رمان عشق بعد از تنفر فصل دوازدهم

خرید بک لینک

فصل دوازدهم

امید –باش هر جور راحتی

حر کتی کردیم به سمت مشهد همش با امید حرف میزدم خوابش نبره دو ساعتی میشد که راه افتاده بودیم

زهرا –امید بزن کنار یکم استراحت کن

امید –نه خوبم خستم شد خودم میزنم کنار

نزدیکای صبح بود دیگه

زهرا – امید نمیخوایی استراحت کنی

امید –دیگه چیزی نمونده

زهرا –امید خسته ای بزن کنار یکم استراحت کن

با اصرار من زد کنار حصیرو پهن کرد و نشست روش منم از تو صندوق یکم چیز اوردم که بخوریم نشستم رو حصیر امید اومد طرفم سرشو گذاشت رو پام

امید –وول نخوری هام بذار یکم بخوابم

زهرا – باشه

گرفت خوابید منم حوصلم سر رفته بود نشستم هر چی بود خوردم برا امیدم یه چیزایی گذاشتم دو ساعته گذشته بود هوا هم روشن بود امید بدار شد

امید –سلام صبح بخیر

زهرا –صبح بخیر خوب خوابیدی

امید –اهووم بهتر همیشه چون رو پا تو خوابیدم

زهرا –بایدم خوب خوابیده باشی پام سر شد

خندیدم امیدم بلند شد

امید –یلا وسایلو جمع کن بریم

زهرا – چیزی نمیخوری

امید –نه تو ماشین میخورم

زهرا –باشه

وسایلو جمع کردم دادم دستش گذاشت صندوق خوراکی ها هم گذاشتم جلو برا امید که بخوره ذاه زیادی نرفته بودیم که وارد شهر شدیم خیلی شلوغ بود .

امید –خب زهرا چیکار میکنی؟بریم هتل یا تو پارکی جایی چادر بزنیم؟

زهرا –وای امید این چند رو همش تو ویلا بودیم الانم هتل نه بریم چادر بزنیم بهتره

امید –چشم هر چی عشقم بگه

خودمو براش لوس کردم

امید از مردم شهر ادرسو میپرسید و رفتیم تو یه پارکی که همهی مرم اونجا چادر زده بودن

زهرا –امید

امید –جانم

زهرا – بیا همینجا کنار ماشین چادرمونو بزنیم همه وسایلا هم نمیخواد بیاری بیرون شبم میتونیم از ماشین برق بگیرم

امید –چشم امر دیگه

زهرا –بی بلا هیچی

دوتایی خندیدیم امید چادرو زد و رفت داخل

امید –زهرا بیا اینجا

زهرا –جونم ... چیه

امید –گوشیتو بده

تعجب کردم

زهرا –چی؟؟

با صدایی که یه کوچولو از صدای قبلیش بلند تر بود گفت

امید –گفتم گوشیتو بده

از تو جیبم در اوردم دادم بش

زهرا – بیا

این کارا چی بود میکرد یعنی چی این کارا به من اعتماد نداشت یعنی پاشدم رفتم بیرون

امید –کجا ؟

زهرا –چته امید چرا اینجوری میکنی؟

امید – گفتم کجا میخوایی بری؟

زهرا – میخوام برم وسایلو از ماشین بیارم

امید – برو

رفتم یکم چیز برداشتم اومد

زهرا –امید؟

امید –ها

هااا؟؟؟؟؟

زهرا – من دستشویی دارم پاشو با هم بریم

امید –پس وسایلا

زهرا –میزاریم تو چادر اینجا به این شلوغی کی میخواد برداره

امید –باش بریم

از چادر اومدیم بیرون و با هم رفتیم امید عقب ترم بود اروم تر کردم سرعتمو و دستشو گرفتم

زهرا – امید معنی این کاراتو نمیفهمم

بدون اینکه حتی نگامم کنه و فقط زل زده بود رو به روش گفت

امید –کدوم کار؟

زهرا –اینکه گوشیمو گرفتی و توش یه دور کامل زدی یعنی به من اعتماد نداری ؟

زد زیر خنده و بلند بلد میخندی

زهرا – اه بس کن جوابمو بده

امید –خواستم یکم اذیتت کنم بهت اعتماد دارم میدونم از این کارا نمیکنی بعدشم خوشم اومد از رفتارت اروم بودی

زهرا – منظورت از اروم بودن چیه ؟

امید –اینکه مثلا دلهره نداشتی نمیترسیدی گوشیت دسه منه

زهرا – اونایی که غلط اضافی میکنن باید بترسن نه من

خندید

زهرا – تو هم دفعه دیگه از ین شوخیا نکن

امید –باشه ... حالا برو دستشویی منم برم

زهرا – باش

رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم اومدم بیرون دیدم امید داره با تلفن حرف میزنه رفتم طرفش

امید –بله بله ابنجاست یه لحظه گوشی

-.......

