فصل سیزدهم
صدای در اومد خواهرم رفت درو باز کرد صدا نمیشنیدم تو این سه چهار روز هیچی نمیخوردم حتی قرصامو که بخوابم از بس گریه کرده بو دم چشام شده بود کاسه ی خونه حس کردم یکی رو تخت نشست دستشو گذاشت روی شونه ام
امید –زهرا
به شدت برگشتم پتو رو زدم کنار
زهرا – تو این جا چیکار میکنی
امید –اومدم بات حرف بزنم
زهرا –من با کسی حرفی ندارم
و برگشتم و پتو رو کشیدم رو صورتم
امید –تو حرف نداری من که بات حرف دارم
زهرا –نمیخوام بشنوم
امید –اگه خواهش کنم چی
زهرا – فکر میکنم همه حرفاتو زده باشی
امید –با شه اگه تو نمیخوام منم چیزی نمیگم
پاشدم و نشستم
زهرا –امید تو همه حرفاتو زدی اما وقتی زدی که همه چی دیگه گذشته بود اگه زود تر میگفتی میتونستمیه تصمیم دیگه بگیرم الآنم ازت میخوام بری دیگه هم سراغ منو دیگه نگیر کاری به کار منم نداشته باش امید بین ما هیچی نیس هر چی هم بوده تموم شده
امید –اما ....
زهرا –اما و اگر نداره برو
از جاش پاشد
امید –واقعا که زهرا فکرشو نمیکردم به همین راحتی همه چیرو تموم کنی برات متاسفم
و رفت به شدت اشک میریختم صدا پچ پچ میومد سعی کردم بشنومم چی میکن
مامانم –چی شد
امید –هیچی الآن یکم در خوره ازم اعصبانیه یکم که ارومتر شد باهاش حرف میزنم
بهد که رفت بهش پی ام دادم :
زهرا – زندگی مث بازی شطرنج وقتی بلد نیسی همه میخوان یادت بدن وقتی هم یاد گرفتی همه سعی در شکستت دارن
و بلاکش کردم
چند روزی گذشت هر وقت میرفتم مدرسه امیدو پشت دیوارا میدیدم اما بش توجه میگذشتم اما روزی که قرار شد بره سربازی رسید به اصرار مامانم رفتیم پایین که بدرقش کنیم و برای خدا فظی با همه خدافظی کرد من دوتر از همه ایستاده بودم بعد که با همه خدافظی کرد اومد طرف من رو به روم ایستاد خیلی بهم نزدیک بود جوری که نفس های گرمش به صورتم میخورد سرمو بالا گرفت و صاف تو چشاش زل زدم وای خدا چقدر دلم برا نگاه های مهربونش تنگ شده بود میتونستم از تو چشاش بخونم که چی میخواد بگه ما کلا داشتیم با چش حرف میدیم رو پنجه های پا ایستادم و محکم بغلش کردم اونم دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش فشرد اشکام سرازیر شدن
امید –مواظب خودت باش عشق من
سکوت . منو از تو بغلش کشید بیرون
امید –وای نگاه اشکاشو لوس
خندیدم دستاشو گذاشت رو صورتم و اشکامو پاک کرد
زهرا – کچل میشی مظلوم میشی
خندید و لپمو کشید
امید –خب من دیگه برم
این دفعه اون بود که منو محکم تو بغلش گرفت منم دستامو دور گرنش حلقه گرفم
امید – من دیگه دارم میرم مواظب خودت باش
امید اروم اروم دور شد تا جای که دیگه نمید یدمش کل تابستونو قمبرک گرفته بودم نشسته بودم تو خونه گاهی اوقات امید زنگ میزد باهاش حرف میزم چند ماهی گذشت مدرسه ها باز شدن عید نوروز رسید خیلی دلم براش تنگ شده بود دل میخواستم ببینمش امید زنگ زد تا به اصطلاح عیدو تبریک بگه
زهرا –بله
امید –سلام
زهرا –سلام امید توی
امید –اره خوبی
زهرا – به خوبیت
امید –عیدت مبارک
زهرا –عید شما هم مبارک
امید –زهرا
زهرا –بله
امید –حس میکنم باهام سرد شدی
حوفی کشیدم
زهرا – حس نکن مطمئن باش
امید –اخه چرا خب مگه من چیکار کردم
زهرا –امید من هنوز حرفات کارات یادم نرفته
امید –زهرا یک سال سال جدید اومده یک سال گذشته زهرا ازت میخوام فراموش کنی اصلا بیا همه چیرو از اول شروع کنیم مثلا من بیام خواستگاریت بعد تو برا من چای بیاری بعد بریم تو اتاق حرف بزنیم بعد قرار بذاریم برا مراسم عقد بعد تو رسما و قانونا زن من بشی بعد چند ماه عروسی کنیم بعد بچه های قد و نیم قد که از سر رو کولمون بالا میرن
