فصل چهاردهم
عشق بعد از تنفر
امید –زهرا ؟
زهرا – جانم
امید –من فقط تا اخرهمین هفته اجازه ی خروج از پادگانو دارم دیگه نمیتونم بیا بهتره تو هم بری اصفهاناینجا تنها نمون
ناراحت شدم
زهرا –باشه ... یعنیدوباره باید یه سال دیگه صبر کنم
امید –مجبوری عشقم
گوشیم زنگ خوردمامانم بود
زهرا –الو ...سلام
مامان –سلام خوبیمادر
زهرا – مرسی شماخوبید
مامان –شکر ... زنگزدم بگم من امشب بلیط گرفتم دارم میام
زهرا –مادر من بروبلیطتو پس بده
مامان –چرا
زهرا –چون خودم دارمبرمیگردم
مامان –اوا پس امیدچی؟
زهرا – امیدم تا اخرهمین هفه اجازه خروج داره
مامان – عزیز دلم توکه نمیتونی تنها بیایی من میام با هم بر میگردی
زهرا –باشه
مامان –خب من برمکاری نداری
زهرا –نه عزیزم برو
مامان –خدا فظ
زهرا – خدافظ
برگشتم به امید نگاهکردم هر چی بودو خورده بود
زهرا –خوردی جمع کنم؟
امید –اره
جمع کردم و رفتم
امروز مامانم میاد ومن وسایلمو جمع کرده بودم تقریبا که برگردم دلم برا امید تنگ میشد ولی باید یک سالصبر میکردم سال اخرم بودو حسابی باید درس میخوندم دیپلممو بگیرم عاشق رشتم بودمو وارزوم این بود که یه روزی استاد داشنگاه بشم مث تک عموم من مث بقیه نبودم رشتمو باهدف انتخاب کردم تو فک بودم که در زدن همیشه درو قفل میکردم از چچشمی نگاه کردممامانم بود درو باز کردم
زهرا –سلام خوش اومد
مامانم –مرسی دخترم
با کمکش بقیه وسایلممجمع کردم زیاد حرف نمیزنم مامانمم تعجب کرده بود همش تو فکر بودی که چطور میتونمدوباره یک سال تحمل کنم تو این یک ساله گذشته با اینکه ازش دلگیر بودم بی تابیشومیکردم ولی حالا ..
با صدای مامانم رشتهی افکارم پاره شده
مامان –چته زهرا توفکری
زهرا –هیچی فقطنمیدونم میتونم دوباره یک سال تحمل کنم یا نه
مامان –امیدت به خداباشه
شب شد و امید اومدخونه مامانم غذا درست کرده بود سه تاییمون نشسته بودیم دور میز سرم پایین بودنمیخواستم امید ناراحتی که تو چشمامه رو ببینه داشتم غذام و میخوردم بغض گلومو گرفتهبود و نمیزاشت غذا ها بره پایین با غذام بازی بازی میکردم که بغضم شکسته گولهاشگلی نشت رو گونه هام نتونستم جلو بقیشو بگیرم از جام بلند شذم رفتم طرف دستشوییگریه به هق هق تبدیل شده بود اب سرد زدم به صورتم صدا امیدو پشت در میشنیدم
امید –زهرا ... زهرا خوبی؟
زهرا –خوبم
اومدم بیرون با دیدنشدوباره اشکام سرازیر شد چشمام قفل شد تو چشا عسلیش خودمو پرت کردم تو بغلش دستامرو سینش بود و لباسشو مشت کردم دستاشو رو بازو هام حقه کرد
امید –هیییس اروومباش
مکث کرد
امید – نگا اشکاشواون روزی که خواستم برم که اینجوری نمیکردی
میونه گریه خندم گرفت
زهرا –چون اون موقعاز دستت ناراحت بودم ولی دیدی که نتونستم طاقت بیارم و پریدم تو بغلت خیلی جلواشکامو گرفتم
امید –باشه حالا اشکاتو پک کن بیا شامتو بخورباید بریم ترمینالا
زهرا –اشتها ندارم
اخم با مزه ای کرد
امید –باید بخوری زود
خندیدم
زهرا – چشم
شاممو خوردم و میزوجمع کردم
امید –زهرا بدو تاکسیپایین منتظره
زهرا –اومدم