امید –چشم از طرف من خدافظ

گوشیرو داد دستم

بابام– الو سلام دخترم

زهرا –سلام باباجون

بابام– خوبی دختر خوش میگذره

زهرا –بله جاتون خالی

بابام –امید که اذیتت نمیکنه گ

برگشتم نگا امید کردم

زهرا –نه بنده خدا اذیتم نمیکنه که ..... میگم بابا

بابام –بله بگو

زهرا – شما میدونستید که ما میخواییم بیاییم مشهد

بابام –اره من به امید گفتم

زهرا –ای بابا همیشه شماها میشینید برنامه میچینید بدون اینکه من بردونم از اول همینجوری بود مگه من دم نیستم چرا هیچوقت به من هیچی نمیگید

بابام –من برم شارژم داره تموم میشه بای

زهرا –بای

قطع کردم دادم به امید گوشی رو

راه افتادیم یه بازار کوچولو اونجا بود رفتم با امید یه مرغ کوچولو گرفتم برگشتم نشستم پاکش کردم امیدم دراز کشیده بود رو به روم زل زده بود بهم

امید – توهم بلدی

سرمو بلند کردم نگاش کردم و دوباره به کارم ادامه دادم

زهرا – نه فقط تو بلدی

امید –اخه هروقت اومدم خونتون تو اصلا کار نمیکردی بیشتر وقتا هم که بیش من بودی وقتی هم که خونه بودی همش سرت تو کتابه من موندم تو اینارو از کجا بلدی

پوزخند بش زدم

زهرا –من از هر انگشتم یه هنر میریزه

امید –اون که بله

بعدشم روشو کرد اونر

همه موادشو زدم گذاشتمش کنار رفتم دستامو شستم ظرفا اضافی هم شستم و برگشتم تو چادر دیدم امید داره بازی میکنه با گوشیش رفتم از گوشیشو گرفتم خاموشش کردم گذاشتم یه گوشه

زهرا – بگیر بخواب دیشب اصلا نخوابیدی

امید – خوابم نمیبره

زهرا –چرا؟

امید –بت عادت کردم بیا بغلم تا بخوابم

دستاشو باز کرد رفتم تو بغلش تا دیدم خوابید بلند شدم من خوابم نیومد ظهر شده بود باید امیدی بیدار میکردم بره منقلم بذاره تا کباب کنیم رفتم بالا سرش رفتم بوسیدمش

زهرا – امید

امید –هووم

زهرا –پاشو یعدا دوباره بخواب

امید –باشه

بلند شد

زهرا –برو منتقلو بیار تا اتیش کنیم

امید –چشم

زهرا – بی بلا

رفت منقبلو گذاشت اتیش کرد منم مرغارو سیخ کرده بودم بش دادم ناهارمونو که خوردیم رفتیم تو چادر گرمم شده بود مانتومو در اوردم من که خوابم نمیومد امیدم که که خوابیده بود

امید –بریم حرم

زهرا – بریم

وسایلو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم حرم روسریمو قشنگ بستم و چادری که مامانم برام گذاشته بودو پوشیدم

امید –وااای زهرا چقدر شبیه مامانت شدی

خندیدم

امید – خیلی ناز شدی

امید از در مردا رفت منم از در زنا رفتیم داخل صحن امام رضا خیلی شلوغ بود با امید ایستادیم و سلام دادیم

زهرا – امید کی بیام کجا؟

امید – الان ساعت چنده

زهرا –4

امید – 6 بیا کنار سقا خونه

زهرا – باشه

رفتم داخل برا همه دعا کردم و نشستم همون جا یه گوشه کنار ضریه مهرمو گذاشتم و دو رکعت نماز خوندم ساعت پنج و نیم بود نیم ساعت دیگه وقت داشتم بازم دعا کردم ساعت شیشم رفتم بیرون همزمان با امید اومدم بیرون رفتم پیشش و با هم از صحن اومدیم بیرون

امید –بریم بازار

زهرا –بریم

سوار ماشین شدیم رفتیم بازار پیاده شدم و خواستم چادرمو بذارم تو صندق که امید جلومو گرفت

