رمان عشق بعد از تنفر فصل پنجم

خرید بک لینک

فصل پنجم

زهرا – خب اقای دانا بگو میشنوم

امید – ریحانه فقط منو دید اومد نامزدیمونو تبریک بگه همین

زهرا – بله هرهر کرکر هاتو میدیم

امید – میگفتش که چه جوری این زهرا رو تحمل میکنی –

زهرا -امید من ریحانه رو بهترتومیشناسم منظور اون این نبوده که تبریک بگه اگه میخواست تبریک بگه که به من میگفت قصدش از این کار چیز دیگه بوده .

دستشو دور گردنم حلقه کرد

امید -حالا که تقصر من نبوده خودتم میگی .

بعد مکثی کردو چشمکی زد

امید - آشتی ؟

زهرا - مگه من قهر بودم.

امید - نیستی

زهرا – نه.

بعد بلند شد

امید – پاشو بریم هوا داره تاریک میشه

زهرا – کجا

امید – خونه ما

زهرا – بریم .

دستمو گرفت و رفتیم خونشون.

کسی خونشون نبود.

امید رفت تو اتاقش و لباساشو عوض کرد خونشون خیلی گرم بود منم مانتومو در اوردم زیرش فقط یه تاپ بود

زهرا - امید چقدر خونتون گرمه.

از اون طرف اتاق داد زد :

امید -دکمه کولر اونطرفه بزنش .

دکمه کولرو زدم که امیدم اومد فقط یه شلوارک پوشیده بود

زهرا -خجالت بکش این چه وضعشه

امید – خونمه میخوام راحت باشم

زهرا – فعلا که من اینجام

امید – خب باشی زنمی چرا باید خجالت بکشم

زهرا – فقط زبونت برا من درازه اگه راست میگی جلو مامانت به من اینا رو بگو

امید – بیخیال بابا.

رفت سراغ یخچال و بطری آبو سرکشید همشو خورد منم همینطور نگاهش میکردم

امید - آب میخوری

زهرا – نه تو خوردی من سیر شدم.

خندید

امید -تعجب کردی

زهرا – اره.

امید - بیا بریم تو اتاق تا اینا هم بیان

زهرا – باشه .

رفتیم تو اتاق

امید -این اتاقه منو شهرامه .اون یکی اتاقم مال مامان بابامه این یکی هم مال زهرا ست (زهرا منو نمیگه ها خواهرشو مگفت)

و نشست رو تختش و منم نشستم کنارش

امید - با یه مسابقه چطوری

زهرا – چه مسابقه ای

امید – گوشیتو بده .

گوشیمو از تو جیبم در اودم و دادم بهش یه برنامه ریخت تو گوشیم

امید - اینه هستی

زهرا – اره میبرمت

امید – باشه .

بازی رو شروع کردیم ماشین بازی بود هرکی زود تر به خط پایان رسید برنده است منم که از بچگی عاشق ماشین بازی بودم شروع کردم امید برای اینکه هواس منو پرت کنه سرشو هی میاورد جلو چشما م داشتم بازی میکردم اخر خط بودم

زهرا - برو برو برو هوووووووووو.

و پریدم بالا

امید – رسیدی؟

زهرا – اره دیدی بهت گفتم من میبرم

امید – کو ببینم .

گوشیمو نشونش دادم

امید - من که از اون جا نمیبینم .

رفتم جلوتر نشونش دادم که منو گرفت پرت کرد رو تختو گرفته بود منو من فقط میخندیدم

امید - حالا از من میبری ها

زهرا – اره .

دستشو از تو کمرم باز کرد منم اومدم فرار کنم که منو گرفت و نشست روم دستامو گرفت

امید - یا میگی باختم یا قلقلکت میدم .

همون طور که میخندیدم گفتم :

زهرا -من ....... بردم.

و دوباره زدم زیر خنده و امیدم منو گرفته بودمو قلقلک میداد

زهرا - امید بسته بسته.