خیلی خودمو گرفتم نخوندم اما نشد و زدم زیر خنده
امید –چرا میخندی
زهرا – وای امید خیلی خنده دار بود
امید –زهرا
زهرا –بله
امید –نمیایید اینجا خیلی دلم براتون تنگ شده
زهرا –نمیدونم چرا خودت مرخصی نمیگیری
امید –به منم مرخصی بدن یه دو سه روزه من باید یه روز بیام یه روز برم برا یه روز بیام اونجا
زهرا – بذار ببینم چی میشه شاید اومدم
امید –من دیگه وقتم تموم شد کاری نداری
زهرا –نه برو
امید –بای
زهرا –بای
چند ماهی گذشت دیگه خستم شده بود میخواستم برم پیش امید به پدرو مادرم گفتن و اومناهم راضی شدن که تاستون رو برم پیشش اما من که نمیتونستم برم پادگان بخواطر همین بابام یه خونه کرایه کرد و منو مامانم و خواهریم رفتم اونجا خدارو شکر خونه که کرایه کرده بودیم چند تیکه خرت و پرت توش بود
امروز به گفته ی امید یکی دوروزی رومرخصی گرفته امید هنوز نمیدونست که من اومدم تو اون شهر فقط مدونست که قراره برا روزی که مرخصی بگیره برم دیدنش خوانواده امیدم اومده بودن جلو پادگان پارک کردیم ماشینارو دیدم چند نفر دارن میان چشم چشم کردن امیدو دیدم دویدم طرفش دستاشو برام باز کرد پریدم بغلش
امید –وای زهرا چقدر دلم برات تنگ شده بود
و بوسه بر گونه هایم نهاد منو از بغلشم اورد بیرون یکم خجالت کشیدم بعد یک سال اونم جلو مامان بام و مامان باباش این کارو کرد
زهرا – امید تو چقدر لاغر شدی
امید –من! من لاغر نشدم تو چاق شدی
خندیدیم ورفت پیش مامانش اینا با همه سلام و احوال پرسی کرد و به پیشنهاد مامان امید رفتیم پارک امید از من جدا نمیشد دستشو انداخته بود دور گردنم امید داشت خواطرات سربازیشو میگفت و ما بهش میخندیدیم کلافه شده بودم پاشدم ایستادم
امید –کجا ؟
زهرا –هیچجا همین جام از کی تا حالا دستت دور گردنمه خفه شدم میخوام برم اب بخورم
چشمک زد
امید –برو
رفتم یکم اب خوردم و رفتم پیش بچه ها پیششون ایستاده بودم و نگاهشون میکرد گرمای رو دستام حس کرد برگشتم دیدم امیده لبخندی زدم بهش زدم
امید –بریم قدم بزنیم
زهرا –بریم
لحظاتی در سکوت هم قدمش
امید –خب چه خبر چبکار میکنی با درسا ؟
زهرا –اهم
سرمو انداختم پایین
امید –گل کاشتی نه ؟
خندیدم
زهرا –اره
امید –خب حالا بگو ببینم چند شدی؟
زهرا –18 خورده ای
امید –اوووووو حالا فک کردم میخوایی بگی 10 .12
زهرا –یعنی الآن این خوبه من نمره پایین تره 5/19 نداشتم
امید –اشکال نداره عادیه از دوری من بوده
زهرا – نه خیرم
امید –پس از چی بوده
زهرا –به خودم مربوطه
امید –باشه زهرا خانم باشه
منو برد بین درختای قشنگ خیلی قشنگ بودن رویایی بود امید به درخت تکیه داد
امید –خب چه خبر
زهرا – هیچی
امید –زهرا
زهرا –هوووم
امید –بچرخ
زهرا –هااااا
امید –بچرخ
چرخیدم تعجب کردما بودم امید چرا اینجوری میکنه سرتا پامو نگاه کردم
زهرا – چیزی شده
امید –نه میگم زهرا تو چقدر خوشگل شدی
خندیدم و رفتم طرفشو گوشه لبشو بوسیدم جوری که هر کس میدی فک میکرد لبشو بوسیدم
زهرا –امید
امید –جونم
زهرا –یه چیز بهت میگم جلو مامانم اینا چیزی نگو تا خودشون بهت بگن
امید –چی بگو
زهرا – امید بابام اینجا یه خونه کرایه کردی سه ماه تابستونو میمونم پیشت
امید تعجب کرده بود صاف ایتاد
امید –جدی میگی
زهرا –اره
امید لبخندزهرا کشی زد و منو گرفت تو بغلش
امید –زهرا
زهرا –چیه
امید –هنوز از دست من دلخوری
زهرا – سعی میکنم حرفاتو فراموش کنم
امید –یعنی هنوز ....