امید –نه بیارش میخواییم عکسم بگیریم

زهرا – باش

تو بزار خرخیدیم یکم چیز گرفتم برا خودم برا امید و سوغاتی

امید –بیا بریم اینجا عکس بگیریم

زهرا –اومدم

رفتیم داخل مرد میانسالی با خوش رویی اومد و ازمون عکس گرفت گفت عکسارو شب بیایید بگیرید تا شب تو بازار یکم تاب خوردیم بعدشم یه جا یه شامکی خوردیم و رفتیم عکسا مونو گرفتیم واقعا عالی شده بودن

امید –فردا صبح زود بریم خوبه؟

زهرا – اره بریم

رفتیم یه پارک کنار حرم همونجا اطراق کردیم من که نخوابیدم صبح زودم امیدو بیدار کردم بیریم حرم بعد از زیارت راه افتادیم اصفهان

امروز روز 13 بدره و همه تصمیم گرفتیم بریم رودخونه رفتیم کنار رودخونه خیلی شلوغ بود خانواده ی ماهم زیاد بدیم ما بودیم و خانواده امید پدر بزرگ و مادر بزرگشم اومده بودن خیلی خوش گذشت در کل روز خیلی خوبی بود کلی با امید و بچه ها اب بازی کردیم منم شده بودم بچه امید خیلی بهم میخندید میرفتم سرسره بازی میکردم مث بچه ها میزدم رو اب که اب بپاشه با بچه ها قایم باشک بازی میکردم بزرگارو همه جمع کردم والیبال بازی کردیم بعدشم وسطی بعدشم رفتم ماشینو اوردم کنار خودمون یه چیزایی از رانندگی بلد بودم ولی نمنشستم این بار نشستم ماشینو اوردم بانداشو روشن کردم اهنگ گذشتم و با بچه ها شروع کردم رقصیدم شهرامم که منو دیده بود مث خودشونم میرم تو پارک سرسره بازی میکنم اب بازی میکنم حسابی خوشش اومده بودو ذوق میکرد داشتم میرقصیدم امید بلند شد و منم صدا کرد

امید –زهرا بیا

رفتم پیشش

زهرا –جونم

دستمو گرفت و دوید داره منو کجا میبره اینقدر دوید دوید تا یه جایی رسیدیم دیگه اصلا کسی نبود همش باغ بود منو برد پشت دیوار یکی از باغا یه لحظه ازش ترسیدم نفس نفس میزدم هلم داد اما اروم تکیه دادم به دیوار و کفت دستامو چسبونده بودم به دیوار اومد جلو قلبم تند تند میزد دستشو گذاشت به دیوار و صورتشو اورد دقیقا جلو صورتم هیچ فاصهله ای بینمون نبود زل زده بود تو چشام منم زل زدم تو چشاش

امید –زهرا داری با کارات دیوونم میکنی

خواستم جوابشو بدم بگم تو دیوونه بودی که لباشو گذاشت رو لبام و بوسید من همراهیش کردم خودم همینجور نفسم بند اومده بود اینم که بوسیدم دیگه داشتم خفه میشدم پسش زدم رفت عقب خودمم اومد جلو تر متعجب نگام منم به نفس نفس افتاده بودم نگاش کردم خندیدم و سرمو انداختم پایین اونم خندید و دوباره اومد طرفمو دستاشو دورکمرم حلقه کردو دوباره بوسیدم

امید –بریم ؟

زهرا –نه بذار نفسم بیار تر جاش

امید –باشه بیا بشین همینجا زیر سایه

نشستیم زیر سایه دستشو دور گردنم حلقه کرده بود برا اینکه نفسم بیاد سرجاش سرمو گذاشتم رو پاش و دراز کشیدم دستشو برد تو موهام

امید –زهرا میدونستی موهات خیلی خوشگله

زهرا –اهووم

سرشو خم کرد و پیشونیمو بوسید

امید – بریم دیگه

زهرا – باشه بریم بلند شدیم و به طرف جایی که نشسته بودیم حرکت کردیم توراه هیچی نمیگفتیم فقط محکم دستشو گرفته بودم رسیدیم پیش بقیه داشتن وسایلو جمع میکردن کمکشون کردم و همه سوار ماشینا شدیم

امید –راستی زهرا

زهرا –جونم

امید –صب اماده باش میام دنبالت

زهرا –باشه

طبق روال گذشته امید منو میبرد و میومد دنبال الان دیگه تقریبا اخرای ساله و نزدیک به امتحانات سر کلاس نشسته بودیم درس دینی داشتیم با دبیر دوست داشتی من اما بر عکس همیشه اونچیزی رو که دبیرم میگفت نمیشنیدم خدایا نمیتونم باور کنم خیلی سخته یعنی الآن واقعا با دوتا کلمه کل زندگیمیو با ختم اشکام سرازیر شدند با صدای دبیرم به خودم اومدم

