هم فامیل شدیم
صالحی –اعه مبارکه چه نسبتی
زهرا –زن پسر دایی امید میشه
استادم بلند شد
صالحی –زهرا یه لحظه بیا
زهرا – بله
رفتیم دور تر از بچه ها
صالحی – اتفاقی افتاده اصلا مثل قبل نیستی
زهرا –خبری از امید نیست نمیدونم کجاست
صالحی –چرا خو
اشاره کرد به یه نیمکت
صالحی – بشین اینجا
نشستم اونم نشست کنارم
زهرا – بعد از عروسیه زهرا و محمد خبری ازش ندارم غیب شده جوابمو نمیده دارم کلافه میشم دوسالی که رفت سر بازی امید داشتم بر میگرده میاد ولی الآن چی الآن سر بازیه ؟؟؟ اصلا معلوم نیست کجا مشخصه فراموشمم کردم منم سعی دارم این کارو کنم اگه دختری پیدا کرده بهتر من خوشبخت شه من نفرینش نمیکنم چرا این کارو کرد فقط براش دعا میکنم فقط از این عذاب وجدان دارم نکنه از دست من ناراحته
صالحی د –مگه چیکارش کردی
این حرفارو میزدم اشکام همش میریخت
زهرا –شب عروسی زهرا حرف از ازدواجو نیاز مردونش میزد ولی من قبول نکردم گفتم میخوام کنکور بدم و برم دانشگاه وقت خونه داری و شوهر داری ندارم ولی این حق من نبود این کارو بام بکنه اون روزی که نامزدمون کرد من خیلی مخالف بودم اصلا دوسش نداشتم خوشم نمیومد ازش بد جور متنفر بودم ولی رو حرف بابام حرف نزدم ساکت موندم و تا فهمیدم محرمیتمونم قلابی بوده فهمیدم منو وارد یه بازی کرده بودن دوستامم با من بازی کردن
سرمو گرفتم بین دستام وارنجمم گذاشتم رو زانو هام
صالحی –اشکال نداره همه چی تموم میشه ا...
حرفشو خورد و چیزی نگفت که حس کردم پایی محکم خورد به پام اومدم سرمو بلند کنم ببینم کیه که صدا استادمو شنیدم
صالحی – شما کی هستی اقا پسر
سرمو سریع بلند کردم باورم نمیشد امید
امید – تو کی هستی اینجا نشستی با این
نگاه من کرد
امید – کیه زهرا
جوابش ندادم داد کشید
امید –هوووی با تو ام میگم کیه
زهرا –سر من داد نزن
امید –باشه گفتم کیه
نگاه استادم کردم و بعدشم برگشتم سمت امید
زهرا – چطور ؟
پوفی کرد و دستشو کشید تو موهاش
امید – رو مخ من نرو بگو ببینم کیه
زهرا –استادمه حالا که چی
امید –بله دیگه با دوستات میایی میگردی با پسرا غریبه دست میدی الآنم نشستی با استادت گپ زدن
زهرا –به تو مربوط نیست شما کارات خیلیه برو به کارات برس زهرا کیلو چنده اصلا مهم نیس
صالحی–من میرم شما با هم حرفاتونو بزنید
زهرا – منم میام فک نکنم باش حرفی داشته باشم
بلند شدممو دنبال استادم برم که دستمو کشید
امید –تو نداری من دارم بشین
زهرا –شبه باید برم خونه
امید –نمیشه بری تا حرفامو نشنوی
زهرا – باش بذار برم گیتارمو بیارم
امیدم دنبالمون اومد
امید –زود بردار بیا
رفتم گیتارمو و کولمو برداشتم
زهرا – بچه ها خدافظ همگی من رفتم
ارش –پس تمرین چی
زهرا –من که گفتم این هفته حالم خوب نیست ایشالا از هفته بعد میام خدافظ همگی
امید –بیا بریم
رفتیم طرف ماشین
امید –وسایلتو بذار اینجا
زهرا – باش