رفتیم پایین قبلاساکارو برده بودی پایین رانده گذاشته بود صندق مامانم رفت جلو نشست منم نشستم کنارامید تا ترمینال نیم ساعت راه بودم سرمو گذاشتم رو شونه هاش دستشو گذاشت رو بازومدر سکوت گذشت و رسیدیم تر مینال اتوبوس تازه اومده بود با کمک امید ساکارو سوارکردیم اومد و رو به روم ایستاد دستامو تو دستاش گرفت
امید –مواظب خودت باش دلم برات تنگ میشه
زهرا –منم همینطور... دوباره یک سال منتظرت میمونم
منو گرفت تو بغلشگونمو بوسید و زیر گوشم به ارومو گفت
امید –بذار برگردماون موقع کامل مال خودم میشی
زل زدم تو چشاش
زهرا – منظورت چیه
امید –هیچی برو الاناتوبوس راه میوفته
زهرا –باشه
امید –
زهرا –خدافظ
امید –خدافظ
برگشتیم اصفهان وامروز روز بازگشاییه مدارسه من سال اخرم بود با دوستام رفتیم نشستیم تو کلاس باخودم تصمیم گرفته بودم که امسال به خاطر امیدم که شده به خاطر کنکور درسمو بخونمدوستای جدیدی پیدا کرده بودم و با هم صمیمی بودیم هیچکدوم نمیدونستن من نامزد دارمجز یکیشون که داخل مدرسه قبلیم امیدو دیده بود که میاد دنبالم منم بش گفته بودمدهنشو ببنده دختر خوبی بود دوسش داشتم و پیشش درد و دل میکردم چون میدونستم دهنشقفله یک سال کنار هم با خوبی و خوشی شادی تموم شد و امتحانات خرداد سر رسید همیشهبا امید در تماس بودم و دورا دور کنترلم میکرد امتحاناتمون تا 28 خرداد بود و امید29 خرداد میومد ااز این طرف امتحانات خرداد و اینکه امید داره برمیگرده و همیشهکنارمه مغزمو مشغول کرده بود ولی با این حال از امتحانام راضی بود هنوز جمله ی اونشبش تو ترمینالو یادم نرفته و نمیدونم منظورش چی بود و هزار سوال ذهنمو در گیرکرده بود یعنی من ال اون نیستم ؟؟ اگه نیستم مال کیم ؟؟ این کامل وسط جملش چی بود؟؟؟ میخواد بام چیکار کنه؟؟ بیخیال شدم و به امتحانام فک کردم گیتارمو ادامه دادمو در کنارش رفتم کلاس اواز تا رو صدام کار بشه و حسابی حرفه ای بشم ولی حالا تعریفاز خود نباشه صدام قشنگ بواد
مامان –خدا پشت وپناهت
زهرا –مامان زوودبیاییدا
مامان – باشه مامانبرو
امروز کنسرت داشتیم واستادیمون چون همزمان تو یکی از هتل های بزرگ اصفهان دعوت شده بود و به گفته یخودش اون براش مهم تر بود و از قضا من بهترین شاگردش بودمو به من گفت که به جاشبرم سوار تاکسی شدم و رفتم سینما کنسرتمون اونجا بود رفتم داخل سالن از دیدن منتعجب کردن
زهرا –سلام همگی
–به خانوم فرحانیمشتاق دیدار
برگشتم دیدم اعه اقایهوشیانی استاد دف خالم و همسایه قدیمون
زهرا – سلام اقایهوشیانی حال شما خوب هستید
هوشیانی –مرسی شماخوبید
زهرا –شکر به لطف شما
هوشیانی –بفرمایید
رفتم بالا استیج
چند تا دختر بزرگ ترمن اونجا بودن باشون دست دادم به با سلام کردم
زهرا –سلام اقای محبیشما هم که اینجایید ماشالا همه استاد من وسطتون کوچک تر همه اخه نمیدونم چرا اقایصالحی منو فرستاد
همشون خندیدن کهیکیشون فک کنم درام میزد و یه پسر جوون و خوشتیپ بود با لحن گرمی گفت
- شما که استاد مایید
اختیار دارید
اقای محبی استادویالون دختر خالم و من یکی دوبار تو کلاساش شرکت کردم
محبی – شما دختر خالهنگارید درسته
زهرا – بله خودم هستم
محبی –نگار چیزینگفته بود شما میایید
زهرا –نگار خودشمنمیدونست
یه مردی که نشسته بودپشت پیانو گفت
– پس اقای عسگری کجاموند
زهرا –الان میاد عجلهنکنید