اما اون بست نکرد و قلقلکم میداد

زهرا - امید عزیزم خواهش میکنم بسته

اونم تمومش کرد دل درد گرفتم بس که خنددم

امید - بگو من باختم اگه ایدفعه نگفتی میخورمت

زهرا - مگه لولو خور خورکی

و زدم زیر خنده امید چشم نازکی برام زفتم و انگشت اشارشو تکون

زهرا – باشه باشه میگم من ....... بردم .

امیدم همون طور که دستام تو دستاش بود اومد کنارم دراز کشید کنارم و نگاش ثابت موند روی من

امید - من ...... بردم هاااا

زهرا- نه من بردم

امید– نشونت میدم .

سرشو گذاشت رو گلوم و و میمکید خیلی داغ بود یه حسی بدی داشتم میخواستم فرار کنم از دستش

زهرا - ایییییی امید نکن .

هرچه زور زدم نتونستم واز دستش فرار کنم چاره ای نداشتم باید از ترفنت هایی که بابام یادم داده بود استفاده میکردم دستشو پیچوندم و دستمو از دستش کشیدم و از روی تخت پرتش کردم پایین

امید - دست کم گرفته بودمت

زهرا– از این به بعد نگیر

و پاشدم و دستمال برداشتم گردنمو پاک کردم

زهرا - گندت بزنه امید خدانکشتت این چه کاری بود

امید– به من چه تغصیر خودت بود

من با کمال پرویی رفتم وای فای شونو روشن کردم و اولین رمزی که زدم درست بود.امید رو تخت دراز کشیده بود منم رفتم کنارش وکلش رو باز کردم و شروع کردم به بازی کردن اونم داشت کلش بازی میکرد سرشو برگردوند و یه نگاه رو صفحه گوشی من کرد و دوباره به بازیش ادامه داد

امید - تو هم از اینا بازی میکنی

زهرا– اره

امید– از اینا یاد میگیری منو پرت کنی اونطرف اره ؟.

من ریز ریز میخندیدم که شارژ گوشیم تموم شد

زهرا - اه تموم شد شارژش

امید- شارژر من اونجاش .

منم گوشیمو کذاشتم تو شارژ و دوباره کنارش نشستم و به اتک هایی که میزد نگاه میکردم و

زهرا- چقدر لولت پایینه چه بد اتک میزنی بده من اصلا

امید– بیا ببینم چی کار میکنی .

گوشیرو ازش گرفتم یه اتک براش رفتم دهنش باز موند مپ کلششو براش درست کردم ائونم همین طور داشت نگاه میکرد

امید - نه بابا ایول خوشم اومد

زهرا– ما این کاره ایما.

گوشیرو از دستم کشید

امید -خوب شد دیگه بسته .

همون جوری خیری شده بود به من منم چشمکی براش زدم

زهرا - چیه

امید– میگم زهرا یه بویی میاد

زهرا – بو چی؟

امید- بو توت فرنگی دوست دارم بخورمش.

بالشتو برداشتم و با بالشت شروع کردم به زدنش

زهرا– بو توت فرنگی میاد هااا؟

برگشت و بالشتو از دستم کشید و انداخت اونطرف و منو محکم گرفت تو بغلش من همین طور که میخندیدم سرشو اورد نزدیک تر همون موقع زنگ درو زدم من زدم زیر خنده

زهرا-حقته

امید– یه بار خواستم زنمو با آرامش ببوسما مگه میذارن

زهرا– هاااا.

رفت من نشسته بودم رو تخت جوری که دوتا دستام عقب بود و تکیه داده بودم به دستام و خودم لبه تخت بودم بعد چند دقیقه اومد پرسیدم :

زهرا- کی بود؟

امید- دوستم

زهرا- خجالت نمیکشی جلودوستت اینجوری رفتی .