گذاشتم تو ماشین وسایلمو و درو بستم امیدم ماشینو قفل کرد امید دستمو گرفت خواستمو دستمو از تو دستشو بکشم که محکم تر گرفت برگشم طرفش
زهرا –خب حداقل اروم تر بگیر استخوانام شکست
همون نززدیکیا یه نیمکت بود
امید –بشین
زهرا – این چند رو کجا بودی غیب شدی جواب تلفنامم نمیدادی
امید –کار داشتم
بلند شدم
زهرا – خب الآنم برو به کارات برس
دستمو گرفت کشید افتادم رو نیمکت
امید – خب ببخشید از دلت در میارم اصلا من اشتباه کردم باید جواب میدادم ولی بخداکارا زیاد وقتمم کم کارام فشرده شده بودن میبخشید
زهرا –نوچ اصلا من امروز تصمیم گرفته بودم فراموشت کنم کاری بت نداشته باشم دیگه
یه جوری نگام کرد
زهرا –چته انتظار داشتی الآن که اومدی بت بگم وای عزیزم عشقم فدات شم کجا بودی دلم برات تنگ شده بود ؟
امید –نشده بود؟؟؟؟
جوابش ندادم
امید –هنوز قهری
سرمو تکون دادم
امید –اوکی
بلند شد و رفت منم همون جا نشستم دیدم داره بر میگرده اومد دقیقا جلوم ایستاد اومد نزدیک تر و چسبید به پام دستاشم تو جیبش بود زل زدم تو چشاش از تو جیبش یه چیزی در اورد دیدم یه ابنبات چوبیه دو باره نگاه خودشم کردم که سرشو کج کرد
امید – آشتی ؟
خندم گرفت دیوونه فک کرده من بچم رو مو کردم اونور
امید –خندیدی آشتی دیگه
نگاش کردمو ازش گرفت نشست کنارم
زهرا –امید چه کاری مهم تر من داشتی که جوابمو نمیدادی
امید –خودت میفهمی
زهرا –پس مهم تر بوده
امید –نه نبوده ولی ...
زهرا – ولی چی
امید –خودت میفهمی دیگه .... حالا نگفتی اشتی؟
زهرا –اره ... امید بد با استادم حرف زدی زشته برو ازش معذرت خواهی کن
امید –خب دوست نداشتم عشقمو با یکی دیگه ببینم من که نمیدونستم کیه
زهرا –خب باش برو ازش معذرت خواهی کن
امید –چشم خانومم ... اعه اوناهاشون اصلا
دوید رفت طرفشون و جلو استادم استاد نمیدونم چی بش می گفت منم ابنباتمو باز کردم گذاشتم دهنم امیدم برگشت
زهرا – بش چی گفتی
امید –گفتم ببخشید من اول شمارو نشناختم فک کردم با زهرا رابطه ای چیزی دارید من اون موقع عصبانی بودم ازتون معذرت میخوام اونم گفت من ناراحت نشدم حقم داری منم بودم عصبانی میشدم ولی برو از زهرا معذرت خواهی کن اون فکر میکنه به خاطر اینکه جواب رد بت داده برا ازدواجتو ناراحتی و رفتی اره زهرا این فکرو کردی
زهرا –اره
امید –دیگه از این فکرا نکن
زهرا –باشه
امید نزدیکم شد و دستشو گذاشت دور کمرم سرشم گذاشت رو شونم
امید –میدونی چقدر دلم برام تنگ شده بود
منم محلش ندادم میخواست زنگ بزنه یا جوابمو بده خیلی ریلکس ابنباتمو میخوردم سرشو بلند کرد یه نگاه چپ چپ کرد بعدشم ابنباتم که دهنم بودو از دهنم کشید برش داشت گذاشت دهن خودش منم همینجور نگاش میکردم
زهرا – ایی امید
امید –مگه چیکار کردم ابنبات خانوممو خوردم تازه شیرین ترم بود
همونجور نگاش میکرد سرشو اورد نزدیکم
امید –میخوایی دوباره اون حرف تو تالاررو بت بزنم موقع شام
ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 776