دبیر دینی –زهرا خانوم ، خانوم فرحانی

زهرا –بله خانم

دبیر دینی –کجای عزیزم حالت خوبه

زهرا –هیچی خانوم خوبم

دبیر دینی – مطمئنی

زهرا – بله خانوم

دبیر دینی – پاشو برو یه آب به دست تو صورتت بزن پاشو عزیزم

رفتم و به صوتم یه ابی زدم

زنگ خانه به صدا در اومد از مدرسه خارج شدم امید متنظرم ایستاده بود برعکس همیشه که میرفتم سوار میشدم امروز نرفتم از کنارش رد شدم و به طرف خونه راه افتادم از ماشین پیاده شد

امید –زهرا زهرا

سر جام استادم اما برنگشتم

امید –کجا داری میری بیا سوار شو

محلش ندادم به راه خودم ادامه دادم با ماشین اومد جلو پام ترمز کرد

امید –زهرا چی شده چرا ینجوری مکنی

برگشتم طرفش چشمم افتاد تو چشمش اشکام سرازیر شد

زهرا – اسم منو رو زبونت نیار

امید –باشه فقط بیا سوار شو ببینم چته ؟

سوار ماشین شدم اونم سوار شد ارنجمو گذاشتم رو زانو هام و سرمو داخل دستام گرفتم

امید –زهرا چی شده چرا اینجوری میکنی من کاری کردم خب بهم بگو چکار کردم

دستشو داشت میورد طرفم

زهرا –دست به من نزن اشغال

امید –باشه کاریت ندارم فقط بگو چی شده

کتابمو از تو کیفم درو اوردم صفحشو باز کردم گرفتم طرفش

زهرا –امید این چیه هااااا این چیه بهم توضیح بده

سکوت کرد ماشینو روشن کرد و راه افتاد

زهرا –کجا میری میخوام برم خونه

امید –زهرا یه چیزی هست که باید بهت بگه

زهرا –میشنوم

امید –الآن نمیشه بذار برسیم بهت میگم

هیچی نگفتم رفت یه پارک خلوت ااز مشین پیاده شدیم نشستیم رو صندلی ها

زهرا – چی میخواستی بگی بگو میشنوم

امید –باشه بهت میگم اما قبلش قول بدی نری تا آخر حرفاشو گوش بدی

زهرا –باشه بگو

امید –میدونم الآن زوده بدونی اما مجبورم بهت بگم زهرا من تورو اولین بار داخل پاساژ دیدم با یه دختر و یه پسری بودی که فک کنم دختر خاله پسر خالت بود به تو به اون پسر خالت حسودیم شد اون روز با رضا بودم رضا خواست صدات کنه من نذاشتم شما وارد عروسک فروشی شدید همه چیرو از رضا پرسیدم که تورو از کجا میشناسه و خونتون کجاست و از این چیزا همون موقع اون رفتارای بچگونت اون شوخی هایی که با پسر خالت میکردی به دلم نشسته بود همون موقع حس کردم خیلی ساله میشناسمت ازت خوشم اومده بود

زهرا –الآن یادم اومد اونسال تابستون با اویس و انیس اومده بودیم برا اهورا پسر خاله کوچیکم عروسک بخریم اما این مال خیلی ساله

امید –اره مال خیلی ساله زهرا این یه اتفاقی نبود که مادر بزرگم پیش خونه شما خونه خرید من خیلی تلاش کردم اون خونه رو پیدا کردم اون سال سه ماه تابستون رو پیش مادربزرگم موندم هر روز به بهونه اتوبوس داییمو شستن میومدم تو رو ببینم اون روز شمارمو نوشته بودم رو کاغذ که رضا سر رسید گفت که شمار رو به تو ندم بدم به یکی دیگه تا ببینم تو هم دوسم داری یا نه که همون موقع غزل سر رسید رضوان و غزل داشتن با هم حرف میزدند من برا تو چشمک زدم و صدا تورو شنیدم که به غزل گفتی غزل برات چشمک زد منم به فکرم رسید که شماره رو بدم غزل

اشکام سرازیر شده بودند و امان نمیدادند و پشت سر هم میریختن

امید – وقتی تو رفتی شماره رو دادم اجیت فاطمه که بده غزل و قتی تو اومدی و با غزل سر شماره من ..

پریدم وسط حرفش

زهرا –نه ا ...

