فصل شانزدهم
عشق بعد از تنفر
با محمد دست دادمو بش تبریک گفتم و رفتم سراغ عروس که باش رو بوسی کنم همین که نزدیکش شدم فهمیدم کیه کشیدم عقب و با اخم مصنوعی نگاش کردم
زهرا –زهرا خودتی چقدر تغییر کردی چقدر خوشگل شدی
زهرا(عروس) – چشات خوشگل میبینه فدات شم
همدیگه رو بغل کردیم
زهرا –چقدر دلم برات تنگ شده بود
زهرا(عروس) – من بیشتر فدات شم چرا دیگه نیومدی کلاس
اشاره کردم به امید و اروم بش گفتم
زهرا –اقامون از سربازی برگشته بود دیگه سرم گرم شد
زهرا(عروس) – اعه پس این اقای خوشتیپ اینه که دختر مارو پکر کرده بود پس فامیل شدیم جون نه ولی حیف شد تونستی ادامه بده اقای صالحی همیشه میگفت بهترین شاگردم زهراعه
زهرا –بله همینه اره فامیل شدیم الکی میگفت تو بهتر من بودی من همیشه پشت در مینشستم صدا تورو گوش میدادم مخصوصا وقتی سوپرانو میخوندی و استادم با ت میخوند یه صدا بم و یه صدا سوپرانو خیلی عالی میشد
زهرا(عروس) – ای ناقلا
با هم خندیدیم
زهرا – اییشالا خوشبخت بشی عزیزم اقا محمدم از وقتی که میشناسمش هیچ بدی ازش ندیدم
زهرا(عروس) –همچنین تو عزیزم
برگشتیم سمت میز
امید –میشناختیش عروسو
زهرا –بله که میشناختم قبل من کلاس گیتارش بود بود
امید – اوکی
نشستیم رو میز من یه شیرینی برداشتم خوردم که یه خانومه اومد و گفت برا بریدن کیک بفرمایید داخل باغ رفتیم داخل باغ و استادیم کنار عروس و داماد و خواهر محمد مهتاب چاقورو گرفت و شروع کرد به رقصیدن با آهنگ ای جونم سامی بیگی
اومد نزدیک محمد تا ازش شوباش بگیره که محمد یه سکه بش داد اونم قر کرد رفت با هم خندیدیم همه محمد صداش کردو یه تراول پنجا هی بش داد
زهرا(عروس) –زهرا برو تو جا خواهرم رقص چاقو برو
میدونستم زهرا تک فرزنده به خاطر همین قبول کردم
زهرا –رو چشم عزیزم
رفتم طرف مهتاب و چاقورو ازش گرفتم و شروع کردم رقصیدن همه سوت میزدن و از لابه به لا جمعیت صدا ماشالا ماشالا میومد امید اومد طرفمو بم یه دهتومنی شوباش داد چند نفر دیگه هم که نمیشناختم اومدن دیگه اخرا اهنگ بود من رفتم سمت عروس داماد و چاقورو بشون دادم و اوانا هم تشکر کردن با هم دیگه کیک و بریدن و عکس گرفتن و یه تیکشو گذاشتن تو پیشت دستی و یه تیکشو محمد گذاشت دهن زهرا ، زهرا هم یه تیگه برداشت ک بذاره دهن محمد که محمد سرشو کشید عقب و در گوش زهرا یه چیزی گفت که زهرا خندید بعدشم چنگالو گذاشت تو تو ظرفو یه تیکه با دست برداشت گذاشت دهت محمد که با این کارشون کل جمعیت براش دست زدن
یه خانومه اومد کیکو برید و به همه با شربت داد تو کیکیشون موز بود و خیلی خوش مزش کرده بود بعد از خوردن کیک دیگه نرفتیم داخل و همونجا موندیم و نگاه بقیه میکردم که میرقصیدن