اما هیچی نگفت فقط لباشو غنچه کرد منم بلامو براش غنچه کردم اومد خواست بوسم کنه اما نکرد سرکارم گذاشته بود دستشو دور کمرم حلقه و دوتایی افتادیم رو تخت . دستان اون دور کمر من و دستان من دور گردن اون بود که متوجه نگاهش شدم. چشمکی زدم وسرم را تکان دارم یعنی چیه؟ اونم مث من با سر اشاره کرد به لبهام و اروم سرشو اورد نزدیک اولش خواستم اذیتش کنم اما بعد دلم براش سوخت گفتم ولش کن اما باز جام نگرفت لب هایش تقریبا روی لبام بود که من دهانم رو باز کردم و لباشو گاز گرفتم طلافی اون شب که منو گاز گرفت یه نگاه بهش کردم حس کردم ناراحت شده اما چیزی نگفت با خودم گفتم زهرا دست از این شیطونی هات بردار. دستانم که دور گرنش بود کشیدمش به سمت خودم و لبامو گذاشتم روی لباش .امید تعجب کرده بود.

تقریبا ساعت 1 بود منم هممون جوری تو بغل امید بودم خوابم نمی امد اما از اینکه کنارش بود حس خوبی داشتم که اصلا متوجه گذر زمان نشدم امید داشت گونه های منو نوازش میکرد دقیقا جلوی باد کولر بودیم

زهرا - امید سردم شد .

امیدم پاشد و پتو رو انداخت رو من و دوتایی رفتیم زیر پتو

امید - حالا خوب شد؟

زهرا-الآن دیگه سوختم .

امیدم زد زیر خنده که زنگ در به صدا در اومد

امید - ای بابا این دوباره کیه اگه گذاشتن ما یک لحظه با زنمون در آرامش باشیم

زهرا– پاشو پاشو لوس بازی در نیار زیادی با زنت در آرامش بودید بستته

امید– ای خدا .

بلند شد و رفت درو باز کرد.من تا صدا مامانش اینارو شنیدم شالمو انداختم روی شونه هام و رفتم ای خدایا این پسر خجالت نمیکشه جلو مامانشم همون جوری با اون وضع رفت . شهرام تا منو دید پرید تو بغلم

شهرام - سلام اجی تو این جا چه کار میکنی چقدر دلم برات تنگ شده بود

زهرا– سلام عزیزم خوبی منم دلم برات تنگ شده بود .

بعد رفتم پیش مامان امید سلامش کردم واون سلامی کرد

مامان امید- چه عجب یه سری به ما زدی فهمیدی یه مادر شوهری هم داری

با این حرفش خندم گرفت. رفتم پیش بابای امید و سلامش کردم اونم سلام کرد و پیشونیمو بوسید .رومو کرد اونطرف

زهرا -با اجازتون من کم کم مرخص میشوم.

امید- کجا

زهرا – خونه دیگه .

مامان امید-کجا دخترم بمون تازه ما اودیم .

زهرا– نه دستتون درد نکنه .

شهرام- اجی اجی بمون ببین یه فیلم توپ گرفتم .

خم شدم و بوسیدمش و رو به امید کردم اما امیدم فقط چشماشو باز و بسته کرد یعنی قبول کن.

بابا امید -گناه داره بچه قبول کن ببین چقدر دوست داره این شهرام به هر کسی از این پیشنهادا نمیده ها

و خندیدمو رو موکرد طرف شهرامو گفتم :باشه

شهرام– اخ جون.

پرید تو بغلم .

همه زدن زیر خنده .

شهرام و امیدم و باباش رفتن داخل پذیرایی تا سی دی رو بذارن منم کمک مامانش وسایلو گذاشتم تو آشپز خونه و رفتم تو پذیرایی که دیدم امید لم داده بود رو مبل خجالتم نمی کشید پاشو جلو باباش دراز کرده بود.اشاره داد به من که برم پیشش بشینم منم خودمو براش لوس کردم و رفتم پیشش نشستم و مامان امید هم با دست پر اومد و تخمه هارو گذاشت جلومون و شهرام دکمه پلی play رو زد و داشتیم نگاه میکردیم . صدای تخمه ش امید تو گوشم میپیچید اعصابمو خورد کرد رفتم در گوشش گفتم :

زخرا -درست بشکن رو مخمی. گونه هامو بوسید

امید - چشم عزیزم .