هوشیانی –بفرما اومد
عسگری– سلام بچه هاببخشید دیر شد سریع بریم تمرین
زهرا –من که حاضرمبریم
عسگری – تو چقدرقیافت اشناست فامیلت چیه؟
زهرا –کوچیک شمافرحانی هستم
عسگری–اسم عموت مهدی؟
زهرا – بله
عسگری –اوکی میشناسمش
محبی برام صندلی اورد
محبی – زهرا جان بیابشین رو این صندلی
زهرا –چشم
محبی –بی بلا
پسر جوونه پشت درامگفت
- کدوم اهنگو میخونی حمید
عسگری –دیوونه وار... بریم ؟
همه با هم
–برییییم
عسگری –1 2 3
همه شروع کردن زدن منعاشق این اهنگ بودم و چند بار با اقای صالحی باش زده بودم بلدش بودم هر بار کهمیزدم اشکامم سرازیر میشد خدا کنه این دفعه اینجور نشه یاد خاطره هام میوفتن
بچه ها شروع کردنعسگری هم شروع کرد منم باش زیر لب زمزمه میکردم
عسگری - واسه جدایی پییه فرصتی چقد با ناراحتی هام راحتی
حس می کنم تو زندگیتاضافه م عاشقتم عاشق اعترافم
من که تو هر لحظه بهیادت بودم من که واسه تو متفاوت بودم
من که بجز خوبی واستنخواستم چیزی بغیر از خواسته هات نخواستم
دیوونه وار تو رودوست دارم ، چه بی تکرار تو رو دوست دارم
منکر میشی عشق منوولی من با اصرار دوست دارم
دیوونه وار تو رودوست دارم ، چه بی تکرار تو رو دوست دارم
منکر میشی عشق منوولی من با اصرار دوست دارم
♫♫♫
یاد امید افتادم ویاد خاطرهامون باهم و گوله اشکی از چشام سرازیر شد وای خدا نه سرمو پایین گرفتم وبه زدنم ادامه دادم
♫♫♫
واسه جدایی پی یهفرصتی چقد با ناراحتی هام راحتی
حس می کنم تو زندگیتاضافه م عاشقتم عاشق اعترافم
من که تو هر لحظه بهیادت بودم من که واسه تو متفاوت بودم
من که بجز خوبی واستنخواستم چیزی بغیر از خواسته هات نخواستم
دیوونه وار تو رودوست دارم ، چه بی تکرار تو رو دوست دارم
منکر میشی عشق منوولی من با اصرار دوست دارم
دیوونه وار تو رودوست دارم ، چه بی تکرار تو رو دوست دارم
منکر میشی عشق منوولی من با اصرار دوست دارم
اهنگ تموم شدو همهبرا خودمون دست زدیم یکی از در اومد داخل
- بچه ها برید تواتاق مرم دارن میان
عسگری – باشه ... بچهبرید تو اتقک
رفتیم تو اتاقک سرمتو گوشی بود و الکی باش ور میرفتم که با صدای محبی سرمو بالا گرفتم
محبی – زهرا جانشنیدم از نگار کلاس اوازم میری و صدای قشنگی داری
خندیدم
زهرا –من برا استادصالحی به زور میخونم و استاد خودم و امیدخوندم براخانوادمم نخوندم
پسر جوونه با اخم بامزه ای گفت
–امید کیه
زهرا –بسم لا بخدانامزدمه
همه خندیدن خودشمخندید
– چته جن دیدی
زهرا –تو که از جنموحشتناک تری
همه زدن زیر خنده
محبی– حالا به خاطرما بزن و بخون
زهرا –چشم استاد
اومدم بزنم یهو یادماومد که بذار فیلم بگیرم نشون امید بدم
زهرا –میگم یه چیزی ؟
محبی – بگو
زهرا – میشه ازم فیلمبگیرید
محبی – بده میلاد ازتبگیره
برگشتم دیدم اعه همینکه درام میزنه اسمش میلاده اخم بامزه ای کردم و بش چش غره رفتم که نتونستم خندموبگیرم و فقط یه لبخند زدم و کاملا ضاع بود که دارم میترکم
میلاد – بله چرا کهنه
گوشی رو دادم دستش وشروع کردم