ما مان امید – تو چرا وایستادی بیا بریم برقصیم
دستمو کشید و با هم رفتیم رقصیدیم با آهنگ امید جهان دختر بندری کلی با مادر شوهر جانم رقصیدم و خیلی خوش گذشت دیگه اخرا اهنگ نفس نفس میزدم و با تمام شدن اهنگ رفتیم نشستیم که توی بلندگو خواننده اعلام کرد :
_ خواهشمندم از مهمانان گراما پیست رقصو خالی کنید تا عروس و داماد با هم برقصن
عروس و داماد اومدن ایستادن و یه خانومه ای باشون حرف میز اونا هم سر تکون میدادن آهنگ سلطان قلب ها از عارف پخش شد
_از زوجین مجلس خواهش میکنم دور تا دور عروس حلقه کنید چند تا زن و شوهر رفتن وسط و همون خانومه بشون گفت چیکار کنن عروس داماد یه دستشونو به هم گرفته بود و دست دیگر عروس روی شانه داماد و داماد هم دستشو دور کمر عروس حلقه کرده بود و زوج هایی که دورشون بود همشون خانوما دستاشونو دور گردن اقاشون حلقه کرده بودن و اقایونم دستاشونو دور کمر خانوماشون حلقه کرده بودن و میچرخیدن دور عروس و داماد
امید –بیا ما هم بریم
اصلا فرصت نداد من میخوام بگم اره یا نه دستمو کشید و برد وسط و مثل بقیه ما هم ایستادیم و امید دستشو محکم دروئ کمرم حلقه کرده بود
زهرا – یه سوال میپرسیدی بد نبودا بعدشم من که حالا نمیخوام فرار کنم
یه لبخند زدمو منو بشتر به خودش فشار داد سرشو اورد نزدیک تر
امید –زهرا خیلی دوست دارم
زهرا – منم هینطور
زیر گردنمو بوسید سرمو گذاشتم رو سینشو با هم میرقصیدیم اخرای اهنگ بود که محمد سرشو نزدیک زهرا کرد منم سرمو برگردوندم که امید خندید
امید –الآن مثلا خجالت کشیدی؟
جوابشو ندادم آهنگ تمام شد همه تشویق کردن ما هم رفتیم یه گوشه ایستادیم
زهرا –من تشنمه
امید –چی میخوری بیارم برات ؟
زهرا –امممم شراب
اخ کوچیک مصنوعی کرد و رفت
دوتا گلاس شراب دستش بود داشت میومد طرفم که یهو برق رفت و همه جیغ میزدن
امید –زهرا زهرا
زهرا – جانم بیا سر جامم
امید –نمیترسی
زهرا –نه از چی باید بترسم
امید –بیا بگیر اینو
ازش گرفتم
امید –خب زهرا تو که از تاریکی نمیترسی بیا از شلوغی دور شیم
زهرا – وای اره فکر خوبیه
دستمو گرفت و رفتیم بین درختا
امید –زهرا
زهرا –جونم
امید –میگم بیا ما هم زود تر عروسیمونو بگیریم بریم سر خونه زندگیمون نظرت چیه ؟
زهرا – امسال که کنوکور دارم خودت کنکور داری بعدشم من مطئنم کنکور قبول میشم بعدم بخوام برم دانشگاه دیگه وقتی نمیکنم به خونه و زندگیم برسم
امید –خب زهرا منم یه مردم دوست دارم سریع تر برم سر خونه زندگیم
منظورشو کامل فهمیدم خندم گرفته بود از طرفی هم برام عجیب بود امید از این حرفا نمیزد
زهرا – خب باشه درکت میکنم عقد میکنم بعدشم یه جنش کوچولو میگیریم فقط باشه برا آخر تابستون یا اصلا ..