یکدفعه صدای بابای امید اومد

بابای امید - خانوم اینا همونایی هستن که همین پارسال چشم دیدن همدیگه رو نداشتن .

امید میخندید و منو بیشتر به خودش فشورد میداد

مامان امید -نمیدونم والا شاید خودشون باشن .

بعد تمام شدن فیلم یه نگاه به ساعت انداختم دیدم ساعت 3:30دقیه نصفه شبه رفتم تو اتاق و مانتمو پوشیدم و رفتم پیششون

زهرا - ببخشید منم مزاحمتون شدم .

بابا امید -چه مزاحمتی دخترم شما مراحمی.

مامان امید - میموندی عروس گلم

زهرا– نه مرسی باید برم دیگه.

امید - تنها که نمیخوایی بری

زهرا– نه آژانس میگیرم

امید – نمیخواد خودم میرسونمت.

اوه اوه غیرتی شد

روشو کرد به طرف باباش

امید - بابا سویج کجاست

زهرا – تو جیبم.

سویج ها رو برداشت و از همه خدافظی کردم و رفتم سوار ماشین شدم .

زهرا - تو کی میخوایی بری برا گواهنامه

امید– اهم میخواستم سوپرایزت کنم ولی انگار تو زرنگ تر این حرفایی

زهرا- گرفتی؟

امید- نه یک ماه دیگه میرسه

امید– مبارکه ولی تو این مدت چطور من نفهمیدم تو رفتی کلاس.

خندید.

تا دم در خونه منو رسوند و بعد به خنده گفت :

امید -خانوم سه هزار تومن میشود

زهرا– برو از بابات بگیر.

داشتم پیاده میشدم که دستمو کشد که افتادم رو صندلی

امید - کجا کجا کجا هنوز کارتم دارم

زهرا– چی کار داری بگو میخوام برم

امید– نمی شه بری

زهرا – خیلی میبخشیدا میشه بگید...

نذاشت حرفمو کامل کنم که لباشو گذاشت رو لبام و اروم لبامو بوسید

امید- حالا دیگه میتونی بری.

من که شکه شده بودم گفتم :

زهرا - سیر شدی؟

امید - نه .

زیر لب اروم گفتم

زهرا -زهر مار خفم کردی.

فک کنم فهمید و خندید

خواستم پیاده بشم

امید –زهرا ببینمت

برگشتم طرفش

امید - زهرا ...

درستشو گذاشت رو گردم و ادامه داد:

امید – اینجات چی شده

زهرا – چی شده ؟

امید – کبوده

زهرا – کبووووووود اه امید تقصی توعه

از ماشی پیاده شده بودم و پاهامو میکوبیدم به زمین

امید ترکیده بود از خنده

باحالت قهر گونه رفتم بالا و از بالا براش دست تکون دادم اونم رفت. تا رفتم بالا گردنمو تو ایینه دیدم خیلی کوچیک بود اندازه بند انگشتم نبود ولی تو اون تاریکی امید چجوری دیده بود ؟تا خود صبح خوابم نبرد صبح باصدای گوشیم به خودم اومدم و از رویاهام و چت کردم در اومدم جواب دادام:

زهرا – الو

امید- الو سلام خوبی؟

زهرا-سلام مرسی تو خوبی؟

امید – خوبم . زهرا؟

زهرا- جونم

امید–تو تا خود صبح آنلاین بودی

زهرا– اره براچی؟

امید- چرا نخوابیدی.

از دهنم پرید گفتم:

زهرا-قرصام تموم شده بود

امید - چه قرصی

زهرا–هیچی شوخی کردم منظورم اینه...