بقیه حرفشو خورد
امید –امید وارم فقط از مغزت فراموش نکنی
دستمو گرفت و رفتیم پیش بقیه بعد که شامو تو پارک خوردیم مامانم به امید گفت و به همراه خوانواده امید رفتیم خونه چون دو تا اتاق بیشتر نداشت مجبور شدیم اتاقارو زنونه مردونه کنیم
هر چی دنبال قرصم گشتم پیداش نکردم بدونه اینکه حرفی بزنم رفتم تو رخت خوامب تا خود صبح نذاشتم هیچکدوم دوستام بخوابن همش بهشون پی ام میدادم صبح نزدیکای اینکه بیدار بشن بلند شدم و یه صبحونه اماده کردم ماه یه سفره از این طرف تا اون طرف اولین نفری که بیدار شد امید بود رفت دست و صورتش شست اومد
زهرا –سلام صبح بخیر
برگشتم دیدم تکیه دادم به اپن و همون جور که حوله دستشه داره منو نگاه میکنه
زهرا – چرا اینجوری نگام میکنی
امید –تو باز دوباره تا صبح بیدار بودی
مثل این بچه ها سرمو انداختم پایین
زهرا –خب ببخشید
امید –زهرا من بخواطر خودت میگم خوابت نمیبره قرصاتو نخوردی نشین پا این گوشیت
زهرا –خب چیکار میکردم حوصلم سر میرفت
امید –ولش کن دیگه حالا اشکالی نداره
و رفت همه دیگه بیدار شده بودن صبحونه که خوردن هر کی رفت سر کار خودش قرار بود امشب خانواده امید برن دوتا خواهرام و پدرمم باشون میرفتن من میموندمو مامانم امید از خونه رفت بیرون اما با لباس شخصی لباسا سربازیشو نپوشید یکم شک کردم اما چیزی نگفتم با مامانم اینا ناهارو درست کردیم سر سفرله بودیم که در زدن
زهرا – من میرم درو باز میکنم
رفتم درو باز کردم امید اومد داخل
امید –سلام
زهرا –سلام کجا بودی تا حالا
امید –یه خورده کارداشتم باید انجام میدادم
زهرا –برو دست و صورتت بشور بیا ناهار
امید –باش
دیگه شب شده بود همه اماده رفتن بودم ما هم رفتیم بدرقشون کنیم با همشون که خدافظی کردیم رفتن دیگه ما هم اومدیم بالا خیلی با خودم کلنجار رفتم بخوابم اما خوابم نبرد از جام بلند شدم مامانم خواب بود رفتم تو اتاق امید اروم درو باز کردم امید بیدار بود
زهرا – اجازه هست
امید دستاشو باز کرد برام چشمک زد
امید –بیا
منم خودمو لوس کردم رفتم کنارش نشستم
امید –تو باز نخوابیدی
زهرا –نوچ
امید –زهرا خوب کاری کردی اومدی نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
زهرا – منم دلم برات تنگ شده بود
امید –پس چرا با من اونجوری حرف میزدی
زهرا –چجوری؟
امید –نمیدونم حس میکردم نسبت به من دل سرد شدی
دستاممو گرفت تو دستش ادامه داد
امید –زهرا میدونی چقدر ناراحت شدم
زهرا – خب از دستت اعصبانی بودم همین که جواب تلفناتو میدادم باید خدارو شکر میکردی
امید –حالا ولش کن مهم نیست مهم اینه که الآن اینجایی
انگار چیزی یادش اومده باشه گفت
امید –راستی زهرا تو چند سالته
زهرا –17
امید –ااااا من فک میکردن دوسال از من کوچیکتری
زهرا – مگه تو چند سالته
امید – 20
زهرا –امید
امید که دراز کشیده بود بلند شد و نشست ودر همون حال گفت
امید –جونم عزیزم
زهرا – صبح کجا رفتی
منو کشوند طرف خودش دستاشو دور کمرم حلقه کرد
امید –تو کارت نباشه خودت میفهمی
زهرا –منظورت چیه
امید –اهممممم منظورم هیچی
اومد لبخند شیطانی امیزی زد
امید –بو توت فرنگی میاد
گرفتمش به کتک زدن امیدم میخندید
زهرا – کوفتو بو توت فرنگی میاد مرضو بو توت فرنگی میاد
امید دستامو گرفت کشید خیره شد رو لبام سرشو اورد نزدیک تر
مامانم – زهرا زهرا
از امید دور شدم در باز شد
مامانم – اینجایی
زهرا –اره
مامانم – ترسیدم دیدم نیستی بیا برو تو اتاقت تو که نمیخوابی بذار امید بخوابه صبح زود میخواد بره
امید منو گرفت و کشید و خوابوند کنار خودش
زهرا –ااااخخخ