ادامه ندادم
امید –یا اصلا چی ؟
خودمو بش چسبوندموخودمو لوس کردم
زهرا –دی روز تولد اقامون
شیطون نگام کردو خندید رسیدیم آخر باغ دیوار بود و کنار دیوار یه نیمکت
امید – بیا بشینیم اینجا
زهرا –باش
نشستیم
امید –پس یعنی قبول کردی
زهرا – یه جورایی
امید –نمیشه بذاریش زود تر
زهرا –نمیشه
امید –خب زهرا ببین یه چیزی طبیعی و ممکنه نیاز هر فرد باشه
دلم براش سوخت
زهرا –اصلا ولش یه روز دیگه حرف میزنیم
چراغای اطرافمون روشن شد امیدم دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو محکم ب خودش چسیوند گلاس شرابمو گذاشتم رو دسته نیمکت امیدم گذاشت رو اون یکی دسته اونطرف
امید –خیلی خوشگل شدیا امشب
خودمو براش لوس کردم و سرمو گذاشتم رو شونش
امید – دوسال نبودما تو چقدر لوس شدی
زهرا –من لوسم ؟؟؟
امید –ن پ من اینجوری ناز میام
دوتایی با هم خندیدیم سرمو با دستشو از رو شونش بلند کرد و زول زد تو چشام بعدشم رفت پایینو رو لبام ایستاد نزدیک شدو نرم بوسیدشون سرشو اورد نزدیک گوشم
امید – لوس بازیاتم دوست دارم
لاله ی گوشمو به لب گرفت و بعدش شروع کرد به مکیدن گردنم
زهرا – امید نکن ... امید کبود میشه میخوام برم پیش بقیه زشته
سرشو بلند کرد یکم فاصله گرفت یه دستش که دور کمرم بود اون یکی دستشم رو گردنم بود که اروم اروم اوردش پایین نمیتونم نگم ترسیده بودم از ترسم تو لرزه تو بدنم به وجود اومد امیدم دستش رو سینه هام نگه داشت سرمو تکون دادم و سریع دستشو گرفتم وبرش داشتم اون یکی دستممم گذاشتم رو شونش
زهرا –امید این همه مدت تحمل کردی این چند وقتم تحمل کن خواهش میکنم
امید ازم فاصله گرفت و نفسشو با صدا داد بیرون و دستشو کشید تو موهاش و با دوتا دستش سرشو گرفت
زهرا –دستمال داری
بدون اینکه نگام کنه از جیبش در اورد بم داد گردنمو پاک کردم دیدم خیلی پکره نزدیکش شدم و دستمو انداختم دور گردنش
زهرا – اشکال نداره حالا ناراحت نشو پاشو بریم
برگشت طرفم منم کنار لبشو بوسیدم یه لبخد زد بلند شدم دست اونم کشیدم بلند شد هم قدم با امید را میرفتم و نگاش میکردم خیر اون نور کمم و کت و شلوارش خیلی جذاب شده بود زل زده بودم بش بهش حق میدادم اون میخواستم دیگه من کاملا مال خودش شم خانوم خودش شم بعد چند سال با هم بودن ودوسال دوری قطعا خسته شده بود از این وضعیت و مسلمه دوست داره زیر یه سقف بام زندگی کنه و جایی که نفس میکشم نفس بکشه اینارو وقتی اون حرفا روو میزد از تو نگاهش فهمیدم سرعتمو کم کردم و نگامو ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین که گوله اشکی ازش چکید سریع پاکش کردم چون دیگه به بقیه نزدیک شده بودیم الآن دیگه نور همه جا بود
زهرا –هههییییییننننن
سریع بر گشت طرفم
امید –چی شد ؟
زهرا –وای امید گوشه لبت رژی
رفتم سریع پاکش کردم با شصتم کشیدم کنار لبش تا پاک شه اونم زل زده بود به من
امید –از دست توعه دیگه بهتر این نمیشه
شیطون نگاش کردم
زهرا – اعه ؟
خندید رفتیم پیش بقیه ایستادیم و به اونایی که میرقصیدن نگاه میکردیم که باز خون خانومه که بمون گفت بیایی تو باغ برا کیک خوردن الاآن اومد بمون گفت که بریم داخل برا شام رفتیم من برا خودم فقط یکم سالاد مکزیکی گذاشتم هنوز تو فکر بودم رفتیم نشستیم اونجایی که بقیه نشسته بودن (بقیه یعنی اهل خانواده منو امید جان )
امید – میگم زهرا این زیادته بعدش چاق میشی میترکی
با چنگالش زد تو سالاد و برداشت گذاشت دهنش منم همینجوری نگاش می کردم
امید – خوبه خوشمزست
بعدشم به چنگال یه تیکه جوجه گذاشت
امید –بیا بگیر بخور سالاد خالی که نمیشه
زهرا – نمیتونم امید
امید –بخور دیگه اذیت نکن
زهرا –گفتم نمیخوام
یه جوری که فقط خودم بشنوم گفت
امید –ببین یا میخوریش یا جلو همه به ذور میکنم تو حلقتا
زهرا –دیوونه
اومدم از چنگالش بردارم که
امید – اعه نگاش کن همین الآن داشت ...