یکدفعه چهار ستون بدنم لرزیم داد زد :

امید-بهت میگم چه قرصی

بنده خدا حق داره بدونه من چه قرصی میخورم برا چی میخورم با یه بغضی تو گلوم بود گفتم:

زهرا– باشه برات توضیح میدم ولی پشت تلفن نمیشه

امید با اعصبانیتی که تو صداش معلوم بود و میخواست پنهانش کنه گفت:

امید - اماده شو بیا پایین

زهرا- باشه

گوشی رو که قطع کردم اشکام سرازیر شدند دیشبو که نخوابیده بودم چشمام قرمز شده بودند و گریه هم که کردم بد تر لباس پوشیدم رفتم پایین از بین دیوارا ساختمون نگاه کردم دیدم اومده دست و پاها میلرزیدن دستام یخ کرده بودن حتی واسه اولین قرارمونم اینجوری نشده بودم یعنی چی شده ازش ترسیدم نه اینجوری نیست من میرم من دختر شجاعیم اشکامو پاک کردم و سرموتنداختم پایین و رفتم

زهرا-سلام

برگشت سمتم

امید – سلام

مکث کرد

امید – سرتو بگیر بالا ببینم

سرمو نیاوردم بالا دستشو گذاشت زیر چونم و سرمو اورد بالا

امید – چرا چشات اینجوری شده؟

سکوت

منو کشید تو اغوشش

امید – ببخشید اگه ناراحتت کردم

اشکام سرازیر شدند منو از اغوشش اورد بیرون

امید – نگاه کن اشکاشو

دستشو کشید رو گونه هام اشکامو پاک کرد

با پا زد به پام

امید – چته تو لال شدی

پوز خندی زدم

زهرا- با اون دادی که زدی لال که هیچی سکته رو کامل زدم

خندید و دستشو دور گردم حلقه کرد

امید – خب میشنوم

مکث کردم

زهرا – الآن میخوای بشنوی ؟

امید – اووهوم

زهرا – من قبلا مشکلی نداشتم شبا میخوابیدم همه چی از اونجا شروع شد که بابام منو اورد تو اون رستو ران اون روزی که تو گفتی که یه هفته دیگه نامزدیمونه از اون شب من میخوابیدم ولی خیلی سخت به زور میخوابیدم بعد یه هفته که نامزدی گرفتیم بعد نامزدی دیگه اصلا نخوابیدم منی که صبح به زور کتک کاری مامانم بیدار میشدم حالا تا صبح بیدار بودم پاره ای نداشتم بی خوابی اذیتم میکرد گیج بودم تو مدرسه سر کلاس هیچی نمی فهمیدم چاره ای نداشتم که به پدر و مادرم بگم

امید – خب چرا به خودم نگفتی

زهرا – نه خیلی ازت خوشم میمومد بیام بت بگم بی خوابی گرفتم

خندید

امید – خب

زهرا – مامان و بابام منو بردن دکتر بهم یه قرصی داد از اون شب همون قرصو خوردم تا روز تولد تو روز که دیگه مطمئن شده بودم دوست دارم حس میکردم حالم خوب شده اما چه فایده من دیگه به اون قرصا عادت کرده بودم میزاشتمش کنار حالم مثل قبل میشد

امید هیچی نمی گفت

دست کشیدم رو صورتم دیدم صورتم خیسه مگه این اشکا امون میدن اشکامو پاک کردم و پاشدم

امید – کجا؟

زهرا – نمیخوایی که امشبم بی خوابی بکشم

امید – نه

زهرا – پس من میرم قرص بخرم

امید – منم بات میام

رمان عشق بعد از تنفر...

ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال می‌کنید

برچسب: رمان عشق بعد از ازدواج,رمان عشق بعد از دعوا,رمان عشق بعد دعوا,دانلود رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد از خیانت,رمان درباره عشق بعد از ازدواج,رمان درباره عشق بعد ازدواج,دانلود رمان عشق بعد از ازدواج,رمان شروع عشق بعد از دعوا, نویسنده: بازدید: 1103 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 8:40

صفحه بندی