توبا تمام قلبمن/نیومده یکی شدی/به قصد کشتن اومدی/تمام زندگی شدی/بیا به قلب عاشقم/بهونه یجنون بده/اگه مثه من عاشقی/تو هم بهم نشون بده/من که بریدم از همه به اعتمادبودنت/دیگه باید چیکار کنم/واسه بدست آوردنت/از لحظه ای که دیدمت/بیرون نمیرم ازخودم/دیگه قراره چی بشه/بفهمی عاشقت شدم؟/درد منو،کی میفهمی؟/عاشقتم،چون بیرحمی/دوری ازم تا رویا شی/عاشقتم هر چی باشی/درد منو کی میفهمی/عاشقتم چون بیرحمی/دوری ازم تا رویا شی/عاشقتم هرچی باشی/اگه بهم نمیرسیم/تو با تمام منبرو/همین برای من بسه/که آرزو کنم تو رو/به من که فکر میکنی/پر میشم از یکی شدن/همین برای من بسه/که فکر میکنی به من/درد منو کی میفهمی/عاشقتم چون بی رحمی/دوریازم تا رویا شی/عاشقتم هر چی باشی
در حین خووندن همهبهت زده نگاه میکردن و بعد از تمام شدن همه برام دست زدت بلند شدم و تعظیم کوتاهیکردم گوشیمو از میلاد گرفتم
هوشیانی – شنیدم ازخالت دفم یاد گرفتی
چپ چپ نگاش کردم باهمون لبخندی که ازادش میکرد قهقهه میزدم
زهرا – بله
هوشیانی –بیا بگیربزن
دفشو گرفت طرفم
زهرا –نه نمیتونم
هوشیانی –چرا بزنببینم چطور میزنی
زهرا –استاد من یه نتبیشتر بلد نیستم همونی که خالم تو ملودی مامانم میزنه
هوشیانی–خوبه که بزنش
زهرا – چاره ای نیسدیگه
عسگری خندید
عسگری –بابا کشتینبرادرزاده دوستمو
و من باش خندیدم
زهرا –اشکال نداره.... هی میلاد
میلاد –بله
زهرا –بیا بگیر
گوشی رو بش دادم و دفزدم
هوشیانی –ایول بابا فکنمیکردم بتونی اینجور بزنی کسایی میان کلاس تا یک سال من باشون سر و کله میزنم کهمچشونو قشنگ بتابونن یکی همین خالت اونم بلد نیس درست بزنه
زهرا – استاد پیرخالم رو دست منم زده
هوشیانی –کدوم پسرخالت
زهرا –ارش 5 سالشه.... فیلمشو دارم بیایی ببینید
نشونش دادم فیلم ارشو
هوشیانی –ببین خانومفرحانی برو به این ارشه بگو بیاد چند تا نت دیگه بش بدم بیاد با من درس بده
از لحن با ممزش خندمگرفت
زهرا –امروز خودشمیاد زنگ میزنم دفشم بیاره
هوشیانی –باش بش بگو
زنگ زدم همون موقع به خالم گفتم
یه مرد که فک کنم مالتدارکات کنسرت بود اومد پیشم گفت
مرده - ما بازم کنسرتداریم ازت میخوام بازم بیایی
زهرا – نمیدونم کیهستش
مرده –22 تیر
زهرا –نه نمیتونمبیام 23 تیر کنکور دارم
مرده –اوکی موفق باشی ... خب شمارتو بده بازم کنسرتداشتیم خبرت کنیم
شمارمو بش دادم اونمشمارشو داد
من حسینی هستم شما همخانوم فرحانی درسته؟ ب
بله
عسگری–بچه ها فککنم موقشه باید بریم رو استیج
استرس داشتم جلو اونهمه مردم وااای خدا کمکم کن
هنوز پرده هارونکشیده بودن پرده ها اروم رفت کنار و صدا دست و جیغ مردم رفت بالا عسگری با یهدستش میکروفن و گرفته بود و یه دست دیگش پشت بود و علامت دارد اقای هوشیانی گوشهایستاده بود نگامون میکرد مثل تمرین شروع کردیم به زدن از وسط جمعیت یهو نگارودیدم دستشو برام تکون داد صورتش حرصی بود خندم گرفت سرمو گرفتم پایین که نبینمشاهنگ تموم شد و بلند شدیم و تعظیم کردیم
عسگری – حالا ازاستاد اقای هوشیانی دعوت میکنم که براتون تک نوازی کنه
پرده ها کشیده شد وما رفتیم و اقای هوشیانی اومد و ما هم رفتیم نشستیم ردیف اول صندلی ها پرده هاکشیده شد و اقای هوشیانی شروع کرد به زدن بعد از تمام شدنش همه براش دست زدن
هوشیانی – براتونسوپرایز دارم میدونم جز برنامه نبود اما من میخوام دعوت کنم از ارش کوچولو تابراتون دف بزنه