بقیه حرفشو خورد و یه نگاه به مامانش بعدشم مامانم کرد سرشو خاروند معلوم بود خندش گرفته نگاه کرد
امید –بعد حالا چنگال دهنی منو نمیخوره
اوه چی گفت چشامو گرد کردم بش نگاه کردم
زهرا –من یا تو؟
دیگه نتونست جلو خودشو بگیره و زد زیر خنده منم باش میخندیدم
امید –عزیزم من تو نداریم که حالا چه فرقی میکنه بیا اینو بگیر بخور
ازش گرفتم
زهرا –مرسی
برام چشمک زد بعد از خوردن غذا کاملا خستگی تو چشم همه دیده میشد به خاطر همین کم کم همه رفت بیرون که راه بیوفتن دنبال عروس تو خیابونا
زهرا –مامان پ بابا کجان چرا نیمد بریم
مامان –بابان رفت گفت حوصله شلوغی رو ندرم با یکی رفت سوییچ ماشینم گذاشت اینجا گفت بدم امید بیارتتون
مامان امید – حالا که دوتا ماشینیم شما با ما بیا خانوم فرحانی با زینب و فاطمه ما هم که فقط شهرامو داریم بذار زهرا و امید تنها برن شایدم بخوان برم دنبال عروس و داماد شما هم که خسته ای ما میرسونیمتون
مامان –اره اینجور بهتره من خواستم همینو بگم ولی شما هم زحمتتون میشه
مامان امید –نه چه زحمتی
زهرا –خو مامان سویچو بده ما بریم
سویچو از گرفتم و با امید سوار شدیم
امید – خدا فظ
زهرا – خدا فظ
براشون دست تکون دادیمو رفتیم دنبال عروس و داماد
امید –چته ؟ خیلی تو فکری
زهرا –اره تو فکر حرفا تو بودم
برگشت نگام کرد
امید –خوبه پس
زهرا – اعه چرا وایستادن
امید – فک کنن باز میخوان بزنن برقصن منم رفتم
از ماشین پیاده شد بقیه همه پیاده شدن رفتن دومادو پیاده گذاشتنش وسط دورش میرقصیدن وای امید دوباره ادا در اورد فقط داشتم بش میخندیدم بعدم کلی قر داد برگشت سوار شدو رفتیم آرنج دستشو گذاشته بود رو پنجره و باش فرمونو گرفته بود اون یکی دستشم رو دنده بود نگاه چشمای عسلیش کردم و سریع نگامو دزدیم خدایا کمکم کن بتونم این جفت چشای عسلی که من عاشقشم هیچوقت رنگ ناراحت نگیرن دستمو گذاشتم رو دستش برگشت نگام کرد بش لبخند زدم که دستشو برداشت و گذاشت رو دستمو و با انگشتام بازی بازی میکرد یکم گذشت دیگه حس کردم انگشتام کنده میشه
زهرا – امید کندیشون
امید –ببخشید
دستشو از رو دستم برداش دیگه ماشینا آروم نمیرفتن وارد اتوبان شدیم و همه تندش کرد از طرف پنجره امید باد زد و موهامو ریخت تو صورتم امید که دید اینجوریه پنجره رو کشید بالا دستمو بدم که موها بزنم کنا که امید نذاشت و دستمو گرفت برگشتم طرفش با دستش همه موهامو زد کنار گذاشت پشت گوشم
زهرا –جلوتو نگاه کن به کشتنمون ندی
امید –چشم خانومم
زهرا –چشمت بی بلا
تا وقتی رسیدیم چی زینگفتم وارد شهر که شدیم گفتم
زهرا – امید میخوایی بری برو خونه خوندتون بخوایی اول منو برسونی خودت چجوری بر میگردی ؟ نگران ماشین و منم نباش رانندگی بلدم