امید –من میخوابونمش
مامانم – باشه زهرا امیدو اذیت نکنی ها
زهرا – من اذیتش میکنم یا این اذیتم میکنه
مامانم رفت
امید – بگیر بخواب با این سرو صداهات مامانتو بیدار کردی
زهرا –ولی خوب شد مامانم اومدا
خندیدم
امید –به نظر من میومد یا نمیومد فرقی نداشت
زهرا – چرا؟
امید –چون من کار خودمو میکردم
خندیدم
زهرا –خب من برم سر جام بخوابم
اومدم پاشم کشیدم افتادم روش
امید –کجا من که نمیزارم بری
اومدم جوابش بدم حس کردم سوختم امید لباشو گذاشته بود رو لبام و لبامو میبوسید
امید مجبورم کرد پیشش بخوابم منم چاره ای نداشتم کنارش خوابیدم تا صبح داشتم نگاهش میکردم صبح زود بود ساعت امید زنگ زد و بیدار شد
زهرا –صبح بخیر
امید –صبح بخیر تو نخوابیدی
زهرا – نوچ
امید رفت دست و صورتشو شست منم براش یه چیزی اماده کردم بخوره برم
یک ماه از اومدن من میگذشت مامام میخواست بره اولش اصرار کردم نره من تنها میشم اما قبول نکرد و رفت منم بهش سفارش کردم که زود بر گرده اونم قبول کرد شب امید اومد
امید –سلام
زهرا –سلام
امید –پس مامانت کو
زهرا –رفت
امید –کجا
زهرا – خونه
امید –کی؟
زهرا –صبح
امید –صبح تا حالا تنهایی
زهرا –اره ......چیزی خوردی
امید –نه
براش یه چیزی درست کردم بردم براش
زهرا – بیا بخور
امید –تو خوردی
زهرا – نه نمیخوام
دو روز سه روز چهار روز گذشت بی خوابی اذیتم میکرد تو خونه حوصلم سر رفته بود تصمیم گرفتم برم بازار حاضر شدم و رفتم یه پاساژ یه تابی خوردم یکم خرت و پرت و یکم خوراکی برا خونه گرفتم امروز برعکس همیشه حوصله بازار نداشتم به خاطر همین برگشتم خونه و وسایلارو گذاشتم سر جاش رفتم گیتارمو از تو اتاق اوردم یک سالی میشد که میرفتم به امیدم چیزی نگفته بود نشستم رو مبل اروم شروع کردم زدن نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای پا شنیدم ساختمان ما خیلی خلوت بود و صدا میپیچید سریع گیتارمو جمع کردم رفتم گذاشتم تو اتاق
امید –سلام من اومدم
از اتاق اومدم بیرون
زهرا –سلام خوش اومدی
دستشو برام باز کرد رفتم تو بغلش و گونمو بوسید زیر گوشم گفت
امید –داشتم میومدم بالا یه صدا هایی میومد
تعجب کردم یعنی فهمیده
زهرا – چه صدایی ؟
امید –اوووم صدا خانوم من که میخوند
با لحن بچگونه و با خنده گفتم
زهرا –نه
امیدم مث من گفت
امید –چرا ... بدو بیارش برا منم بزن بدو
زهرا –نه
امید –لوس نشو دیگه
زهرا – باشه
بلند شدم رفتم تو اتاق
زهرا –امید میشه بیایی همینجا
امید – باشه اومدم
در اتاق باز شد و امید اومد داخل نشسته بودم گوشه تخت اونم اومد کنارم بهترین نتی رو که یاد گرفته بودم و کردم به زدن امیدم تو این مدت فقط نگام میکرد اهنگ که تموم شد پرید اومد بغلم و منو انداخت رو تخت کرد گیتارو گذاشتم کنار
امید –وای زهرا خیلی قشنگ بود
زهرا –قابل شمارو نداشت
امید –از کجا یاد گرفتی
زهرا – یک سالی میشه میرم کلاس
امید –خوبه .... من گشنمه یه چیز بیار بخورم
زهرا –یه چیزایی رفتم بیرون گرفتم بیا برو بخور
امید –باش
رفتیم تو اشپز خونه براش یکم چیز اوردم بخوره دوتایی نشسته بودم رو میز و امید مشغول خوردن بود
رمان عشق بعد از تنفر...ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال میکنید
برچسب: رمان عشق بعد از ازدواج,رمان عشق بعد از دعوا,رمان عشق بعد دعوا,دانلود رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد از خیانت,رمان درباره عشق بعد از ازدواج,رمان درباره عشق بعد ازدواج,دانلود رمان عشق بعد از ازدواج,رمان شروع عشق بعد از دعوا, نویسنده: بازدید: 239