برگشتم دیدم ارش دارهمیخنده با قد کوتاهش دفشو گرفت از جلوم رد شد رفت رو اسیج و دف زد زبونشم بیروناینقدر بش خندیدم مردم ذوق کردن و دست و جیغ کشیدن یه مرد اومد بالا استیج و ده تاتراول پنجایی ریخت رو سرش ارش
امروز امید میاد و ماقراره عصری بریم دنبالش فرود گاه همه کارا و کردم و نااهارمم خوردم و همه امادهشدیم بریم فرود گاه خوانواده امیدم میاد حودوا یک ساعت و نیم تو رواه بودیم وقتیکه رسیدیم به سرعت درو باز کردم ر رفتم تو سالن بعد از پنج دقیقه بعد هوا پیمانشست و من پشت شیشه چشم به راهش بود که با همون لباس سر بازی دیدمش ساکشو گرفت واومد سمتمون جلو خودمو نتونستم بگیرم و بدو بدو رفتم طرفش و محکم بغلش کردم ازخوشحالی اشک میذرریختم
زهرا –رسیدن بخیر عشقم
امید –وای زهرا چقدر دلم برات تنگ شده بود
زهرا – منم همینطور
ساکارو گذاشتیم توصندق و هر کی تو ماشین خودش نشست و رفتیم تو ماشین بودیم که امید پیام داد
امید – صبح ساعت 10تو پارکنینگ دیر نکنیا
زهرا – حالا چرا صبحبذار عصر
امید –نه میخوام یهروز کامل با هم باشیم
زهرا –اخه من اونموقع میخوابم ... ولی چاه ای نیستم میام
امید –نتظرتم
رفتم خونه فرصموخوردم خوابیدم صبح یهو از خواب که بیدار شدم دیدم یه ربع به دهه مث فشفشه رفتملاسامو پوشیدم حس ارایشم نبود دویدم پایین امیدم تو ماشین بود درو باز کردم نشستم
زهرا –سلام
امید –علیک سلام چقدر چشاشت پف کرده
زهرا – امید من هنوزگیج خوابم یهو بیدار شدم دویدم پایین
امید –اوکی
نمیدونم داشت میرفتکجا سرمو گذاشتم به صندلی و چشمامو بستم خواب نیودم و لی چشام میسوخت ماشین ایستادچشامو باز کردم
زهرا –اینجا کجان
امید –پیاده شو
از ماشین پیاده شدمیه پاساژ خیلی بزرگی بود اومدی اولین قدمو بردارم چشمام سیاهی رفت دسمو گرفتم بهماشین امید حواسش نبود از پشت سرش رفتم دستشو گرفتم وارد پاساز شدیم یه نگاه سرسری که کردم دیدم همش سفره عقدو لباس عروس بود وااای سرم گیج رفت باز
امید –خبی زهرا
سرمو تکون دادم
امید –صحونه خوردی
زهرا –نه
امید –چرا اخه
گذاشتم رو یه صندلی
امید –بشین الان میام
رفتم با یه کیسه کیکو اب میوه اومد
زهرا – من نمیخورم
امید –باید بخوری
نی رو زد تو ابمیوهکیکم باز کرد داد دستم
امید –بخور
به زور خوردم حسمیکردم بهتر شدم پاشدیم و با هم تاب میخوردیم همه جور مغازه ای اونجا بودا ولی منلباس عروساشو دیده بودم با هم تاب خوردیم تو پاساژ پشت یه بوتیک ایستادیم خیره شدهبودم به لباس صورتی که بلندیش بالای زانو بود رو سینش سنگکاری شده بود و زیر اوننورا میدرخشید امید دستمو گرفت برد داخل
امید –سلام میشه اونلباس صورتیه رو برامون بیارید
یه خانوم جوون پشتمیز بود بلند شد و گفت
خانوم– بله حتما
یه نگاه به من کرد ورفت اوردش
امید –بپوشش
زهرا –چشم
رفتم تو اتاق پروپوشیدمش وااای خیلی قشنگ بود پایینش پف میشد و کمرش تنگ بود و استینی چیزی همنداشت
امید –زهرا پوشیدیش
زهرا –اره
ما را در سایت رمان عشق بعد از تنفر دنبال میکنید
برچسب: رمان عشق بعد از ازدواج,رمان عشق بعد از دعوا,رمان عشق بعد دعوا,رمان عشق بعد ازدواج,رمان عشق بعد از خیانت, نویسنده: بازدید: 228