امید –بلدی ؟ گواهی نامه که نداری
زهرا –حالا نصفه شبی که میخواد گواهی نامه منو ببینه
امید –ولی من میتترسم
زهرا –نترس بابا خیلی نشستم پشت ماشین
امید –ماشالا چشمم روشن
دوتایی با هم خندیدیم رسیدیم دم خونشون پیاده شد منم پیاده شدم
امید – مواظب خودت باش رسیدی یه زنگ بم بزن
زهرا –باشه
رفتم سوار شدم
امید –خدافظ
زهرا –خیلی خوش گذشت خدافظ
روندمو رفتم خونه رسیدم بش زنگ شدم
امید –رسیدی ؟
زهرا – اره عزیزم صحیح و سالم رسیدم هیچ اتفاقی هم نیوفتاد
امید – اوکی شب خوش
زهرا –شب بخیر
رفتم خونه همه خواب بودن لباسامو عوض کردم و رفتم حموم یه حموم حسابی کردم و اومدم بیرون ققرصمو خوردم و خوابیدم ظهر بود بیدار شدم میلی به غذا نداشتم چیزی نخوردم هر چی پیام دادم امید جواب نداد منم گفتم حتما هنوز خوابه عصر شد حوصلم تو خونه سر رفته بود زنگ زدم بش گوشیش خاموش بود داشتم نگران میشدم رفتم طرف تلفن خونه
زهرا –مامان تلفن خونه امید اینا چنده
مامان –براچی ؟
زهرا – نگرانشم مامان صبح تاحالا خبری نیست ازش
مامان –خب شاید کار داره مامان سرش شلوغه
زهرا –اوکی
تا شب خودمو با تلویزیون و گوشیم سر گرم کردم شبم بدون شام خوردن قرصامو خوردمو خوابیدم
صبح با یکون های یکی بیدار شدم لای چشامو باز کردم دیدم مامانمه
ماما ن– میخوام برم آزمایشگاه پاشو بیا بام
زهرا –باشه
بلند شدم دست و صورتمو شستم لباسامو پوشیدم و باش رفتم
زهرا –براچی میخوایی بری
ماما ن– برا آزمایش به نظرم تو هم یه آزمایش بده بد نیست
با خودم گفتم بد نیستا
زهرا – باشه
رسیدیمو وارد آزمایشگاه شدیم
ماما ن– بشین اینجا
زهرا – باشه
نشستم و مامانم رفت پذیرش و بعد چند دقیقه اومد طرفم
ماما ن– بیا بریم بیرون تا نوبیتمون شه
بلند شدم و رفتم دنبالش ماشین امیدو بیرون دیدم نه امکان نداره شایدم دارم اشتباه میکنم کنار آزمایشگاه یه پارکی بود اونجا نشستیم روی نیمکتا بعد از چند دقیقه به گوشی مامانم اس ام س اومد خوندش و گفت
ماما ن– بریم دیگه الآن نوبتمون میشه
زهرا –باشه
رفتیم داخل پرستاره صدام زد منم رفتم داخل اتاقک و ازم خون گرفتم داشتم میرفتم بیرون که مامانم گفت
ماما ن– یه لحظه صبر کن
زهرا –چرا مامان بذار برم بیرون گشنمه
ماما ن– خو صبر کن
زهرا –وا براچی
ماما ن– بیا برو اصلا
رفتیم بیرون و برگشتیم خونه