دستشو اورد طرفم

امید –هیییییسسسس هیچی نگو

دستشو پس زدم

زهرا –دستتو بکش

امید –وقتی تو و غزل دعواتون شد من خندم گرفته بود از کارا تو وقتی تو بهم زنگ زدی حالم بهتر از این نمیشد

اشکام به شدت میریختن

زهرا – پس چرا امید

امید – زهرا من با فریدون که دعوام شد بهش گفتم که اون کسی که باهاش در ارتباط هستم تویی نه غزل فریدون هم شماره تو رو پیدا کرده بود تهدیدم کرده بود تو رو اذیت میکنه منم مجبور بودم به خواطر محافظت از تو این کارو کنم چند سال سختی کشیدم تو رو بدست بیارم برام سخت بود که بخوام دوباره از دستت بدم اما جون تو برا مهم تر همه چی بود فریدون کارو کشید به پاسگاه همه چیرو به گردن گرفتن که پلیسا در خونه شما نیان تو در دسر نیوفتی من مجبور بودم از خونه مادر بزرگم برم یه خونه گرفتیم تو یه محله دیگه اونجا زندگی میکردم شب و روزم بودم بهونه نفس کشیدنم بودی تو این یک سال خیلی سختی کشیدم اما نتونستم مجبور بودم همه چیرو به پدرم بگم بهش گفتم بیاد با پدر تو حرف بزنه ما رو نامزد کنن همی برا کافی بود تو رو برا من نشونه کنن خدا رو شکر بابات راضی شد اما اگه تو رو میخواستیم بریم محضر نمی اومدی مجبور شدیم یه برگه الکی بر داریم دو تا کلمه چرت بنویسیم توش که فقط تو راضی شی ...

گوله ای اشک از چشاش افتاد پایین دلم کباب شد

امید –زهرا یه هفته گذشت شب نامزدیمو میخواستم بهت بم دوست دارم اما نتونستم ناراحتی تورو که میدم حرص میخوردم هر موقع با هم میرفتیم بیرون میخواستم بگم بهت نمیشد یکماه گذشت دیگه طاقتم تموم شده بود مجبور شدم بهت بگم

با صدای گرفته گفتم

زهرا –این بود حرفات

امید –اره

زهرا – امید ما این همه رفتیم بیرون باهم کاش قبلش میگفتی که تصمم بهتری بگیرم

امید –زهرا تو تصمیم غلطی نگرفتی

زهرا –بابام چجور اجازه داد که یه پسر نامحرم بهم دست بزنه منو ببره خونش وقتی که کسی خونشون نبود فکر عاقبت من نبود اگه من سر عقد میگفتم نه میخواستین چیکار کنید هااااا ولی اومید من مشکلم این نیس که حالا چرا دستت به من خورده و از این ممسخره بازیا چرا از همون اول بهم نگفتی حقم داشتم نمیومدم محضر چون تو بدون اینکه حتی بیایی خونمون نظر منم بپرسی نه فقط تو بابامم هس منو دادن به تو همیشه هیچی به من نمیگفتین

سکوت کرد از سر جام پاشدم

زهرا –اره نبایدم چیزی بگی وقتی ...

اشکام امونم ندادن حرفمو خوردم کیفمو برداشتم و رفتم

امید –کجا ؟

زهرا – یه جایی دور از تو بی لیاقت

و راهمو کشیدم و رفتم

امید –اره من لیاقتتو ندارم برو پیش همونا پیش محمد پیش علی حمید منتظرته

برگشتم طرفش به نظر خیلی عصبانی میومد

زهرا –تو اینارو از کجا میشناسی

امید –هیچی

زهرا –امید تو اینا رو از کجا میدونی

امید –وقتی من داشتم از دوری میمردم شما فکر خوشگذرونیات بودی

فریاد زدم

زهرا – گفتم از کجا مدونی

امید –راستش خطتو چک میکردم

نتونستم چیزی بگم اشکام همین جور میریختن برگشتم تا به راهم ادامه بدم

امید –راستی تو این چند مدت کارامو کردم دوهفته دیگه دارم میرم سر بازی

زهرا –برام مهم نیست

رفتم خونه تا رفتم خونه لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم و پتو کشیدم رو صورتم و گریه کردم

فرداشو نرفتم مدرسه دوروز بعدشم که تعطیل بود

رمان عشق بعد از تنفر...

ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال می‌کنید

برچسب: رمان عشق بعد از ازدواج,رمان عشق بعد از دعوا,رمان عشق بعد دعوا,دانلود رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد از خیانت,رمان درباره عشق بعد از ازدواج,رمان درباره عشق بعد ازدواج,دانلود رمان عشق بعد از ازدواج,رمان شروع عشق بعد از دعوا, نویسنده: بازدید: 272 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 8:39

صفحه بندی