گوشیمو نگاه کردم و خبری ازامید نبود نه پیامی نه چیزی بش زنگ زدم جواب نداد بار سومم خاموش بود این کارا برا چی چرا امید اینجوری میکنه تا ظهر همش داشتم عکسایی که با هم گرفیمو میدیدم و فکر میکردم نکنه به خاطر اون شب اخر باغ ناراحت شده خب مگه چیکارش کردم من .همه متوجه حالا بدم شده بودن روزا پشت سر هم گذشت هیچ خبری ازش نشد زنگ میزدم خونشون کسی جواب نمیداد یا اگرم جواب میدادن میگفتن امید نیستش، بیرونه ، کار داره . دیگه داشتم کلافه میشدم اخه این کاراش چه معنی میده امروز روز چهارمه که هیچ خبری ازش ندارم معلوم بود فراموشم کرده که حتی یه زنگم بم نزده منم تصمیم گرفتم فراموشش کنم این تصمیمو وقتی تو رخت خواب بودم گرفتم پتو رو کشیدم کنار نور خورد تو چشمم بلند شدم دست و صورتمو شستم و رفتم پیش بقیه با ظاهر مصنوعی شاد گفتم
زهرا –سلام سلام صبح بخیر روز بسیار بسیار بسیار خوبی داشته باشید
همه با تعجب نگام کردن
زهرا –چتونه چرا اینجو.ر نگام میکنید
نشستم و شروع کردم به خوردن صبحانه
مامان – از امید خبری شده اینقدر شنگولی ؟
زهرا –امید ؟ امید کیه من نمشناسم
با تعجب بیشتری نگاه کردن دو باره یادش افتاد با بغضی که گلمو گرفته بود گفتم
زهرا – نه خبری ازش نشد مشخصه فراموشم کرده که یه زنگم بم نیزنه و حتی جوابمم نمیده پس منم بقیشو بدون اون ادامه میدم و خواهش میکنم نه اسمی از خودش نه خوانوادش جلو من نیارید نمیخوام تو خونه اسم یکیشون بیاد
اشکم در اومده بود بلند شدم و رفتم تو رخت خوابم گوشیمو در اوردم و به دوستام پیام دادم با همشون شوخی میکردمو میخندیدیم ظهر شده بود دیگه
مامان – بچه ها ناهار حاضره بیایید
بلند شدمو رفتم سر سفره حسابی گرسنم بود
زهرا –وای مامان چه کردی
اومدم اولین قاشقو بخورم که گوشیم زنگ خورد شیرجه زدم طرفش شماره ناشناس شاید امید باشه به خاطر همین جواب ندادم و گوشیمو خاموش کردم
مامان–کی بود ؟
زهرا – نمیدونم مهم نیست
ناهارمو خوردم و رفتم یه دوش گرفتم بعدشم خودمو با چیزای الکی سر گردم که فایده نداشت و حوصلم سر میرفت باز رفتم گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به دوستم نگین
نگین –بله
زهرا –سلام نگین جون خوبی
نگین –به زهرا چه خبر خوبی تو
زهرا –مرسی شکر نگین حوصلم سر رفته بیا با هم بریم بیرون
نگین –رو چشم من پایه کجا بریم
زهرا – بریم دریاچه مصنوعی
نگین –به عالیه
زهرا –به هرکی دوست داری بگی بگو بیاد دوست پسرتم بگو بیاد به ندا هم زنگ بزن
نگین – باشه حتما
زهرا –ساعت هفت روبه رو پارک بادی بای
نگین –اوکی بای
زهرا – خب اینم از این نفر بعدی حالا
زنگ زدم به فاطی
فاطی –الو
زهرا –سلام فاطی جونم شطوری؟
فاطی –سلام زری جونم خوبم تو خوبی
زهرا –توپ فاطی پایه ای بریم گردش
فاطی –تا کجا باشه
زهرا – دریاچه
فاطی –اره ساعت چند
زهرا –ساعت هفت رو به رو پارک بادی ابجیتم بیار هر کی هم دوست داشتی بگو بیاد
فاطی –باشه اون که از خدا
با هم خندیدیم
زهرا –کاری نداری ؟
ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 343